خلاصه زندگانی امام حسن (ع)

امام حسن علیه السلام

نام: حسن

القاب : مجتبی، سبط اکبر

کُنیه: ابومحمّد

نام پدر: علی علیه السلام نام مادر: فاطمه علیها السلام تاریخ ولادت: ۱۵ رمضان سال ۳ هجری قمری

محل ولادت: مدینه مدّت حکومت: ۱۰ سال مدّت عمر: ۴۷سال

تاریخ شهادت: ۲۸ صفر سال ۵۰ هجری قمری

محل شهادت: مدینه نام قاتل: جعده- به دستور معاویه -با زهر

مرقد مطهر: مدینه قبرستان بقیع

ولادت امام حسن علیه السلام

با تولّد امام حسن علیه السلام وعده خداوند در سوره کوثر آشکار گردید و آنان که پیامبر صلی الله علیه وآله را بدون نسل می خواندند دریافتند که اشتباه کرده اند.

با ولادت امام حسن علیه السلام ولایت و امامت شکل تازه ای به خود گرفت و سلسله امامت به وسیله ولایت امام حسن علیه السلام ادامه پیدا کرد.

او در خانه ای به دنیا آمد که یک در آن به کوچه باز می شد و در دیگر آن به سوی مسجد و این در حالی بود که رسول خدا صلی الله علیه وآله به فرمان پروردگار، همه درهایی را که به سوی مسجد گشوده می شد به غیر از در خانه امام علی علیه السلام بست. ولادت امام حسن علیه السلام که موجی از سرور و شادی را در خانواده پیامبر ایجاد کرده بود مایه شادمانی و روشنایی چشم همگان گردید.

این مولود مبارک، که نخستین ثمره ازدواج حضرت علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام بود مورد توجّه همه بود.

هنگامی که امام حسن به دنیا آمد او را به محضر پیامبر صلی الله علیه وآله آوردند. آن حضرت وی را حسن نامید و گوسفندی برایش عقیقه(۱) کرد و گوشت آن را در بین فقرا تقسیم نمود.

زیبائی و شکوه امام حسن علیه السلام

امام حسن علیه السلام از نظر قیافه و زیبایی به قدری با شکوه بود که نوشته اند بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله هیچ کس همچون او چهره شکوهمندی نداشت. روزی، شخصی به امام حسن علیه السلام عرض کرد: در چهره شما عظمت و بزرگ منشی دیده می شود. آن حضرت در جواب فرمودند که خداوند می فرماید: عزّت از آنِ خدا و رسول خدا و مؤمنان است.(۲)

سخاوت امام حسن علیه السلام و توجّه او به محرومان

امام حسن علیه السلام در زندگی خود، دوبار همه اموالش را بین فقرا و نیازمندان تقسیم کرد و سه بار نیز اموالش را نصف کرد و نصفی را برای خود نگه داشت و نصف دیگر را اهدا نمود.

داستانی از گذشت امام حسن علیه السلام

فقیری نزد امام حسن علیه السلام آمد و تقاضای کمک کرد. امام حسن علیه السلام که در آن هنگام پولی در دست نداشت به او فرمود: اکنون پولی نزد من نیست امّا تو را به کاری راهنمایی می کنم. اکنون دختر خلیفه تازه از دنیا رفته و او عزادار است. من سخنی به تو می گویم که اگر نزد او بروی و این سخن را به عنوان تسلیت به او بگویی به خواسته ات می رسی و آن سخن این است: «خدا را شکر که دخترت در زیر سایه تو از دنیا رفت، و اگر تو از دنیا می رفتی، دخترت آواره و مورد بی احترامی قرار می گرفت». فقیر نزد خلیفه رفت و با این جمله به او تسلیت گفت و احساسات و عواطف او را جلب کرد. خلیفه پرسید: آیا این سخنان از تو بود؟ فقیر گفت: نه، این سخنان را حسن بن علی به من آموخته بود. خلیفه گفت: راست می گویی، این سخن از او است که او معدن سخنان شیوا و شیرین است. آن گاه به فقیر پول زیادی داد.

تواضع امام حسن علیه السلام

روزی امام حسن علیه السلام هنگام عبور، چند نفر فقیر را دید که روی خاک نشسته اند و در حال خوردن نان های خرده و خشک هستند. آن ها تا امام علیه السلام را دیدند، گفتند: بفرما از غذای ما بخور. امام حسن علیه السلام کنار آن ها رفت و فرمود: خداوند متکبران را دوست ندارد و بر روی زمین نشست و با آن ها غذا خورد و سپس آن ها را به خانه خود دعوت کرد. آن ها نیز به خانه امام حسن علیه السلام آمدند و غذا خوردند. هنگام رفتن، امام حسن علیه السلام به هر کدام لباسی عطا فرمود.

بردباری و صبر انقلابی امام حسن علیه السلام

از صفات ممتاز امام حسن علیه السلام صبر و بردباری ایشان بود.

بردباری؛ یعنی انسان در سختی ها با صبر و تحمل خود خویشتن داری کند و مشکلات را با سر آرامش و تسلط بر اعصاب حل نماید.

داستانی از حلم امام حسن علیه السلام

پیرمردی ناآگاه، از اهالی شام بود که در مدینه به سر می برد. روزی با دیدن امام حسن علیه السلام تا توانست به ایشان بدگویی کرد. وقتی که بدگویی هایش تمام شد امام علیه السلام کنار او آمد و به او سلام کرد و در حالی که لبخند در چهره داشت به او فرمود: ای پیرمرد! گمانم غریب هستی؟

پیرمرد که از رفتار بد خود و برخورد خیلی خوب امام منقلب و شرمنده شده بود با گریه گفت: گواهی می دهم که تو خلیفه خدا در زمینش هستی، خداوند آگاه تر است که مقام رسالت خود به کسی بدهد، تو و پدرت مبغوض ترین افراد در نزد من بودید ولی اینک محبوب ترین انسان ها در نزد من می باشید و چنین بود که امام با صبر خود انسانی را از گمراهی خارج نمود.

تشویق یک کودک نیک کردار

روزی امام حسن علیه السلام کودکی را دید که نان خشکی در دست دارد. لقمه ای از نان را خود می خورد و لقمه ای را به سگی که در آنجا بود می دهد، و آن کودک از فرزندان یکی از بردگان بود. امام از او پرسید: پسر جان، چرا چنین می کنی؟ کودک جواب داد: من از خدای خود خجالت کشیدم که خودم غذا بخورم، و حیوانی گرسنه به من نگاه کند و من به او غذا ندهم.

امام حسن علیه السلام از روش و سخن زیبای این کودک بسیار خوشحال شد، غذا و لباس فراوانی به آن کودک عطا کردند. سپس آن کودک را از اربابش خرید و آزاد نمود.

تدبیر در کودکی

پیرمردی مشغول وضو گرفتن بود، امّا طرز صحیح وضو گرفتن را نمی دانست.

امام حسن و امام حسین علیهما السلام در که آن هنگام طفل بودند، وضو گرفتن اشتباه پیرمرد را دیدند. آن ها می دانستند که واجب است وضو صحیح را به پیرمرد یاد دهند؛ امّا اگر مستقیماً به او می گفتند که وضو تو صحیح نیست، گذشته از این که موجب ناراحتی او می شوند، برای همیشه خاطره تلخی از وضو گرفتن در ذهن او می ماند بعلاوه از کجا معلوم که او این تذّکر را برای خود، تحقیر تلقی نکند و روش صحیح وضو را قبول کند.

این دو طفل فکر کردند تا به طور غیر مستقیم به او وضو صحیح را آموزش دهند.

در ابتدا با یکدیگر به بحث پرداختند و پیرمرد می شنید.

یکی گفت: «وضوی من از وضوی تو کامل تر است».

دیگری گفت: «وضوی من از وضوی تو کامل تر است».

بعد باهم توافق کردند که در حضور پیرمرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیرمرد قضاوت کند. طبق قرار عمل کردند و هر دو نفر وضو صحیح و کاملی جلوی چشم پیرمرد گرفتند پیرمرد که تازه متوجه شده بود که وضو صحیح چگونه است به روشنی مقصود اصلی دو طفل را دریافت و سخت تحت تأثیر ادب بی شائبه و هوش زیاد آن ها قرار گرفت و گفت: «وضوی شما صحیح و کامل است، من پیرمرد هنوز وضو صحیح را نمی دانم. به خاطر محبتی که به امّت جد خود دارید، مرا آگاه نمودید، لذا از شما دو بزرگوار متشکرم».

مبارزات امام حسن علیه السلام پیش از دوران امامت

امام حسن علیه السلام فردی بسیار شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس در وجود او راه نداشت. او در راه پیشرفت اسلام از هیچ گونه جانبازی دریغ نمی ورزید و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود. امام حسن علیه السلام در جنگ جمل، در رکاب پدر خود امیر مؤمنان علیه السلام در خط مقدم جبهه می جنگید و از یاوران دلاور و شجاع حضرت علی علیه السلام سبقت می گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختی می کرد.

پیش از شروع جنگ نهروان نیز، به دستور پدر، و به همراه عمار یاسر و تنی چند از یاران امیرمؤمنان علیه السلام وارد کوفه شد و مردم کوفه را جهت شرکت در این جهاد دعوت کرد.

او وقتی وارد کوفه شد که هنوز ابو موسی اشعری یکی از سران حکومت غاسب قبلی بر سر کار بود و با حکومت عادلانه امیرالمؤمنین علیه السلام مخالفت نموده و از پشتبانی مردم در مبارزه آن حضرت با پیمان شکنان جلوگیری می کرد، با این حال امام حسن علیه السلام توانست با وجود کارشکنی های ابوموسی و همدستانش، بیش از نه هزار نفر را از شهر کوفه به میدان جنگ بفرستد.

همچنین امام حسن علیه السلام در بسیج عمومی نیروها و گسیل داشتن ارتش امیرمؤمنان علیه السلام برای جنگ با سپاه معاویه، در جنگ صفین، نقش مهمی به عهده داشت و با سخنان پر شور و مهیّج خویش، مردم کوفه را به جهاد در رکاب امیرمؤمنان علیه السلام و سرکوبی خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود.

جنایات معاویه

معاویه که از دشمنان سرسخت امام علی علیه السلام بود بعد از شهادت امام علی علیه السلام، تمام توان خود را برای از بین بردن حکومت امام حسن علیه السلام که بعد از شهادت پدرش به امامت رسیده بود گذشت از این رو معاویه از هیچ کوششی در ضربه زدن به امام کوتاهی نکرد.

از جمله توطئه معاویه این بود که دو نفر از جاسوسان خود را برای اغتشاش و اختلاف اندازی و اطلاع رسانی، به بصره و کوفه فرستاد. امام حسن علیه السلام که از این موضوع اطلاع یافت فرمان داد آن دو نفر را دستگیر کنند آن گاه برای معاویه نامه ای نوشت و او را در مورد فرستادن جاسوسان سرزنش و تهدید نمود.

صلح امام حسن علیه السلام با معاویه

روزگار به سختی می گذشت. امام علیه السلام که یاران با وفای زیادی نداشت، هر روز شاهد از دست دادن سرداران و نیروهای سپاه خود در برابر وعده های دنیایی معاویه و محلق شدن ایشان به سپاه معاویه بود. امام که اسلام را در خطر می دید برای حفظ اسلام مجبور به صلح با معاویه شد.

گرچه شرایط تلخ روزگار موجب شد که امام علیه السلام برای حفظ اسلام و تشیّع و … مجبور به پذیرفتن صلح گردد، ولی به معنی تسلیم شدن بی قید و شرط امام در برابر معاویه نبود، چنان که در بررسی متن صلح نامه، این نکته به روشنی پیداست.

در موارد متعدّدی، از برخوردهایی که بین امام حسن علیه السلام و معاویه پیش آمد، امام با کمال قاطعیت، به معاویه پاسخ داد، و در بین جمعیت اعتراض شدیدی به او کرد.

۱ – معاویه چند روز پس از برقراری صلح وارد کوفه شد، و چند روز در آنجا ماند بعد از چند روز در مسجد کوفه و در میان اجتماع مردم، بالای منبر رفت و به سخنرانی پرداخت.

در این سخنرانی، نام مبارک حضرت علی علیه السلام را به زبان آورد و به آن حضرت و امام حسن علیه السلام بی احترامی کرد. سپس اجداد و طایفه خود را ستود، و اجداد و طایفه حضرت علی علیه السلام را تحقیر کرد و این در حالی بود که امام حسن و امام حسین در آن مجلس حضور داشتند.

امام حسین علیه السلام برخاست تا پاسخ معاویه را بدهد، امّا امام حسن علیه السلام دست او را گرفت و نشانید. آن گاه خود برخاست و خطاب به معاویه، چنین گفت:

ای کسی که علی علیه السلام را به بدی یاد کردی! من حسن و پدرم علی علیه السلام است امّا تو معاویه و پدرت صخره، مادر من فاطمه علیها السلام و مادر تو هند، جدّ من رسول خدا صلی الله علیه وآله و جدّ تو حرب، جدّه من خدیجه علیها السلام و جدّه تو فتیله است. خداوند لعنت کند آن کسی را که نامش پلیدتر، و حَسَب و نَسَبش پست و سابقه اش بد و کفر و نفاق دارد.

گروه های مختلفی که در مسجد بودند فریاد زدند: آمین، آمین.

به این ترتیب، امام حسن علیه السلام معاویه را شرمگین و سرافکنده نمود و اثر سخنرانی عوام فریبانه و بیهوده او را خنثی کرد.

۲ – روزی معاویه به امام حسن علیه السلام گفت: من از تو بهترم.

امام حسن علیه السلام فرمود: به چه علّت؟

معاویه: به خاطر آن که مردم به دور من اجتماع کرده اند.

امام حسن علیه السلام: هیهات، هیهات! (چقدر این ادّعا دور از حقیقت است).ای فرزند هند جگرخواره! اجتماع مردم به دور تو دو گونه است:

دسته ای از روی اجبار و زور؛ دسته ای دیگر از روی اختیار و آزادی دسته اوّل به فرموده قرآن (به خاطر اجبار) معذورند و دسته دوم گنهکارند.

هرگز من به تو نمی گویم که از تو بهترم؛ زیرا خوبی ای در تو نیست تا از تو خوب تر باشم (تو قابل مقایسه با من نیستی) ولی بدان که خداوند مرا از صفات زشت و تو را از صفات نیک، دور ساخته است. بنابراین، معیار برتری، ارزش های انسانی است نه جمع شدن مردم به دور کسی.

در بیان شهادت امام حسن علیه السلام

معاویه که وجود امام حسن علیه السلام را مانع اهداف خود می دید، مقداری پول به همراه مقداری زهر برای «جعده» همسر امام فرستاد و پیغام داد که اگر این زهر را به حسن بخورانی در عوض صد هزار درهم به تو می دهم و تو را به عقد پسر خود یزید در می آورم.

جعده که فریفته پیشنهاد معاویه شده بود تصمیم گرفت این کار را انجام دهد.

هوا بسیار گرم بود، تشنگی بر امام حسن علیه السلام که روزه بود اثر کرده و در وقت افطار بسیار تشنه بود. آن زن شربتی زهرآگین برای آن حضرت آورد و به آن حضرت داد. چون آن حضرت شربت را نوشید فهمید که زهرآگین است، پس روی به جعده کرد و فرمود: ای دشمن خدا! خدا تو را بکشد، به خدا سوگند که هدیه ای بعد از من نخواهی گرفت. آن شخص تو را فریب داده، خدا تو و او را با عذاب خود خوار نماید.

زمانی که امام بر اثر زهر در بستر بیماری بود، مردی به خدمت امام حسن علیه السلام رسید و گفت: یا بن رسول اللَّه! ما شیعیان را ذلیل کردی و ما را غلام بنی امیّه گردانیدی.

حضرت علیه السلام فرمود: به چه سبب؟

گفت: به سبب آن که خلافت را به معاویه دادی.

امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که یاوری نیافتم و اگر یاوری می یافتم، شب و روز با او جنگ می کردم تا خدا میان من و او حکم کند. اهل کوفه را شناختم و امتحان کردم و دانستم که آن ها به کار من نمی آیند و در عهد و پیمان خود وفادار نیستند و بر گفتار و کردار ایشان اعتمادی نیست. آن ها زبانشان با من است و دل شان با بنی امیّه.

آن حضرت در حال سخن گفتن بود که ناگاه بر اثر زهر، خون از گلوی مبارکش آمد. طشتی طلب کرد و در زیر گلویش گرفت و پیوسته خون می آمد تا آن که آن طَشت پر از خون شد.

مرد پرسید: ای پسر رسول خدا! این چیست؟ حضرت فرمود: معاویه زهری فرستاده بود که به خورد من داده اند. آن زهر به جگر من رسیده است و این خون ها که در طَشت می بینی قطعه های جگر من است. گفتم چرا مداوا نمی کنی؟ حضرت فرمود: دو مرتبه دیگر مرا زهر داده و مداوا کرده ام، این مرتبه سوّم است و قابل معالجه و دوا نیست. آن حضرت بعد از دو روز از خوردن سم به شهادت رسید.

سخنان حضرت امام حسن (ع)

۱- با نیکوکاری از کارهای ناپسند جلوگیری کنید.
۲- شداید و مشکلات را با صبر چاره کنید.
۳- دین خود را حفظ و محبت مردم را به خود جلب کنید.
۴- در بیچارگان را پیش از آنکه بگویند درمان کنید.
۵- در کارها از مشورت مضایقه مکنید.
۶- خویشاوند کسی است که به انسان محبت دارد، اگرچه بیگانه باشد.
۷- با مردم در زندگی بسازید تا با شما مهربان شوند.
۸- از سخن بیفایده احتراز کنید.
۹- مردم حریص فقیرند (زیرا هیچوقت راضی نیستند و همیشه باید تلاش کنند).
۱۰- پستی و ناکسی اینست که شکر نعمت نکنی.
۱۱- چیزی که شر ندارد شکر بر نعمت است و صبر بر ناگوار.۱۲- هر گاه یکی از شماها به برادر خود برخورد کند باید محل نور پیشانی او را ببوسد (یعنی محل سجده در پیشانی).
۱۳- هیچ مردمی با هم مشورت نکنند جز اینکه بدرستی رهبری شوند.
۱۴- بکار بردن حرص (در طلب روزی) بکار بردن گناه است.
(تحف العقول)

همسران و فرزندان امام حسن (ع)

دشمنان و تاریخ نویسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام حسن (ع) داستانها پرداخته و حتی دوستان ساده دل سخنانی بهم بافته‌اند. اما آنچه تاریخ‌های صحیح نگاشته‌اند همسران امام (ع) عبارتند از:
«ام‌الحق» دختر طلحه بن عبیدالله – «حفصه» دختر عبدالرحمن بن ابی‌بکر – «هند» سهیل بن عمرو «جعده» دختر اشعث بن قیس.
بیاد نداریم که تعداد همسران حضرت در طول زندگیش از هشت یا ده به اختلاف دو روایت تجاوز کرده باشند. با این توجه که «ام‌ولد» هایش هم داخل در همین عددند.
«ام‌ولد» کنیزی است که از صاحب خود دارای فرزند می‌شود و همین امر موجب آزادی او پس از مرگ صاحبش می‌باشد [۷] .فرزندان آن حضرت از دختر و پسر ۱۵ نفر بوده‌اند بنامهای: زید، حسن، عمرو، قاسم، عبدالله، عبدالرحمن، حسن اثرم، طلحه، ام‌الحسن، ام‌الحسین، فاطمه، ام‌سلمه، رقیه، ام‌عبدالله و فاطمه.
نسل او فقط از دو پسرش حسن و زید باقی ماند و از غیر این دو انتساب به آن حضرت درست نیست [۸] .

بیعت مردم با حسن بن علی

هنگامیکه حادثه‌ی دهشتناک ضربت خوردن علی (ع) در مسجد کوفه پیش آمد و مولی (ع) بیمار شد به حسن دستور داد که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرین لحظات زندگی، او را به این سخنان وصی خود قرار داد: «پسرم! پس از من، تو صاحب مقام و صاحب خون منی». و حسین و محمد و دیگر فرزندانش و رؤسای شیعه و بزرگان خاندانش را بر این وصیت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحویل داد و سپس فرمود: «پسرم! رسول خدا دستور داده است که تو را وصی خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو دستور دهم در آخرین لحظات زندگیت، آنها را به برادرت حسین بدهی». امام حسن (ع) به جمع مسلمانان درآمد و برفراز منبر پدرش ایستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش، علی علیه‌السلام با مردم سخن بگوید. آنگاه پس از حمد و ثنای بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص) چنین گفت: «همانا در این شب آن چنان کسی وفات یافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته‌اند و آیندگان بدو نخواهند رسید». و آن گاه درباره‌ی شجاعت و جهاد و کوشش‌هائی که علی (ع) در راه اسلام انجام داد و پیروزیهایی که در جنگها نصیب وی شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنیا در دم مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهمیه‌اش از بیت‌المال، که می‌خواست با آن خدمتکاری برای اهل و عیال خود تهیه کند.در این موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعیت بود، عبیدالله بن عباس بپاخاست و مردم را به بیعت با حسن بن علی تشویق کرد. مردم با شوق و رغبت با امام حسن بیعت کردند. و این روز، همان روز وفات پدرش، یعنی روز بیست و یکم رمضان سال چهلم از هجرت بود.
مردم کوفه و بصره و مدائن و عراق و حجاز و یمن همه با میل با حسن بن علی بیعت کردند جز معاویه که خواست از راهی دیگر برود و با او همان رفتاری پیش گیرد که با پدرش پیش گرفته بود.
پس از بیعت مردم، به ایراد خطبه‌ای پرداخت و مردم را به اطاعت اهل‌بیت پیغمبر (ص) که یکی از دو یادگار گران وزن و در ردیف قرآن کریم هستند تشویق فرمود، و آنها را از فریب شیطان و شیطان صفتان بر حذر داشت.
باری، روش زندگی امام حسن (ع) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله‌ی نظر و محبوب دلها و مایه‌ی امید کسان ساخته بود. حسن بن علی (ع) شرایط رهبری را در خود جمع داشت زیرا اولا فرزند رسول خدا (ص) بود و دوستی او یکی از شرایط ایمان بود، دیگر آنکه لازمه‌ی بیعت با او این که از او فرمانبرداری کنند.
امام (ع) کارها را نظم داد و والیانی برای شهرها تعیین فرمود و انتظام امور را بدست گرفت. امام زمانی نگذشت که مردم چون امام حسن (ع) را مانند پدرش در اجرای عدالت و احکام و حدود اسلامی قاطع دیدند، عده‌ی زیادی از افراد بانفوذ به توطئه‌های پنهانی دست زدند و حتی در نهان به معاویه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوی کوفه تحریک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن علی (ع) نزدیکشود، حسن را دست بسته تسلیم او کنند یا ناگهان او را بکشند [۵] .
خوارج نیز بخاطر وحدت نظری که در دشمنی با حکومت هاشمی داشتند در این توطئه‌ها با آنها همکاری کردند.
در برابر این عده‌ی منافق، شیعیان علی (ع) و جمعی از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختیار کرده بودند. این بزرگمردان مراتب اخلاص و صمیمیت خود را در همه‌ی مراحل – چه در آغاز بعد از بیعت و چه در زمانی که امام (ع) دستور جهاد داد – ثابت کردند.
امام حسن (ع) وقتی طغیان و عصیان معاویه را در برابر خود دید با نامه‌هایی او را به اطاعت و عدم توطئه و خونریزی فرا خواند ولی معاویه در جواب امام (ع) تنها به این امر استدلال می‌کرد که «من در حکومت از تو با سابقه‌تر و در این امر آزموده‌تر و به سال از تو بزرگترم همین و دیگر هیچ!»
گاه معاویه در نامه‌های خود با اقرار به شایستگی امام حسن (ع) می‌نوشت: «پس از من خلافت از آن توست زیرا تو از هر کس بدان سزاوارتری» و در آخرین جوابی که به فرستادگان امام حسن (ع) داد این بود که «برگردید، میان ما و شما بجز شمشیر نیست».
و بدین دشمنی و سرکشی از طرف معاویه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشی آغاز کرد. معاویه با توطئه‌های زهرآگین و انتخاب موقع مناسب و ایجاد روح اخلالگری و نفاق، توفیق یافت. او با خریداری وجدانهای پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحیه‌ی یأس در مردم سست ایمان، زمینه را به نفع خود فراهم می‌کرد و از سوی دیگر، همه‌یسپاهیانش را به بسیج عمومی فرا خواند.
امام حسن (ع) نیز تصمیم خود را برای پاسخ به ستیزه‌جویی معاویه دنبال کرد و رسما اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاویه کسانی بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام می‌بودند، اما در لشکر امام حسن (ع) چهره‌های تابناک شیعیانی دیده می‌شد مانند حجر بن عدی، ابوایوب انصاری، و عدی بن حاتم… که به تعبیر امام (ع) «یک تن از آنان افزون از یک لشکر بود». اما در برابر این بزرگان، افراد سست عنصری نیز بودند که جنگ را با گریز جواب می‌دادند، و در نفاق افکنی توانایی داشتند، و فریفته‌ی زر و زیور دنیا می‌شدند. امام حسن (ع) از آغاز این ناهماهنگی بیمناک بود.
مجموع نیروهای نظامی عراق را ۳۵۰ هزار نوشته‌اند.
امام حسن (ع) در سمجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهیان را به عزیمت بسوی «نخیله» تحریض فرمود. عدی بن حاتم نخستین کسی بود که پای در رکاب نهاد و فرمان امام را اطاعت کرد. بسیاری کسان دیگر نیز از او پیروی کردند.امام حسن (ع) عبیدالله بن عباس را که از خویشان امام و از نخستین افرادی بود که مردم را به بیعت با امام تشویق کرد، با دوازده هزار نفر به «مسکن» که شمالی‌ترین نقطه در عراق هاشمی بود اعزام فرمود. اما وسوسه‌های معاویه او را تحت تأثیر قرار داد و مطمئن‌ترین فرمانده‌ی امام را، معاویه در مقابل یک میلیون درم که نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتیجه، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهی نیز به دنبال او به اردوگاه معاویه شتافتند و دین خود را به دنیا فروختند.پس از عبیدالله بن عباس، نوبت فرماندهی به قیس بن سعد رسید. لشکریان معاویه و منافقان با شایعه‌ی مقتول شدن او، روحیه‌ی سپاهیان امام حسن (ع) را ضعیف نمودند. عده‌ای از کارگزاران معاویه که به (مدائن) آمدند و با امام حسن (ع) ملاقات کردند، نیز زمزمه‌ی پذیرش صلح را بوسیله‌ی امام (ع) در بین مردم شایع کردند. از طرفی یکی از خوارج تروریست نیزه‌ای بر ران حضرت امام حسن زد، بحدی که استخوان ران آن حضرت آسیب دید و جراحتی سخت در ران آن حضرت پدید آمد. بهرحال وضعی برای امام (ع) پیش آمد که جز صلح» با معاویه، راه حل دیگری نماند.
باری، معاویه وقتی وضع را مساعد یافت، به حضرت امام حسن (ع) پیشنهاد صلح کرد. امام حسن برای مشورت با سپاهیان خود خطبه‌ای ایراد فرمود و آنها را به جانبازی و یا صللح – یکی از این دو راه – تحریک و تشویق فرمود. عده زیادی خواهان صلح بودند. عده‌ای نیز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام، پیشنهاد صلح معاویه، مورد قبول امام حسن واقع شد ولی این فقط بدین منظور بود که او را در قید و بند شرائط و تعهداتی گرفتار سازد که معلوم بود کسی چون معاویه دیر زمانی پای‌بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آینده‌ی نزدیکی آنها را یکی پس از دیگری زیر پای خواهد نهاد، و در نتیجه، ماهیت ناپاک معاویه و عهدشکنی‌های او و عدم پای‌بندی او به دین و پیمان؛ بر همه‌ی مردم آشکار خواهد شد. و نیز امام حسن (ع) با پذیرش صلح از برادر کشی و خونریزی که هدف اصلی معاویه بود و می‌خواست ریشه‌ی شیعه و شیعیان آل علی (ع) را بهر قیمتی هست، قطع کند، جلوگیری فرمود: بدین صورت چهره‌ی تابناک امام حسن (ع) – همچنان که جد بزرگوارش رسول الله (ص) پیش‌بینی فرموده بود – بعنوان «مصلح اکبر» درافق اسلام نمودار شد. معاویه در پیشنهاد صلح هدفی جز مادیات محدود نداشت و می‌خواست که بر حکومت استیلا یابد. اما امام حسن (ع) بدین امر راضی نشد مگر بدین جهت که مکتب خود و اصول فکری خود را از انقراض محفوظ بدارد و شیعیان خود را از نابودی برهاند.
از شرطهایی که در قرار صلح آمده بود؛ اینهاست:
معاویه موظف است در میان مردم به کتاب خدا و سنت رسول خدا (ص) و سیرت خلفای شایسته عمل کند و بعد از خود کسی را بعنوان خلیفه تعیین ننماید و مکری علیه امام حسن (ع) و اولاد علی (ع) و شیعیان آنها در هیچ جای کشور اسلامی نیندیشد و نیز سب و لعن بر علی (ع) را موقوف دارد و ضرر و زیانی به هیچ فرد مسلمانی نرساند. و بر این پیمان، خدا و رسول خدا (ص) و عده زیادی را شاهد گرفتند. معاویه به کوفه آمد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع) اجرا شود و مسلمانان در جریان امر قرار گیرند. سیل جمعیت بسوی کوفه روان شد.
ابتدا معاویه بر منبر آمد و سخنی چند گفت از جمله آنکه: «هان ای اهل کوفه، می‌پندارید که به خاطر نماز و روزه و زکوه و حج با شما جنگیدم؟ با اینکه می‌دانسته‌ام شما این همه را بجای می‌آورید. من فقط بدین خاطر با شما به جنگ برخاستم که بر شما حکمرانی کنم و زمام امر شما را بدست گیرم، و اینک خدا مرا بدین خواسته نائل آورد، هر چند شما خوش ندارید. اکنون بدانید هر خونی که در این فتنه بر زمین ریخته شود هدر است و هر عهدی که با کسی بسته‌ام زیر دو پای من است».
و بدین طریق عهدنامه‌ای را که خود نوشته و پیشنهاد کرده و پای آنرا مهر نهاده بود زیر هر دو پای خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد!سپس حسن بن علی (ع) با شکوه و وقار امامت – چنانکه چشمها را خیره و حاضران را به احترام وادار می‌کرد – بر منبر برآمد و خطبه‌ی تاریخی مهمی ایراد کرد.
پس از حمد و ثنای خداوند جهان و درود فراوان بر رسول الله (ص) چنین فرمود:
«… به خدا سوگند من امید می‌دارم که خیرخواه‌ترین خلق برای خلق باشم و سپاس و منت خدای را که کینه‌ی هیچ مسلمانی را به دل نگرفته‌ام و خواستار ناپسند و ناروا برای هیچ مسلمانی نیستم…» سپس فرمود «معاویه چنین پنداشته که من او را شایسته خلافت دیده‌ام و خود را شایسته ندیده‌ام. او دروغ می‌گوید. ما در کتاب خدای عزوجل و به قضاوت پیامبرش از همه کس به حکومت اولیتریم و از لحظه‌ای که رسول خدا وفات یافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته‌ایم». آنگاه به جریان غدیرخم و غصب خلافت پدرش علی (ع) و انحراف خلافت از مسیر حقیقی‌اش اشاره کرد و فرمود: «این انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان – یعنی معاویه و یارانش – نیز در خلافت طمع کردند».
و چون معاویه در سخنان خود به علی (ع) ناسزا گفت، حضرت امام حسن (ع) پس از معرفی خود و برتری نسب و حسب خود بر معاویه نفرین فرستاد و عده‌ی زیادی از مسلمانان در حضور معاویه آمین گفتند. و ما نیز آمین می‌گوییم.
امام حسن (ع) پس از چند روزی آماده حرکت به مدینه شد [۶] .معاویه به این ترتیب خلافت اسلامی را در زیر تسلط خود آورد و وارد عراق شد، و در سخنرانی عمومی رسمی، شرایط صلح را زیر پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد، و سخت‌ترین فشار و شکنجه را بر اهل‌بیت و شیعیان ایشان روا داشت.
امام حسن (ع) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشید، در نهایت شدت و اختناق زندگی کرد و هیچگونه امنیتی نداشت، حتی در خانه، نیز در آرامش نبود. سرانجام در سال پنجاهم هجری به تحریک معاویه بدست همسر خود (جعده) مسموم و شهید و در بقیع مدفون شد.

کمالات انسانی

امام حسن (ع) در کمالات انسانی یادگار پدر و نمونه‌ی کامل جد بزرگوار خود بود. تا پیغمبر (ص) زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جای داشتند، گاهی آنان را بر دوش خود سوار می‌کرد [۳] و می‌بوسید و می‌بویید.
از پیغمبر اکرم (ص) روایت کرده‌اند که درباره‌ی امام حسن و امام حسین (ع) می‌فرمود: این دو فرزند من، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند (کنایه از این که در هر حال امام و پیشوایند).
امام حسن (ع) بیست و پنج بار حج کرد، پیاده، در حالی که اسبهای نجیب را با او یدک می‌کشیدند. هرگاه از مرگ یاد می‌کرد می‌گریست و هرگاه از قبر یاد می‌کرد می‌گریست، هرگاه به یاد ایستادن به پای حساب می‌افتاد آن چنان نعره می‌زد که بیهوش می‌شد و چون به یاد بهشت و دوزخ می‌افتاد؛ همچون مار گزیده به خود می‌پیچید. از خدا طلب بهشت می‌کرد و به او از آتش جهنم پناه می‌برد. چون وضو می‌ساخت و به نماز می‌ایستاد، بدنش به لرزه می‌افتاد و رنگش زرد می‌شد. سه نوبت دارائیش را با خداتقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت. گفته‌اند: «امام حسن (ع) در زمان خودش عابدترین و بی‌اعتناترین مردم به زیور دنیا بود».در سرشت و طینت امام حسن (ع) برترین نشانه‌های انسانیت وجود داشت. هر که او را می‌دید به دیده‌اش بزرگ می‌آمد و هر که با او آمیزش داشت بدو محبت می‌ورزید و هر دوست یا دشمنی که سخن یا خطبه‌ی او را می‌شنید، به آسانی درنگ می‌کرد تا او سخن خود را تمام کند و خطبه‌اش را به پایان برد. محمد بن اسحق گفت: «پس از رسول خدا (ص) هیچکس از حیث آبرو و بلندی قدر به حسن بن علی نرسید. بر در خانه‌اش فرش می‌گستردند و چون از خانه بیرون می‌آمد و آنجا می‌نشست راه بسته می‌شد و به احترام او کسی از برابرش عبور نمی‌کرد و او چون می‌فهمید؛ برمی‌خاست و به خانه می‌رفت و آن گاه مردم رفت و آمد می‌کردند». در راه مکه از مرکبش فرود آمد و پیاده به راه رفتن ادامه داد. در کاروان همه از او پیروی کردند حتی سعد بن ابی‌وقاص پیاده شد و در کنار آن حضرت راه افتاد.
ابن‌عباس که از امام حسن و امام حسین (ع) مسن‌تر بود، رکاب اسبشان را می‌گرفت و بدین کار افتخار می‌کرد و می‌گفت: اینها پسران رسول خدایند.
با این شأن و منزلت، تواضعش چنان بود که: روزی بر عده‌ای مستمند می‌گذشت، آنها پاره‌های نان را بر زمین نهاده و خود روی زمین نشسته بودند و می‌خوردند، چون حسن بن علی را دیدند گفتند: «ای پسر رسول خدا بیا با ما هم‌غذا شو». امام حسن (ع) فورا از مرکب فرود آمد و گفت: «خدا متکبران را دوست نمی‌دارد» و با آنان به غذا خوردن مشغولشد. آنگاه آنها را به میهمانی خود دعوت کرد، هم غذا به آنان داد و هم پوشاک.
در جود و بخشش امام حسن (ع) داستانها گفته‌اند. از جمله مدائنی روایت کرده که:
حسن و حسین و عبدالله بن جعفر به راه حج می‌رفتند. توشه و تنخواه آنان گم شد. گرسنه و تشنه به خیمه‌ای رسیدند که پیرزنی در آن زندگی می‌کرد. از او آب طلبیدند. گفت این گوسفند را بدوشید و شیر آن را با آب بیامیزید و بیاشامید. چنین کردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همین گوسفند را داریم بکشید و بخورید. یکی از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقداری بریان کرد و همه خوردند و سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پیرزن گفتند: ما از قریشیم به حج می‌رویم. چون باز گشتیم نزد ما بیا با تو به نیکی رفتار خواهیم کرد. و رفتند. شوهر زن که آمد و از جریان خبر یافت، گفت: وای بر تو گوسفند مرا برای مردمی ناشناس می‌کشی آنگاه می‌گویی از قریش بودند؟ روزگاری گذشت و کار بر پیرزن سخت شد، از آن محل کوچ کرد و به مدینه عبورش افتاد. حسن بن علی (ع) او را دید و شناخت. پیش رفت و گفت: مرا می‌شناسی؟ گفت نه. گفت: من همانم که در فلان روز مهمان تو شدم. و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دینار زر به او دادند. آن گاه او را نزد برادرش حسین بن علی فرستاد. آن حضرت نیز همان اندازه به او بخشش فرمود. او را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد او نیز عطائی همانند آنان به او داد [۴] .حلم و گذشت امام حسن (ع) چنان بود که به گفته‌ی مروان، با کوهها برابری می‌کرد.

ولادت امام حسن (ع)

امام حسن علیه‌السلام فرزند امیرمؤمنان علی بن ابیطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه‌ی زهرا دختر پیامبر خدا (ص) است.
امام حسن (ع) در شب نیمه‌ی ماه رمضان سال سوم هجرت در مدینه تولد یافت. وی نخستین پسری بود که خداوند متعال به خانواده‌ی علی و فاطمه عنایت کرد.
رسل اکرم (ص) بلافاصله پس از ولادتش، او را گرفت و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس برای او گوسفندی قربانی کرد، سرش را تراشید و هموزن موی سرش – که یک درم و چیزی افزون بود – نقره به مستمندان داد. پیامبر (ص) دستور داد تا سرش را عطرآگین کنند و از آن هنگام آیین عقیقه و صدقه دادن به هموزن موی سر نوزاد سنت شد. این نوزاد را حسن نام داد و این نام در جاهلیت سابقه نداشت. کنیه او را ابومحمد نهاد و این تنها کنیه‌ی اوست.
لقب‌های او: سبط، سید، زکی، مجتبی است که از همه معروفتر «مجتبی» می‌باشد [۱] .پیامبر اکرم (ص) به حسن و برادرش حسین علاقه‌ی خاصی داشت و بارها می‌فرمود که حسن و حسین فرزندان منند و به پاس همین سخن علی به سایر فرزندان خود می‌فرمود: شما فرزندان من هستید و حسن و حسین فرزندان پیغمبر خدایند.
امام حسن هفت سال و خرده‌ای زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پیامبر (ص) که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه یا سه ماه بیشتر فاصله نداشت، تحت تربیت پدر بزرگوار خود قرار گرفت [۲] .
امام حسن (ع) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصیت آن حضرت، به امامت رسید و مقام خلافت ظاهری را نیز اشغال کرد، و نزدیک به شش ماه به اداره‌ی امور مسلمین پرداخت. در این مدت، معاویه که دشمن سرسخت علی (ع) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت (در آغاز به بهانه‌ی خونخواهی عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت) جنگیده بود؛ به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع) بود لشکر کشید و جنگ آغاز کرد. ما در این باره کمی بعدتر سخن خواهیم گفت.
امام حسن (ع) از جهت منظر و اخلاق و پیکر و بزرگواری به رسول اکرم (ص) بسیار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنین توصیف کرده‌اند:
«دارای رخساری سفید آمیخته به اندکی سرخی، چشمانی سیاه، گونه‌ای هموار، محاسنی انبوه، گیسوانی مجعد و پر، گردنی سیمگون،اندامی متناسب، شانه‌یی عریض، استخوانی درشت، میانی باریک، قدی میانه، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه. سیمایی نمکین و چهره‌ای در شمار زیباترین و جذاب‌ترین چهره‌ها».
ابن‌سعد گفته است که «حسن و حسین به رنگ سیاه، خضاب می‌کردند».

فاطمه به پدر می‌پیوندد

رسول خدا در بستر بیماری افتاده بود. فاطمه‌زهرا نیز در کنار آن حضرت قرار داشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در گوش او نجوایی کرد که فاطمه به گریه افتاد. آنگاه یکبار دیگر با وی رازی گفت که این بار چهره‌ی فاطمه علیهاالسلام از هم شکفت.
چون از فاطمه درباره‌ی نخستین رازی که با او گفت پرسیدند، فرمود: رسول خدا به وی فرمود که جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر او می‌خواند اما امسال دو بار خواند و این جز نزدیکی مرگ وی نیست.
و راز دوم آن بود که نخستین کسی که به وی خواهد پیوست منم.
بدین ترتیب، فاطمه خود را دلداری می‌داد که لااقل او نخستین کسیاست که به رسول خدا خواهد پیوست.
دورانی که فاطمه‌زهرا پس از پیامبر اکرم سپری کرد بسیار سخت و دشوار بود. او یکه و تنها در برابر توفانهای سهمناک، ایستاد و حتی امام علی علیه‌السلام نخستین قهرمان اسلام نیز به خاطر موقعیت خاصی که داشت نمی‌توانست در کنار فاطمه در این جهاد شرکت جوید. بنابراین لازم بود که فاطمه به تنهایی بارسنگین مبارزه را بر دوش گیرد. در حالی که تنها بیست بهار از عمرش می‌گذشت. برای آگاهی از شرایط دشوار آن حضرت برای مبارزه تنها به سخنان خود او گوش فرادهیم. این سخنان در حقیقت درد نامه‌ای است که فاطمه علیهاالسلام در آن از حال خود به علی علیه‌السلام شکوه می‌کند آن هم با کلماتی که درد و مبارزه‌خواهی از آنها می‌تراود.
یکی از روزها هنگامی که فاطمه از پیش ابوبکر بازگشته بود به سوی امیر مومنان آمد و به وی گفت:
«ای پسر ابوطالب! چه شده که مانند جنین در پس پرده نشسته و چون متهمان خانه‌نشین گشته‌ای؟ تو بودی که شاهپرهای بازها را درهم می‌شکستی، ولی اکنون پرهای مرغان ضعیف به تو خیانت کرده‌اند. تو در گذشته گرگها را از هم می‌دریدی اما اینک خانه‌نشین شده‌ای؟ از روزی که ارزش خود را بی‌مقدار کردی و بهره‌ات را مهمل گذاشتی، این پیر ابی‌قحافه است که هدیه‌ی پدرم و مونه فرزندانم را به ستم از من ستانده است، به خدا سوگند آشکارا به دشمنی با من برخاسته است، در سخنانی که با من داشت او را سرسخت‌ترین دشمنان یافتم تا آنجا که انصار، یاری خود را از من دریغ داشتند، و مهاجران از ما بریدند و سایر مردم چشم ازما پوشیدند، اکنون نه کسی از ما دفاع می‌کند و نه کسی از ستم دشمن بر ما جلوگیری می‌کند.
با دلی لبریز از خشم و کینه از خانه بیرون شدم، و شکست خورده و ناامید بازگشتم در حالی که هیچ اختیاری ندارم، ای کاش پیش از این ذلت و خواری مرده بودم.
خداوند از این تندی که به تو کردم عذرخواه من است، و از سوی تو حامی من، وای بر من در هر بامداد، وای بر من که تکیه‌گاهم درگذشت، و بازویم سست گردید، به سوی پدر شکایت دارم و از خداوند داد خواهم، بارخدایا تو نیرومندتر از دیگرانی».
امیر مومنان علیه‌السلام در پاسخ فاطمه‌زهرا فرمود:
«وای بر تو نیست بلکه وای بر دشمنان توست. ای دختر برگزیده جهانیان و ای بازمانده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم. از این عتبا باز ایست، که من در دینم ناتوان نشده‌ام، و در توانایی‌ام اشتباه نکرده‌ام. اگر برای روزی (سخن می‌گویی) که روزی تو از طرف خداوند تضمین شده است. و کفیل روزی تو، مورد اعتماد و اطمینان است. و آنچه خداوند برایت فراهم ساخته بهتر است از آنچه از تو دریغ داشته‌اند. پس همه را به حساب خداوند بگذار». فاطمه علیهاالسلام فرمود:«خداوند برای من کافی است و او نیکو وکیلی است». [24] .
داستان زندگی سرور زنان عالم، داستان فضیلت و تقواست. او مجسمه‌ی ایمان بود و بدین سبب به سروری زنان عالم دست یافت. او الگوی تمامیزنان مومن است.
داستان رحلت وی نیز داستان قهرمانی و شهادت بود، چرا که بارزترین نمونه‌های فداکاری و پایداری را به نمایش گذاشت.
او تا زمان شهادت با هر وسیله‌ی ممکن از حق دفاع کرد. در اینجا ما بخشی از این داستان غم‌انگیز را که آتش سوزنده‌ی غم و اندوه را در دلهای مومنان به وجود آورد و همچنان شعله‌ور است، نقل می‌کنیم.
در کتاب (العقد الفرید ج ۲ ص ۲۵۰ و تاریخ ابی‌الفداء ج ۱ ص ۱۵۶ و اعلام النساء ج ۳ ص ۱۲۰۷) پس از ذکر رخدادهایی که بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم روی داده، آمده است:
«ابوبکر، عمر را به سوی آنان (خانه‌ی امام علی جهت گرفتن بیعت) اعزام نمود و به او گفت: چنانچه خودداری کردند با آنها بجنگ. عمر با شعله‌ی آتشی در دست به سوی آن خانه آمد و در نظر داشت که خانه را به آتش بکشد، حضرت زهرا با او روبرو شد و به او فرمود که: ای پسر خطاب، آیا برای به آتش کشیدن خانه‌ی ما آمده‌ای؟ عمر گفت: آری، مگر آنکه برآنچه که امت بر آنان جمع شده‌اند- بیعت با ابوبکر- موافقت کنید.
شهرستانی در کتاب «الملل و النحل» صفحه‌ی ۸۳ از «نظام» نقل می‌کند که: «عمر، در روز بیعت، ضربه‌ای به شکم فاطمه علیهاالسلام زد که بر اثر آن جنین او (محسن) سقط شد. عمر فریاد می‌زد: خانه را با آنکه در او هست به آتش بکشید. در حالی که در خانه جز علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم‌السلام کسی نبود.
مشابه این واقعه را «بلاذری» در «انساب الاشراف» ج ۱، صفحه‌ی۴۰۴ ذکر می‌کند.علامه سیدمحمدکاظم قزوینی رحمه‌الله در کتاب «فاطمهالزهراء من المهد الی اللحد» صفحه‌ی ۳۱۵- ۳۲۰ این واقعه را به تفصیل ذکر می‌کند:
«حضرت زهرا علیهاالسلام- پیش از حمله دشمنان به خانه- پشت در خانه بود در حالیکه سر مبارک خود را با دستمالی بسته بود- ولی چادر یا عبایی به سر نداشت، به این خاطر زمانی که دشمنان حمله کردند به پشت در پناه برد تا خود را از چشم مردان نامحرم مخفی نگهدارد. و اینجا بود که بین در و دیوار فشار سختی بر او وارد شد. این در حالی بود که حضرت شش ماهه حامله بود.
حضرت، فریادی از شدت درد کشید، چرا که جنین او کشته شده بود، و میخ در، به سینه‌ی مبارک او فرو رفته و سینه آن حضرت را مجروح کرد.
در این هنگام، دشمنان، حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام را دستگیر کرده بودند و می‌خواستند که او را از منزل بیرون برده و با خود ببرند. با اینکه حضرت زهرا علیهاالسلام از شدت درد به خود می‌پیچید و جنین کشته‌ی او در شکم متلاطم بود ولی برای دفاع از حریم ولایت و امام کوشید تا در مقابل دشمنان ایستادگی نماید و مانع از بیرون بردن حضرت علی گردد. اینجا بود که دستور زدن پاره‌ی تن رسول خدا، حضرت زهرا صادر شد. فرزندان فاطمه علیهاالسلام که شاهد این معرکه بودند، اینچنین داستان زدن مادر بزرگوار خود را و وفات او را روایت کرده‌اند:
امام حسن مجتبی علیه‌السلام، در مجلس معاویه به مغیره ابن شعبه خطاب کرد و فرمود:«تو بودی که فاطمه علیهاالسلام، دختر رسول خدا را زدی تا خون از بدن او جاری شد و آنچه در شکم داشت سقط نمود، و تو چیزی جز خار نمودن رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم، مخالفت با دستورات وی و هتک حرمت او در نظر نداشتی. مگر رسول خدا به وی نفرموده بود که «تو سرور زنان اهل بهشتی» به خدا سوگند که سرنوشت تو در آتش جهنم است».
در کتاب سلیم بن قیس از ابن عباس روایت شده است «قنفذ با تازیانه چنان او را زد که تا روز رحلت، آثار تازیانه مانند دمل چرکین بر بازوان آن حضرت بود. او، حضرت را در چارچوب در خانه قرار داد و پهلوی او را شکست تا او جنین خود را سقط نمود».
حضرت امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: علت وفات حضرت زهرا علیهاالسلام این بود که قنفذ، غلام عمر، به دستور وی، با غلاف شمشیر بر پهلوی او زد تا محسن خود را سقط کرد و بر اثر آن به شدت بیمار شد…
بنابراین چنین استنباط می‌شود که بیش از یک نفر دختر رسول‌اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم را زده و علت سقط جنین او شدند. حضرت پس از این واقعه به شدت بیمار شد و در بستر بیماری افتاد.
همینکه آن حضرت مرگ خود را نزدیک دید، ام ایمن و اسماء بنت عمیس را نزد خویش فراخواند و کسی را در پی علی علیه‌السلام فرستاد و او را نیز احضار کرد. چون امیرمومنان بر بالین او حاضر شد، فاطمه به وی گفت:
ای پسر عمو! من مرگ خود را نزدیک می‌بینم، و احساس می‌کنم که ساعت به ساعت در پیوستن به پدرم نزدیکتر می‌شوم. اینک می‌خواهم آنچه را که در دل دارم به تو وصیت کنم. علی علیه‌السلام فرمود: ای دختر رسولخدا هرچه می‌خواهی وصیت کن. علی بالای سر زهرا نشست و هرکه در خانه بود بیرون کرد، آنگاه حضرت زهرا گفت: ای پسر عمو تو از آغاز زندگی از من دروغ و خیانتی ندیدی و هیچ‌گاه در این مدت که با هم بودیم با تو مخالفتی نکرده‌ام. علی علیه‌السلام فرمود: پناه بر خدا، تو داناتر به خداوند و نیکوکارتر و پرهیزکارتر و گرامی‌تر و خداترستر از آنی که بخواهم تو را بدین‌خاطر توبیخ و سرزنش کنم. جدائی و فقدان تو بر من بسیار سنگین است، اما با این حال از آن هیچ گریزی نیست. به خدا سوگند مصیبت رسول خدا را بر من تازه کردی. بدان که غم درگذشت و از دست دادن تو برای من بسیار است. و از مصیبتی که چقدر دردناک و دردآور و گدازنده و اندوهبار است استرجاع می‌کنیم. به خدا سوگند این مصیبتی است که تسلیتی برای آن نیست و کمبودی است که جایگزین ندارد.
سپس هر دو، ساعتی بگریستند و علی سر او را در آغوش گرفت و فرمود:
هرچه می‌خواهی به من وصیت کن که مرا آنچنان خواهی یافت که بدان فرمانم داده‌ای و من درخواست تو را برخواست خویش ترجیح می‌دهم.
فاطمه علیهاالسلام فرمود: ای پسر عموی رسول خدا، خداوند از سوی من بهترین پاداش را به تو دهد، من به تو وصیت می‌کنم که پس از من با امامه دختر خواهرم ازدواج کنی که وی برای فرزندانم همچون خود من است. زیرا مردان ناگزیرند که زن اختیار کنند.
سپس فرمود: پسر عمو برایم تابوتی فراهم ساز. من دیدم که فرشتگان تصویر آن را برایم کشیده‌اند. علی فرمود: آن را برایم توصیف کن که چگونه بود؟ زهرا شکل تابوت را برای علی بیان کرد، علی آن را برایزهرا ساخت، بنابراین نخستین تابوتی که در اسلام ساخته شد تابوت زهرا بود که کسی پیش از آن چنین چیزی نه دیده و نه ساخته بود.- سپس فرمود: به تو وصیت می‌کنم کمه هیچ کس از اینانی که به من ستم و حقم را پایمال کرده‌اند بر جنازه‌ام حاضر نشوند. زیرا اینان دشمن من و دشمن رسول خدا هستند. اجازه نده کسی از آنان و پیروانشان بر من نماز بخوانند، مرا در شب که دیده‌ها آرام گرفته و به خواب فرورفته‌اند، به خاک سپار، آن‌گاه آن حضرت چشم از جهان فروبست. سلام خداوند بر او و بر پدر و شوهر و فرزندانش.
مردم مدینه یکپارچه ناله و فریاد سر دادند. زنان بنی‌هاشم در خانه فاطمه علیهاالسلام گرد آمدند و همه با هم یکصدا شیون کردند. مدینه می‌خواست از این همه شیون و فریاد از جای کنده شود. زنان داغدیده فریاد می‌زدند: ای بانوی ما! ای دختر رسول خدا مردم گروه گروه به سوی علی علیه‌السلام روانه شدند. آن حضرت نشسته بود. حسن و حسین علیهماالسلام نیز رو به رویش بودند و هر سه می‌گریستند. مردم همه از گریه آنان به گریه افتادند.
ام‌کلثوم روپوشی به صورت انداخته و دامن‌کشان و با ردائی آویزان بیرون آمد در حالی که می‌گفت: ای پدر ای رسول خدا، اینک به راستی ما تو را از دست دادیم. این فقدانی است که دیگر دیداری در پی ندارد.
مردم گرد آمدند و نشستند و گریه و زاری سر دادند آنان منتظر بودند که جنازه بیرون آید تا بر او نماز بخوانند اما ابوذر بیرون آمد و به آنها گفت: بروید که بیرون آوردن جنازه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در این شامگاه به تاخیر افتاد. مردم برخاستند و به راه خود رفتند.چون پاسی از شب گذشت و دیده‌ها به خواب آرام فررفت، امیر مومنان و حسن و حسین و عمار و مقداد و عقیل و زبیر و ابوذر و سلمان و بریده و چند نفر از بنی‌هاشم و یاران خاص آن حضرت جنازه فاطمه علیهاالسلام را بیرون آوردند و بر آن نماز خواندند و سپس او را در دل شب به خاک سپردند. امیر مومنان در کنار قبر فاطمه علیهاالسلام هفت قبر دیگر پدید آورد تا کسی جایگاه حقیقی قبر را نداند. برخی از یاران خاص آن حضرت نیز گفته‌اند. علی علیه‌السلام قبر را با زمین هموار کرد تا مبادا محل قبر شناخته شود. [۲۵] .
آنگاه حضرت امیر به طرف قبر رسول خدا روی کرد و فرمود:
«درود بر تو ای رسول خدا از من و درود بر تو از سوی دخترت، و زیارت‌کننده تو و خفته در خاک در بقعه‌ات، و کسی که انتخاب شد تا به زودی به تو بپیوندد، ای رسول خدا شکیبایی من در فراق برگزیده تو اندک و طاقت من با فقدان او طاق شد. اما برای من در پیروی از سنت تو در فراقت، عزت و گرانمایگی است. آن هنگام که من سرت را بر لحد آرامگاهت نهادم، و میان گردن و سینه‌ام (آغوشم) بودی که جان از تنت بیرون شد بلی این چیزی است که در کتاب خدا پذیرفته است چون ما از اوییم و هم بدو بازمی‌گردیم.
همانا امانت تو پس گرفته شد، زهر را زمین در ربود، پس از زهرا چه نازیباست آسمان و زمین ای رسول خدا!
اما اندوهم همیشگی و جاودانه خواهد شد و شبهایم به بیداری خواهدگذشت و در غمی غوطه خواهم خورد که هیچ‌گاه از دلم بیرون نرود تا آنگاه که خداوند برای من سرائی که تو در آن اقامت گزیده‌ای، برگزیند.
اندوه دلخراش حزن برانگیزاننده، چه زود میان ما جدائی انداخت. و من از این به خدای شکوه می‌برم. و به همین زودی دخترت به تو آگاهی خواهد داد از اجتماع امت تو برای ستم کردن به او، تمام ماجراها را هم از او بپرس، از وی درباره‌ی رفتارشان با ما بپرس. چه آتشی در سینه داشت اما راهی برای گفتن آن نیافت. او خود به زودی تمام این ماجراها را خواهد گفت، و خداوند در این باره داوری فرماید که او بهترین داوران است». [26] .
زهرا علیهاالسلام شراره‌ای از محبت شد و گرما و روشنایی او هیچ‌گاه در دل مومنان به سردی و خاموشی نخواهد گرایید. او پرچم مبارزه‌ای شد که هرگز مکتبیان مسئول آن را از دست بر زمین نخواهد گرایید. او پرچم مبارزه‌ای شد که هرگز مکتبیان مسئول آن را از دست بر زمین نخواهند انداخت. او پرتو اخلاق نیکو و والا و عدالت‌طلبی بود که پهنه سپیده‌دمان را به رنگ خون به ناحق ریخته، و حق خیانت شده‌اش نمایان می‌سازد، و بدین وسیله تاب و تپش انقلاب را در رگهای جوانمردان به جریان می‌اندازد. تا در مسیر جهاد مقدس خودش بر ضد زورمداران و فرصت‌طلبان و خشک مقدسان از این شراره‌ی پاک توشه برگیرند.
امت ما امروز پیش از هر روز دیگر به احیای یاد فاطمه علیهاالسلام نیازمندتر است تا او را مقتدای خود قرار دهد و در این میان مسئولیت مردان بیشتر از زنان است.

فاطمه زهرا در سوگ پدر می‌گرید

علاقه فاطمه به پیامبر تنها علاقه یک دختر به پدرش نبود، بلکه وی استمرار تمام ابعاد شخصیت رسول خدا به حساب می‌آمد. مگر پیامبر دست او را نگرفت و نفرمود:«هر که این بانو را شناخت که شناخت، و هرکس وی را نشناخت بداند که وی فاطمه دختر محمد است. او پاره تن من است و جان من است که میان دو پهلویم جای دارد. هرکه وی را آزرد مرا آزرده و هرکه مرا آزرد خدا را آزرده است». [20] .
مگر علی علیه‌السلام از قول فاطمه علیهاالسلام به ما نفرمود که گفت: رسول خدا به من فرمود:«ای فاطمه هرکس بر تو درود و صولات بفرستد خداوند او را بیامرزد و در هر جای بهشت باشم او را به من ملحق کند». [21] .
محبت و دوستی فاطمه نسبت به پدرش بالاتر از محبت قوم و خویشی بود. محبت او محبت الهی و خدایی بود که از معرفت فاطمه به مقام شامخ نبوت و بزرگی آن حضرت در پیشگاه خداوند سرچشمه می‌گرفت.
هنگامی که فاطمه‌زهرا، رسول خدا را از دست داد تنها کسی بود که به حساسیت موقعیت، پی برد و با این حادثه، گویی تمام کوههای عالم برسر او خراب شد.
با اینکه دل همه‌ی مسلمانان در فقدان رسول گرامی اسلام سوگوار و اندوهگین بود اما سیل غم در دل دختر و تنها وارث و پاره‌ی تن پیامبر سرازیر گشت!!
مصیبتهای بزرگ و بسیار، اندیشه مردم را از تفکر جدی برای پر کردن جای خالی آن حضرت غافل کرده بود.
و این وظیفه فاطمه‌زهرا بود که با احیای یاد رسول خدا وم بیان عظمت وی و فرستادن درود و آشکار ساختن اندوه شدید خود بر او این خلاء را پر کند.
در واقع فاطمه‌زهرا با گریه خود بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عبادت می‌کرد. چون گریه او یاد رسول‌الله را زنده می‌داشت، و این خود به مکتب و ارزشهای رسالت پیامبر جان می‌بخشید. گریه زهرا بر پدرش به حدی رسیده بود که وی را در شمار پنج نفر از مویه‌کنان جهان یعنی آدم، یعقوب، یوسف و امام سجاد علیهم‌السلام جای داده‌اند. [۲۲] .
از فضه خدمتکار حضرت فاطمه نقل شده است که درباره‌ی اندوه آن حضرت گفت: در میان مردم جهان و یاران و نزدیکان و دوستان رسول خدا هیچ کسی در فراق آن حضرت اندوهگین‌تر و گریانتر و نالانتر از بانویم فاطمه‌زهرا نبود. اندوه او هر لحظه تازه‌تر و فزونتر می‌شد و گریه‌اش شدت می‌یافت.فاطمه علیهاالسلام هفت روز در فراق پدرش گریست و آرام نیافت و از اندوهش کاسته نشد. هر روز گریه‌اش بیشتر از روز پیش بود. چون هشتمین روز فرارسید، اندوه، نهانش را آشکار ساخت و عنان شکیب از دست داد و از خانه بیرون آمد و فریاد کشید. گویی صدایش از دهان پیامبر بیرون می‌آید. زنان شتابان به سویش رفتند. کودکان و خردسالان نیز به نزدش روانه گشتند. مردم به گریه و زاری پرداختند و از هر سوی گرد آمدند. چراغها خاموش شد تا روی زنان معلوم نشود. زنان چنین می‌پنداشتند که پیامبر خدا از قبر بیرون آمده است. همه در حیرت و شگفتی فرورفته بودند. فاطمه در سوگ پدر نوحه می‌خواند و آن حضرت را صدا می‌زد و می‌گفت: ای پدر! ای برگزیده! ای محمد! ای ابوالقاسم! ای یاور یتیمان و شوی مردگان! از این پس چه کسی به فریاد دختر سرگشته و عزادارت خواهد رسید؟
آنگاه دامن‌کشان به سوی قبر پیامبر رفت. از بس اشک ریخته بود، چیزی نمی‌دید. چون نزدیک تربت پاک پیامبر شد نگاهش به مأذنه افتاد، گامها را کوتاه کرد. اما آنچنان گریست و زاری کرد تا آن که از هوش رفت. زنان سراسیمه به سویش شتافتند و بر چهره‌اش آب پاشیدند. چون به هوش آمد از جای برخاست در حالی که لب به سخن گشوده بود و می‌گفت:
«تاب و توانم برفت. پوست بدنم نیز به من خیانت کرد. دشمن نکوهشم کرد و افسردگی مرا کشت. ای پدر! اینک تنها و حیران مانده‌ام. صدایم به خاموشی گراییده و پشتم شکسته است. زندگی‌ام تیره و تار و روزگارم سیاه شد. پدر! از این پس هیچ همدم و همدلی برای رفع تنهاییو وحشتم ندارم و دیگر کسی نیست که اشکم را بازدارد و یاوری نیست که در ناتوانیها مرا یار باشد. پس از تو قرآن و منزل و مأوی جبرئیل و میکائیل از خاطرها فراموش شد. تمام اسباب پس از تو دگرگون و همه درها در برابرم بسته شد. من نیز پس از تو در این دنیا دیری نخواهم زیست و هر دم که برآرم با گریه بر تو همراه است اشتیاقم به تو و اندوهم بر تو هیچ‌گاه پایان ندارد».
آنگاه بانگ برآورد که: ای پدر! ای جان من! سپس این اشعار را مترنم شد:
– اندوه من بر تو، اندوهی تازه است و قلب من، به خدا سوگند، جایگاه ریزش شور و غوغاست.
– هر روز که سپری می‌شود اندوه من در آن فزونی می‌یابد و گریه‌ام بر تو تمام ناشدنی است.
– پیشامدهای ناگوار من بزرگ شد و عنان تسلی و آرامش را از کف دادم. پس گریه‌ام در این سوگ هر لحظه تازه است.
– هر آن دلی که در فراق تو با شکیب و تسلیت همراه می‌شود، همانا دلی افسرده و بی‌جان است.
سپس فریاد برآورد: ای پدر با مرگ تو دنیا از نورافشانی بازایستاد و درخشندگی خود را نهان ساخت که آن به سبب خرمی تو، در تجلی بود روزهای دنیا تیره و تار شده است و تنها از سیاهی و خشونت سخن می‌راند. ای پدر! تا روزی که تو را دوباره دیدار کنم همواره در سوگ تو اندوهگین و متاسفم. ای پدر! از هنگامی که تو رفته‌ای خواب نیز ازدیدگان من برفت. از این پس چه کسی به فریاد بیچارگان و شوی مردگان خواهد رسید؟ و امت تا روز قیامت دست به دامان چه کسی خواهند زد؟ ای پدر! پس از تو ما از مستضعفان شدیم و مردم از ما روی گردان شدند. حال آن که ما به وجود تو در میان مردم بزرگ بودیم نه مستضعف. پس کدامین اشک است که از فراق تو از دیدگان روان نشود؟ و کدامین اندوه است که پس از تو پیوسته و همیشه نباشد؟ و کدامین چشم پس از تو به هنگام خواب سرمه کشیده می‌شود؟ تو بهار دین و نور پیامبران بودی. پس چگونه است که کوهها از فراق تو به جنبش درنمی‌آیند و دریاها نمی‌خشکند و زمین به لرزه نمی‌افتد؟!
پدر! من به پیشامدهای ناگوار مبتلا شدم. این مصیبت اندک و آسان نبود. اینک مصیبتی بزرگ و حادثه‌ای ترسناک مرا در خود فروگرفته است.
فرشتگان بر تو گریستند و چرخ از گردش بازایستاد، منبرت پس از تو غریب و تنهاست و محرابت از دعا و مناجات تو، تهی است و قبرت به آغوش گرفتن تو خرسند و شاد است و بهشت به تو و به دعا و نمازت مشتاق!
ای پدر! پس از تو چقدر ظلمت مجالست بزرگ شده است دریغا بر تو تا گاهی که من شتابان به سوی تو آیم. ابوالحسن مومن، پدر دو فرزندت حسن و حسین و برادر و دوستت، و یاور تو و کسی که او را به کودکی پروردی و در بزرگی او را به برادری گرفتی و شیرین‌ترین دوستان و یارانت کسی که از دیگران در اسلام و هجرت و یاری دادن به تو پیشقدم‌تر بود، او نیز در ماتم تو به سوگ نشسته است. داغ فراق تو همه‌ی ما را در خود فروگرفت و گریه، کشنده‌ی ما شد و اندوه و سوگواری با ماهمنشین گشت.
سپس اشک ریخت و ناله‌ای از دل برآورد آنچنان که گویی روحش از کالبدش بیرون شد. آنگاه این اشعار را خواند:
– پس از فقدان خاتم پیامبران شکیبایی‌ام اندک شد و عنان آرامشم از کف رفت.
– دیده‌ای دیده! چون باران ببار. وای بر تو از بارش خون بخیلی مکن.
– ای رسول خدا و ای برگزیده‌ی او و ای پناه یتیمان و ناتوانان.
– کوهها و حیوانات و پرندگان و زمین، همگی پس از آسمان بر تو گریستند.
– سرورم! حجون و رکن و مشعر همراه با بطحا همگی بر تو گریه کردند.
– محراب و درس قرآن سحرگاهان و شامگاهان، آشکارا بر تو گریستند.
– اسلام نیز که در میان مردم از همه غریب‌تر شد، بر تو گریست.
– ای کاش منبری را که تو بر فراز آن می‌رفتی، می‌دیدی که چگونه پس از روشنایی، ظلمت و تاریکی او را در خود فروگرفته است.
– خدایا! در مرگم شتاب فرمای که روزگارم تیره و تار شده است.
فضه گوید: آنگاه فاطمه علیهاالسلام به خانه‌اش برگشت و شبانه‌روز بنای ناله و زاری گذارد. اشکش بازنمی‌ایستاد و گریه‌اش آرام نمی‌گرفت.
بزرگان مدینه گرد آمده نزد علی علیهاالسلام به خانه‌اش برگشت و شبانه‌روز بنای ناله و زاری گذارد. اشکش بازنمی‌ایستاد و گریه‌اش آرام نمی‌گرفت.
بزرگان مدینه گرد آمده نزد علی علیه‌السلام رفتند و عرض کردند: ای ابوالحسن! فاطمه شبانه‌روز می‌گرید. به گونه‌ای که شبها خواب راحت را از ما گرفته است و روزها نمی‌گذارد که ما آسوده در پی کسب و کار خویش باشیم. ماآمده‌ایم تا به تو بگوییم که از فاطمه بخواهی که یا شبها گریه کند یا روزها. امیرمومنان گفت: بسیار خوب.
سپس امیر مومنان نزد فاطمه رفت. فاطمه همچنان بی‌وقفه می‌گریست و هیچ دلداری و تسلیتی در مورد او موثر نبود. اما چون علی را بدید اندکی آرام گرفت. حضرت علی به فاطمه فرمود: ای دختر رسول خدا! بزرگان مدینه از من خواستند که از تو بخواهم که یا شبها بگریی یا روزها.
فاطمه‌زهرا پاسخ داد: ای ابوالحسن! درنگ من در میان اینان چقدر اندک و رفتنم از ایشان چقدر نزدیک است. به خدا سوگند شب و روز از گریستن دست برنخواهم داشت مگر آنکه به پدرم رسول خدا بپیوندم. علی به او فرمود: آنچه خود می‌دانی بکن ای دختر رسول خدا.
سپس امیر مومنان، خانه‌ای در بیرون از شهر برای حضرت زهرا می‌داد. با گریه به سوی آن خانه روانه می‌شد. [۲۳] .
فاطمه‌زهرا از برخی از مناسبتها برای معرفی رسول خدا و یادآوری خاطرات عطرآگینش بهره می‌گرفت. در روایت آمده است که چون پیامبر وفات یافت، بلال از گفتن اذان خودداری کرد و گفت: پس از رحلت رسول خدا برای کس دیگری اذان نخواهم گفت.
روزی فاطمه‌زهرا گفت: دوست دارم صدای موذن پدرم را بشنوم.چون این خبر به گوش بلال رسید. شروع به گفتن اذان کرد. همین که گفت اللَّه‌اکبر، اللَّه‌اکبر، فاطمه به یاد پدرش و دوران حیات او افتاد. پس نتوانست از گریه بازایستد. چون بلال به عبارت اشهد ان محمّداً رسول‌اللَّه رسید فاطمه فریادی کشید و به صورت بر زمین افتاد و از هوش برفت. مردم به بلال گفتند: بس است ای بلال که دختر رسول خدا از دنیا رفت. آنان گمان کردند که فاطمه مرده است. بلال اذانش را ناتمام گذارد. چون فاطمه به هوش آمد از بلال خواست که اذانش را به اتمام رساند اما بلال خواسته‌ی آن حضرت را اجرا نکرد و گفت: ای سرور زنان! من بر جان تو بیمناکم و می‌ترسم که با شنیدن اذان به جان خود آسیب رسانی. فاطمه نیز او را از ادامه‌ی اذان معاف داشت.

برانگیختن زنان مدینه

بنابر برخی از روایات و تواریخ، فاطمه‌زهرا پیش از نود روز پس ازپدر نزیست. اگرچه برخی دیگر از تواریخ مدتی کمتر از این ذکر کرده‌اند. اما وی در همین مدت کوتاه همواره اندوهگین و ماتم‌زده و بیمار بود. گروهی از زنان مهاجر و انصار به دیدارش آمدند تا از وی عیادت کنند، آنان به او گفتند: سلام بر تو ای دختر رسول خدا چگونه شب را به روز آوردی؟
پاسخ داد: به خدا سوگند! شب را در حالی به روز آورده‌ام که دنیای شما در نظرم ناخوشایند است و بر مردان شما خشمگینم. تا آنان را برای جویدن فروبردم آنقدر کال و نارس بودند که فورا از دهانم بیرون افکندمشان از وقتیکه به باطن آنها پی بردم از ایشان بیزار و آزرده شدم. پس زشتی و پلیدی باد بر سست‌رأیان و یاوه‌گویان و بزدلان. چه بد است آنچه برای خودشان پیشاپیش فرستادند، که خداوند برایشان خشم خواهد گرفت و در عذاب او جاودانه خواهند زیست. ناگزیر زمام خلافت را به گردن ایشان افکندم و دشواریهای آنان را به خودشان وانهادم. پس بریده بادبینی و گوش مردم ستمکار!
آخر اینان برای چه خلافت را از ابوالحسن بازداشتند؟ به خدا سوگند آنان جز به خاطر ترس از شمشیر و نیز جنگاوری وی و شجاعتهای او در راه خدا از او کینه به دل ندارند.
به خدا سوگند! اگر زمام مرکب خلافت را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دست او سپرده بود در دست او می‌گذاردند و از وی دفاع و پیروی می‌کردند، به خوبی آن را مهار می‌کرد، آنگاه به نرمی و راحتی، آنان را به راه می‌برد و هدایت می‌کرد، که او پایگاه استوار رسالت و اساس مستحکم نبوت، و مهبط روح‌الامین و در کار دنیا و آخرت خبیر بود. هشدار، که اینخسارتی آشکار بود. به خدا اگر خلافت بدو سپرده می‌شد نه مرکب خسته و مجروح می‌گشت و نه راکب به ستوه می‌آمد و آنان را به به درستی به سرچشمه گوارا و زلال رستگاری می‌رساند و برکات از آسمان زمین برایشان فرومی‌بارید. به زودی خداوند بدانچه کرده‌اند آنان را خواهد گرفت.
بیائید و گوش فرادهید! تا این روزگار شگفت را به شما بنمایانم، و اگر پس از این حادثه به شگفت آیند ایشان را چه سود؟ به کدام تکیه‌گاه پشت دادند یا به کدامین ریسمان دست آویختند؟ چه بد یاور و چه بد همنشینی و همراهی برگزیدند، و ستمگران چه بد عوضی برای خود گرفتند!
پرهای کوتاه را به جای شاهپرها گرفتند و اسب درمانده را به جای اسب رهوار برگزیدند، و دنباله‌رو را به جای امام پذیرفتند، افسوس بر قومی که خیال می‌کنند کار نیک انجام می‌دهند! بدانید که اینان تباهکارانند. آیا کسی که به سوی حق رهنمود می‌شود، سزاوارتر است که پیروی شود، یا آن که خود راه نبرده، مگر آن که رهبری‌اش کنند؟ شما را چه می‌شود چسان داوری می‌کنید؟
اینک روزگار آبستن است پس بنگرید تا چه می‌زاید. آنگاه قدحهای بزرگ بیاورید و آنها را از خون تازه و زهرکشنده پر کنید. آنگاه است که بیهوده‌کاران به زیان می‌افتند. و آیندگان که از پی ما می‌آیند بدانچه که اینان کرده‌اند، آگاه خواهند شد. پس بر این عاقبت موحش هولناک دل خوش دارید و با خاطری آسوده بخوابید، مژده باد بر شما شمشیرهای بران و خودکامگیهای ستمگران و آشوبهای همیشگی و فراگیر.
پس کشت و محصول شما کم و اندک است. افسوس بر آنان!دریغا که خبرها بر آنان پوشیده شد، آیا ما می‌توانیم شما را بدان پای‌بند کنیم در صورتیکه شما خود آن را ناخوش می‌دارید؟