عشق به خدا برتر از هر پیوند

عشق فراوان امیرمؤمنان او را برتر از هر پیوند مادی و تمام فشارهای‌اجتماعی و مصلحتهای فانی دنیوی قرار داده بود.
آن‌حضرت، هنگامی که درباره اسباب یاری خداوند نسبت به‌مسلمانان سخن می‌گفت، بارزترین و بزرگترین آنها را، برتری آنان ازمحدوده‌پیوندهای خویشاوندی و تمسّک‌ایشان به‌ارزشهای حقیقی قلمدادمی‌کرد ومی‌فرمود: ما در رکاب رسول‌خدا بودیم و قتل و کشتار میان پدران و فرزندان‌وبرادران و خویشان دور می‌زد و در هر مصیبت و سختی جز رسوخ ایمان‌و پافشاری بر حق بهره نمی‌گرفتیم [۱۰۰] در تاریخ است که امیرمؤمنان در جنگ بدر، برادرش عقیل را که درلشکرگاه دشمن در بند گرفتار شده بود، دید امّا اعتنایی به او نکرد.
عقیل‌بانگ برداشت که: ای علی تو مرا دیدی امّا به عمد روی از من برگرداندی.
پس علی به سوی پیامبر رفت و گفت: ای رسول خدا درباره ابویزید (عقیل) که دستانش را با بند به گردنش‌بسته‌اند چه اجازه‌ای می‌دهید؟ پیامبر فرمود: او را به سوی ما آر. [۱۰۱] موضع آن‌حضرت در برابر خواهرش ام‌هانی در روز فتح مکّه نیز چنین‌بود.
چنان که تاریخ می‌گوید ام‌هانی شماری از مردان قریش را در خانه‌خویش پناه داده بود.
امّا امام تا زمانی که پیامبر پناهندگی آن عدّه را تأییدو امضا نکرده بود، نپذیرفت. [۱۰۲] از اینجاست که آن‌حضرت همواره‌در مکانی بالاتراز عوامل ونیروهای‌فشار سیر می‌کرد و مردم نیز بخوبی این خصیصه او را دریافته بودند.
از این‌رو مصلحت طلبان و نیروهای فشار اجتماعی بر ضدّ آن‌حضرت همدست‌شدند.
حضرت فاطمه زهراعلیها السلام نیز به این نکته در خطبه‌ای اشاره کرده‌وفرموده است: چه انگیزه‌ای است که آنان از ابوالحسن به انتقامجویی پرداختند؟ به‌خدا آنان به‌خاطر استواری شمشیرش وثابت قدمی ودلاوری و سختگریش‌در راه خدا، با وی به کینه توزی برخاسته‌اند. [۱۰۳] دشمنان امام، دریافته بودند که آن‌حضرت در اموری که به‌پروردگارش مربوط است، به هیچ وجه ترسو و سازشکار نیست.
مدارک‌و شواهد تاریخی نیز گواه این مدّعاست.
یکی از این موارد هنگامی است‌که عبدالرحمن بن عوف دست خود را به سوی علی‌علیه السلام دراز کرد تا با وی‌بیعت کند به این شرط که امام بر طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر و سیره‌ابوبکر و عمر، رفتار کند.
امّا آن‌حضرت، شرایط عبدالرحمن را نپذیرفت‌و تنها قول داد که بر طبق کتاب خدا وسنّت پیامبر عمل کند و هیچ نترسیدکه با این سخن خلافت را با تمام عظمت و جلالش از دست دهد.
آری دیدگاه او نسبت به حکومت همواره بر محور مصلحت دین دورمی‌زد.
هم اوست که روزی به ابن عبّاس، که از وی خواسته بود در استقبال‌از میهمانان بشتابد، در حالی که داشت کفش خویش را تعمیر می‌کردگفت: ای ابن عبّاس! این کفش در نظر شما چقدر می‌ارزد؟ ابن عبّاس‌پاسخ داد: یک درهم یا کمتر.
امام فرمود: امارت بر شما در نظر من کم بهاتر از ارزش این کفش است مگر آنکه‌به وسیله آن حقی را بر پای دارم یا باطلی را دفع کنم.
آیا مگر آن‌حضرت نبود که ابقای معاویه بر شام را حتّی برای مدّتی که‌طی آن بتواند، حکومت خویش را قوام بخشد و آنگاه او را بر کنار کند،رد کرد؟ چرا؟ چون او خیانت و ناجوانمردی را مطرود می‌دانست.
وروزی خود در این باره فرمود: معاویه از من زیرکتر نیست.
بلکه او خیانت روا می‌دارد و مرتکب‌فجور می‌شود و اگر خیانت و نیرنگ نکوهیده نبود، من خود زیرکترین‌مردم بودم. [۱۰۴] تاریخ روایت می‌کند که تمام کسانی که نخست از طرفداران امام بودندو سپس به معاویه پیوستند همگی از عدالت آن‌حضرت گریختند و به‌دوستی و هواخواهی معاویه متمایل شدند.
اینان کسانی بودند که درروزگار خلیفه سوّم به ثروتهای هنگفتی دست یافته و از حسابرسی‌علی‌علیه السلام درباره ثروتهایشان هراسان بودند.
اینان ثروتهای مسلمانان را ازبیت المال صاحب شده بودند و می‌خواستند همه چیز از آنِ خود ایشان‌باشد.
آنها تصوّر می‌کردند که جامعه اسلامی نیز همچون جامعه جاهلی‌است که در آن قوی و عزیز، ضعیف و ذلیل را ببلعد و این شعار امام راآنان هیچ گاه نپسندیدند که فرمود: ذلیل نزد من عزیز است تا گاهی که حق او را باز ستانم و قوی نزد من‌ضعیف است تا آن هنگام که حقی را از او بگیرم. [۱۰۵] این عده، کسانی بودند که گناهان سزاوار مجازات، مرتکب می‌شدند.
کسانی که همواره در پی یافتن تسامح در دین خدا بودند تا به وسیله آن‌بتوانند مرتکب برخی از گناهان، همچون برپا کردن محافل هرزگی‌وشرابخواری شوند.
اینان کسانی بودند که از امام می‌گریختند و به معاویه می‌پیوستند.
امام‌غم آنان را می‌خورد.
زیرا می‌دید که آنان از نور به ظلمت و از عدالت‌فراگیر وی به جامعه فانی و ناپایدار ظلم می‌گریزند.
امّا آن‌حضرت برای به دست آوردن دل آنان، هیچ گاه سیاست و رویّه‌خویش را تغییر نداد.
تاریخ، صدها حادثه در خود ضبط کرده که همگی‌حاکی از این روحیه استوار علی‌علیه السلام است.
روحیه‌ای که طوفان فشارهای‌اجتماعی در برابر آن متوقف می‌شدند.
سدّ خلل ناپذیری که امواج آشوب‌و وحشت در برابر آن از حرکت باز می‌ایستادند.
بگذار اینان به گرد معاویه حلقه بزنند و پس از وی اطراف یزیدودیگر فرمانروایان بنی امیّه را بگیرند.
بگذار اینان هزار ماه صدای خودرا به سبّ علی و فرزندانش بلند کنند که حق برتر از همه و خداوند بزرگتراز هر کس و هر چیز است و امام نیز در حالی که به پاداش پروردگارش‌می‌اندیشد، صبر و شکیب در پیش می‌گیرد.
یک بار آن‌حضرت فرمود: گمان کردم فرمانروایان در حقّ مردم ستم می‌کنند امّا دیدم که مردم‌به حق آنان ستم روا می‌دارند.
آری نبود آگاهی و کثرت نیروهای عافیت‌طلب، علت ظلم آنان به امیرمؤمنان‌علیه السلام بود.
آن‌حضرت در صدد ایجادجامعه‌ای بر اساس قانون بود در حالی که مردم به هرج و مرج و آشفتگی‌تمایل نشان می‌دادند.
آنان دوست داشتند قانون درباره دیگران اعمال شودامّا در خصوص خود آنان، دیگران به میانجی گری و شفاعت برخیزند! روزی امام یکی از مردان بنی اسد را به دلیل ارتکاب جرمی دستگیرکرد.
خویشان و اقوام آن مرد جمع شدند تا درباره او با امام سخن گویند.
آنان همچنین از امام حسن خواستند که با ایشان همراه شود.
امام حسن فرمود: خود به نزد او روید که وی به شما آگاهتراست.
آنان‌به نزد امیرمؤمنان رفتند وخواسته خود را با او در میان گذاردند.
امام به ایشان فرمود: از چیزی که در اختیار دارم بی آنکه از من بخواهید به شما می‌دهم.
آن‌جماعت از نزد آن‌حضرت بیرون آمدند و تصوّر کردند که به خواسته خودرسیده‌اند.
پس امام حسن از چگونگی کار آنان پرسید.
گفتند: ما با بهترین‌موفقیّت باز گشتیم.
آنگاه سخن امام را برای فرزندش حسن باز گفتند.
امام حسن گفت: چه می‌کنید هنگامی که علی، دوست شما را تازیانه‌زند؟ این خبر را به امام رساندند.
آن‌حضرت هم، آن مرد مجرم را بیرون‌آورد وحدّش زد و سپس فرمود: به خدا سوگند من مالک و اختیار دار این امر نیستم.
انگیزه این امر در ماجرای دیگری که تاریخ نقل کرده، بیان شده است.
داستان از این قرار بود که معاویه مطّلع شد شاعری از یاران امام به نام‌نجاشی، زبان به هجو او گشوده است.
گویی معاویه می‌دانست که این مرداهل میگساری است.
از این رو جماعتی را برانگیخت تا در پیشگاه امام به‌باده گساری آن مرد شهادت دهند.
در پی شهادت این عده، امام نجاشی رادستگیر کرد و او را حد زد.
عدّه‌ای از این اقدام امام خشمگین شدند.
طارق بن عبداللَّه فهدی نیز ازجمله ناراضیان بود.
پس به امام عرض کرد: ای امیرمؤمنان چگونه است که ما می‌بینیم نافرمانان و فرمانبرداران‌واهل تفرقه و اهل جماعت، نزد صاحبان عقل و معادن فضل در مجازات‌یکسانند؟! تا جایی که عمل تو با برادرم حارث (نجاشی) موجب شد تادلهای ما از خشم لبریز و کار ما پریشان و ما را به راهی بکشاند که عاقبت‌راهیان آن آتش دوزخ باشد.
(مقصود آن است که ما را به پیروی ازمعاویه وامی‌دارد).
علی‌علیه السلام در پاسخ به او گفت: این امر جز بر فروتنان، گران است.
ای‌برادر بنی فهد! آیا نجاشی غیر از مسلمانی است که حرمتی از حرمتهای‌الهی را دریده است؟ پس ما بر او حد جاری کردیم تا موجب پاکی‌وتطهیر او شود.
ای برادر بنی فهد! هر کس مرتکب گناهی شود که بر او اقامه حدواجب باشد و او را حد زنند این حد کفّاره گناه اوست.
ای برادر بنی‌فهد! خداوند عزوجل در کتاب بزرگش، قرآن؛ می‌فرماید: و البته نباید عداوت گروهی شما را بر آن دارد که از طریق عدل‌بیرون روید.
عدالت کنید که آن به تقوا نزدیکتر است. [۱۰۶] دیدگاه آن‌حضرت به عدل و برابری ملهم از مرکز وحی و روح مکتب‌بود.
این دیدگاهها در مواضع آن‌حضرت و نیز در تربیت کارگزارانش بازتاب یافته است.
آنچه ذیلاً می‌آید سفارشهای آن‌حضرت به مالک اشتر،عامل وی بر مصر، است که در آن خطاب به وی می‌فرماید: با خدا به انصاف رفتار کن و از جانب خود و خویشان نزدیک و هررعیّتی که دوستش می‌داری درباره مردم، انصاف را از دست مده که اگرچنین نکنی ستم کرده‌ای و کسی که با بندگان خدا ستم کند، خداوند به‌جای بندگانش با او دشمن باشد.
و خدا با هر که به دشمنی برخیزد برهان ودلیلش را نادرست و سبک گرداند و آن کس در جنگ با خداست تا اینکه‌دست کشد و توبه و بازگشت کند و تغییر نعمت خداوند و زود به خشم‌آوردن او را هیچ چیز مؤثرتر از ستمگری نیست.
زیرا خدا دعای‌ستمدیدگان را شنوا و در کمین ستمکاران است.
آنگاه امام، او را از دوستی با خاصّه یعنی اشراف و رؤسا بر حذرمی‌دارد ومی‌گوید: باید بهترین کار در نزد تو میانه روی در حق و همگانی کردن آن دربرابری وکاملترین آن در جلب رضایت عامّه باشد.
زیرا خشم توده مردم،رضا وخشنودی خاصه را باطل می‌سازد و خشم چند تن در برابر خشنودی‌همگان اهمّیت ندارد. [۱۰۷].