دفاع با تمام امکانات‌

نبردهای صفین بسیار شگفت انگیز بود.
معاویه سپاه بزرگ و کاملی‌تدارک دیده بود و در کنار چنین سپاهی از یاری رهبران اعراب و قبایلی‌که با گرایش به اسلام، پس از فتح مکّه آداب و سنن و اطاعت از رؤسای‌خویش را با خود یدک می‌کشیدند، بهره بسیار می‌برد.
وی همچنین به‌سبب برخورد با تمدّن رومیان در شام از بهترین سلاحها در تجهیز سپاه‌خود استفاده می‌کرد و لشکریان خود را با اموال هنگفتی که از روزگارجاهلیّت در نزد حزب اموی فراوان بود و به هنگام خلافت عثمان برحجم آن نیز افزوده شده بود، وعده می‌داد.
در طرف دیگر آمادگی روحی یاران امام علی در نهایت اوج خود بود.
آنان اصحاب رسول خدا بودند و شمار آنان به هزار و هفتصد تن می‌رسید.
میان آنان مهاجران بزرگ و تعدادی از باقیماندگان جنگجویان بدروحاضران در بیعت رضوان به چشم می‌خوردند.
همچنین گروهی ازقاریان و غلامان و سایر مردم سپاه امام را همراهی می‌کردند و این سپاه‌قرآنی که برخی از قبایل عرب نیز با انگیزه‌های گوناگون در پشت آن قرارداشتند، از چه افزونی و فرخندگی برخوردار بود.
! هنگامی که این دو سپاه در برابر هم صف آرایی کردند، کفه جنگ‌تقریباً متعادل بود.
از این رو از اندک نبردهایی بود که نتیجه آن به طورقطعی مشخص نبود.
اینک به عنوان ارائه یک نمونه از این تعادل قُوا بدنیست که به یکی از نبردها اشاره کنیم.
زیاد بن نصر که در خطّ مقدّم سپاه‌امام انجام وظیفه می‌کرد، می‌گوید: با علی‌علیه السلام در جنگ صفین حضور داشتم.
سه شب و سه روز نبردکردیم تا آنجا که نیزه‌ها بشکست و تیرها تمام شد.
آنگاه هر دو سپاه‌دست به شمشیر بردند.
ما تا پاسی از شب شمشیر زدیم تا آنکه ما و شامیان‌وارد روز سوّم جنگ شدیم.
جنگ آنچنان نزدیک و تن به تن بود که‌برخی با برخی دیگر گلاویز شده بودند.
من در آن روز با همه سلاحها نبردرا آزمودم.
هیچ وسیله‌ای نبود که من با آن نجنگیده باشم حتّی بر روی هم‌خاک پراکندیم و یکدیگر را گاز گرفتیم.
حتّی برخی از ما ایستاده بودیم‌ومیدان نبرد را می‌نگریستیم برخی از افراد دو سپاه حتّی نمی‌توانستند برروی پاهای خود بایستند و جنگ کنند.
چون شب سوّم به نیمه رسیدمعاویه و سپاهش از میدان گریختند و علی‌علیه السلام به سراغ کشتگان رفت.
نخست بر بالین اصحاب پیامبر و سپس بر سر جنازه یاران خود روانه شدوهمه را به خاک سپرد.
بسیاری از یاران امام شهید شده بودند.
امّا شمارکشتگان سپاه معاویه بیشتر بود. [۷۸].

مبارزه عمّار بن یاسر

عمّار بن یاسر برخاست و در میان سپاهیان سخنرانی کرد و آنان را به‌یورش علیه معاویه تشویق کرد و از ماهیّت حقیقی این جنگ و پیش‌زمینه‌های آن نقاب برگرفت و گفت: بندگان خدا! به سوی این جماعت روید که به خیال خود به‌خونخواهی عثمان قیام کرده‌اند.
به خدا سوگند من گمان نمی‌کنم که ایشان به خونخواهی عثمان آمده‌باشند.
اینان طعم دنیا را چشیده و آن را برگزیده‌اند و خوب آن رادوشیده‌اند.
این قوم دریافتند که اگر حق گریبانگیر آنان گردد میان ایشان وتمایلات دنیویشان فاصله می‌اندازد.
این جماعت در اسلام، سابقه‌ای‌ندارند تا بدان سزاوار طاعت وخلافت باشند.
بنابراین پیروان خویش رافریفته و گفته‌اند: پیشوای ما به ستم کشته شد.
قصد آنان از این سخن آن‌بود که خود حاکم و فرمانروا شوند و این نیرنگی است که به وسیله آن تااینجا که خود می‌بینید، رسیده‌اند.
و اگر آنها این نیرنگ را به کارنمی‌بستند حتّی دو تن هم با ایشان بیعت نمی‌کردند.
آنگاه وی با عمرو بن عاص رو برو شد و به او گفت: عمرو! آیا دین‌خود را در قبال مصر فروختی؟! نفرین بر تو باد! تو از دیرباز اسلام را کج‌می‌خواستی.
سپس بر شامیان یورش برد و این ابیات را که از ایمان و یقین سرشاربود وروحیه جهادی عمّار نود ساله را در آن‌روز نمودار می‌ساخت، خواند: – خدا راست گفت که او اهل راستی است و پروردگارم والا و بزرگواراست.
– پروردگارا! در شهادت من تعجیل فرمای به کشته شدن در راه کسی‌که خود قتل زیبا را – شهادت – دوست می‌دارد.
– در حالی که یورش آرنده باشم نه گریزنده و همانا کشته شدن (در راه‌خدا) بر هر مرگ دیگری برتر است.
– کشتگان در بهشتها نزد پروردگارشان هستند و از شراب خوشبووچشمه سلسبیل نوشانده می‌شوند.
– از شراب ویژه ابرار که با مشک ممزوج است و جامی از شراب که‌آمیزه آن گرم و خوشبوی چون زنجبیل است.
سپس گفت: خدایا تو خود می‌دانی که اگر من بدانم که رضای تو در این‌است که خودم را در این دریا بیفکنم چنین خواهم کرد.
و می‌دانی که اگرمن آگاه شوم که خوشنودی تو در این است که من تیغه شمشیرم را در دلم‌فرو برم و آنگاه بر آن خم شوم تا نوک شمشیر از پشتم بیرون آید چنین‌خواهم کرد و می‌دانی که اگر من بدانم امروز کاری نزد تو خشنود کننده‌تراز جهاد با این فاسقان است، قطعاً آن کار را انجام می‌دادم. [۷۶].
با این روحیه والا و سرشار از ایمان، برگزیدگان یاران پیامبرصلی الله علیه وآله بامعاویه ومنافقان هم سنگر او به نبرد برخاستند.
منتهای آرزوی اینان‌شهادت بود.
آنان یقین داشتند که بر راه حق و صوابند و دشمنشان خواهان‌حکومت و طالبان دنیا هستند.
عمّار میان دو سپاه ایستاد و بانگ زد: ای مردم! پیش به سوی بهشت.
پس چون پرچم عمرو بن عاص را دید، گفت: به خدا سوگند من سه بار بااین پرچم جنگیده‌ام و این از آن سه بار نیرومندتر نیست.
آنگاه این بیت‌را بر زبان آورد: – ما بر سر تنزیل قرآن با شما جنگیدیم و امروز به خاطر تأویل آن‌می‌جنگیم.
عمّار، بسیار تشنه بود.
آب خواست.
زنی قدحی از شیر مخلوط با آب‌برایش آورد.
چون قدح را تا زیر دندانهایش بالا برد، گفت: امروزدوستانم، محمّدصلی الله علیه وآله و حزبش، را دیدار می‌کنم.
به خدا سوگند اگر با مابجنگند به طوری که ما را تا بلندیهای کوهها برانند ما همچنان یقین داریم‌که بر حقّیم و ایشان بر باطلند. [۷۷].
بدین سان این جنگجوی سالخورده‌ای که از اوان جوانی به راه مکتب‌گام نهاد و از هیچ وظیفه‌ای که بدو محّول شد، سرپیچی نکرد تا آنجا که‌پیامبر او را تا سطح صدیقان بالا برد، او در راه خدا از نکوهش ملامتگران‌باک نداشت و با چشمانی باز و گامهایی استوار در حالی که پرونده‌درخشان نود سال زندگی خویش را در برداشت به استقبال شهادت رفت.
چون عمّار به میان میدان کارزار رسید دو تن از تبهکاران به نامهای ابن‌العادیه عزاری و ابن جون بر وی یورش بردند و او را کشتند.
با قتل عمّار،در حقیقت خداوند حجّت را بر شامیان تمام کرد.
زیرا پیامبر اکرم فرموده‌بود: آخرین نوشیدنی تو کاسه‌ای از شیر است و تو را گروه سرکش (فئه باغیه) به قتل می‌رسانند با انتشار خبر شهادت عمّار در اردوگاه معاویه، روحیه سپاهیان شام‌دستخوش سُستی و ضعف شد.
معاویه در توجیه قتل عمّار، به سپاهیان‌خود اظهار داشت: علی، قاتل عمّار است زیرا او بود که عمّار را به جنگ‌ما فرستاد.
در واقع معاویه با این نیرنگ عقل سپاهیان خود را دزدید و آنان هم‌بی‌چون و چرا گفته او را پذیرفتند که او در این کار بس زبردست و ماهربود و پیش از این بارها با توسّل به نیرنگ و دروغ، متون دینی رادستخوش تحریف ساخته بود.

نماهایی از جنگ صفین‌

پیکارها آغاز شد. ابتدا به شکل زد و خوردهایی جزیی در اطراف‌اردوگاههای دو سپاه صورت می‌پذیرفت.
نیروها در اغلب موارد برابربودند.
امّا آنچه تفاوت می‌داشت انگیزه‌های دو طرف بود.
در همان حالی‌که عصبیت‌های جاهلی آتش جنگ را در میان شامیان شعله ورمی‌ساخت، روح ایمان، اصحاب امام را به جهاد و شهادت ترغیب‌می‌کرد.
این عبدالرحمن بن خالد فرمانده سپاه شامیان است که معاویه قول‌دخترش را نیز به او می‌دهد، آنگاه وی به مبارزه با فرمانده سپاه امام‌علیه السلام‌یعنی عدی بن حاتم می‌آید و این رجز را می‌خواند: – بگو به عدی که دوره وعد و وعید گذشت و من فرزند سیف‌اللَّه، خالدهستم – و ولید، خالد را زینت می‌دهد پس برای ما و شما از این جنگ گریزگاهی نیست، باز گردید.
ملاحظه می‌کنید که فرمانده سپاه شامیان چگونه به نسب خودمباهات می‌کند با دیدن چنین رجزهایی خاطرات دوران جاهلیّت در ذهن‌ما جان می‌گیرد که چگونه افراد به پدران و خانوداه‌های خود افتخارمی‌کردند.
در مقابل، عدی بن حاتم هم رجز می‌خواند.
امّا انگیزه‌های‌ایمانی او در این رجز جنگی کاملاً مشهود و چشمگیر است: – خدایم را امید دارم و از گناهم می‌ترسم و هیچ چیز چون عفوپروردگارم با ارزش نیست.
عبیداللَّه بن عمر یکی از همسنگران معاویه به صراحت از پیش‌زمینه‌های وقوع این جنگ سخن می‌گوید.
هنگامی که وی در میدان جنگ‌با امام حسن مجتبی‌علیه السلام رو به رو می‌شود، می‌گوید: پدر تو در آغاز و انجام با قریش مبارزه کرد و قریشیان اینک او رادشمن دارند پس آیا تو می‌توانی او را از خلافت خلع کنی تا ما خودت راخلیفه قرار دهیم.
این عبارت بخوبی از حسدها و کینه‌های جاهلی که در سینه قریشیان‌موج می‌زد، پرده برمی‌دارد.
این سخنان از دهان کسانی بیرون می‌آید که‌خود رهبری لشکر شام را بر عهده دارند.
ولی امام حسن با شدّت تمام پیشنهاد او را رد می‌کند و می‌فرماید: گویی امروز یا فردا تو را می‌بینم که از پای در آمده‌ای.
بدان که‌شیطان کردارت را برای تو آراست و فریبت داد تا آنجا که عدّه‌ای تو را باامیدهای دروغین بدین میدان کشاندند.
کار تو به زنان شامی نمایان شودوبه زودی خداوند تورا از پای درآورد و تورا می‌کشد و به‌زمین می‌افکند.

فضایل امام و دشمنی معاویه‌

معاویه نیز به سهم خود به فضایل علی‌علیه السلام اذعان می‌کرد و می‌دانست‌برترین کس بعد از رسول خداصلی الله علیه وآله امام علی بن ابی‌طالب است.
امّا او به‌پیراهن عثمان چنگ انداخته بود و خود را سزاوارترین مردم نسبت به اومی‌دانست.
با آنکه دلیل معاویه سُست و بی پایه به نظر می‌رسید امّازیرکی و نیرنگ بازی واسباب و عوامل زوری که او در اختیار داشت وی‌را از آوردن دلایل صحیح وقوی بی نیاز می‌کرد.
همین امر می‌تواند ازماهیّت مبارزه میان او و امام پرده بردارد.
تاریخ پرونده قطوری از اعترافات معاویه نسبت به فضایل علی‌علیه السلام‌تشکیل داده است و ما بویژه می‌توانیم این اعترافات را در نامه‌های خاصّی‌که میان او واصحاب بزرگ امام رد و بدل شده، بیابیم.
امّا رساترین این‌نامه‌ها، نامه‌ای است که معاویه خطاب به محمّد بن ابی‌بکر، یکی ازسرسخت‌ترین مدافعان خط امام، نوشته است. [۶۵].
این نامه چنین است: از معاویه بن ابی‌سفیان به محمّد بن ابی‌بکر، درود بر اهل طاعت‌خدا.
امّا بعد، نامه‌ات به من رسید.
در آن نامه ضعف رای تو مشهود است‌ونسبت به پدرت سخنان ناروا گفته بودی.
در آن از حق پسر ابوطالب یادکرده‌ای و از سوابق کهن و قرابت او سخن رانده‌ای و از برتری غیر خودت(علی‌علیه السلام) گفته‌ای و به برتری خویش اشاره‌ای نکرده‌ای! پس سپاسگزارخدایی هستم که فضل و برتری را از تو بازداشت و به دیگری واگذاشت.
ماو نیز پدرت در زمان حیات پیامبرمان، حق پسر ابوطالب را بر خود لازم‌می‌دیدیم و برتری او بر ما آشکار بود.
پس چون خداوند آنچه را که نزدش‌بود برای پیامبرش برگزید (پیامبر(صلی الله علیه وآله وفات کرد) پدرت و فاروقش(عمر) نخستین کسانی بودند که حق او را خوردند و با وی خلاف کردند.
پس از آن دو عثمان برخاست و گام به گام شیوه آن دو را دنبال کرد. [۶۶].
بدین گونه معاویه برای تحریک حس تعصّب محمّد بن ابی‌بکر به فضل‌امام اعتراف می‌کند و او را بروی و بر تمام اصحاب پیامبر برتری می‌دهد.
همچنین در بین گفتگویی که میان معاویه و عمرو بن عاص، یکی ازرهبران عرب در روزگار جاهلیّت و هم پیمان تاریخی بنی امیّه، صورت‌گرفت، معاویه گفت: ای ابو عبداللَّه! من تو را برای جنگ با این مرد که‌پروردگارش را معصیت کرده و دست به خون خلیفه آلوده و آشوب بر پاکرده و اتحاد را از میان برده وپیوند خویشاوندی را بریده است، به سوی‌خود فرا می‌خوانم.
عمرو پرسید: منظور تو جنگ با کدام مرد است؟ معاویه گفت: جنگ با علی.
پس عمرو به او گفت: تو با علی هم شأن و برابر نیستی.
تو نه مانند اوهجرت کردی و نه از سابقه او در گرایش به اسلام برخورداری و نه‌همچون او صحابی پیامبر بودی و جهاد کردی و نه از علم وفقه اوبهره‌مندی.
به خدا سوگند، با این وجود، او را حد و حدودی است‌وصاحب جاه و پیروزی و از طرف خداوند مورد امتحان و آزمایشهای‌نیکو قرار گرفته.
امّا اگر تو را در جنگ با علی همراهی کردم برای من چه‌نصیبی قرار می‌دهی که تو خود می‌دانی در این کار چه دشواریهاوخطرهایی نهفته است؟ معاویه گفت: هر چه توبخواهی.
عمرو گفت: حکومت مصر را.
معاویه با شنیدن خواسته عمرو لختی درنگ کرد و آنگاه گفت: من خوش‌ندارم که اعراب درباره تو بگویند که عمرو به خاطر دنیا خود را در این‌جنگ داخل کرد.
عمرو گفت: دست بردار! بدین سان میان معاویه و فرمانده دوران جاهلیّت که به اندازه تمام‌عرب در جنگ خبره بود، پیمان همکاری و همگامی منعقد شد.
پس از اتمام این معامله که نمودار سرشت حزب اموی بود، مروان‌یکی از رهبران امویّون در خشم شد و گفت: چرا همان گونه که با عمرومعامله شد با من نمی‌شود؟ معاویه به وی پاسخ داد: اینگونه مردان‌برای توخریداری می‌شوند! [۶۷] در واقع معاویه با این سخن به این نکته اشاره کرد که مروان خودجزیی از حزب اموی است و او در صدد باز گرداندن جلال و شکوه دوران‌جاهلی این حزب است.
بار دیگر معاویه در میان قاریان قرآن شام، که در میان شامیان گروه‌مؤمنی محسوب می‌شدند، به فضل امام اعتراف کرد.
هنگامی که قاریان ازوی پرسیدند: چرا با علی می‌جنگی حال آنکه تو از سابقه او در اسلام‌ودر همراهی با پیامبر و خویشاوندی او با رسول خدا بی بهره‌ای؟ معاویه‌در پاسخ آنان گفت: من با علی نمی‌جنگم.
من نیز ادعا می‌کنم که از نظرهمراهی با پیامبر همچون علی هستم امّا از هجرت و قرابت و سابقه وی‌بی بهره‌ام.
سپس معاویه در نزد آنان پیراهن عثمان را گرفت و گفت: مگرنمی‌دانید که عثمان مظلومانه کشته شد؟ گفتند: چرا می‌دانیم.
معاویه‌گفت: پس علی باید قاتلان عثمان را به ما تسلیم کند تا ما آنان را به‌قصاص از خون عثمان بکشیم آنگاه دیگر جنگی میان ما و او نیست. [۶۸] امّا علی‌علیه السلام در نامه‌ای که به معاویه نوشت پاسخ این خواسته نیرنگ‌آمیز او را داد.
مبرد متن این نامه را در کتاب کامل نقل کرده است.
و ما در اینجا پاسخ آن‌حضرت را نقل می‌کنیم: از امیر مؤمنان علی بن ابی‌طالب به معاویه بن صخر بن حرب، امّابعد همانا نامه تو به من رسید.
نامه مردی‌که بینشی ندارد تا راهنمایش‌باشد ورهبری ندارد تا هدایتش کند هوایش او را فرا خوانده پس دعوتش‌را پاسخ گفته است و گمراهی او را راهبری کرده پس او پیروی‌اش کرده‌است.
تو پنداشته‌ای که خطای من در حق عثمان بیعت مرا از گردن توبرداشته است.
حال آنکه به جان خودم من جز یکی از مهاجران نیستم هرجا که آنان در آمدند من نیز با ایشان در آمدم وهر جا که آنان رفتند من‌نیز با آنان رفتم.
و خداوند هرگز اینان را بر گمراهی گرد نیاورد و بر آنان‌مُهر کوری نکوبید.
و بعد، تو را با عثمان چه کار! تو از تبار بنی امیّه‌ای و فرزندان عثمان‌به خونخواهی پدرشان از تو سزاوارترند.
پس اگر خیال می‌کنی که تو درگرفتن انتقام خون پدرشان از ایشان نیرومندتری پس در حلقه طاعت من‌گام نِه آنگاه مردم را برای قضاوت سوی من بیاور تا من تو و ایشان را به‌راه راست و آشکار رهنمایی کنم. [۶۹].
بدین سان امام با معاویه اتمام حجّت کرد: اولاً: مشروعیّت عمل وی ناشی از اجماع مهاجرین بوده که هیچ گاه‌خداوند آنان را بر گمراهی گرد نیاورده است.
ثانیاً: فرزندان عثمان اولیای دم پدرشان به شمار می‌آیند نه معاویه.
ثالثاً: راه خونخواهی مطرح کردن دعوا در نزد قوه قانونی است نه‌سرپیچی از آن به اسم خونخواهی.
امّا معاویه به این حجتها وقعی نمی‌نهاد چرا که او می‌کوشید عظمت ازدست رفته روزگار جاهلیّت بنی امیّه را اعاده کند دشمنان کینه توز اسلام‌وبقایای دوران گذشته نزد او گرد آمدند و معاویه رژیمی انتفاعی برای‌آنان بنیان گذارد و حکومت را به یک شرکت سهامی که سهامدارانش آزادشدگان و پسر خواندگان و مترفان بودند، تبدیل کرد.
بدین ترتیب مدّت زمانی میان معاویه و امام‌علیه السلام نامه‌هایی رد و بدل‌شد و مصلحان تلاشهای پراکنده‌ای کردند تا شاید معاویه را از ریختن خون‌مسلمانان باز دارند، امّا موفق نشدند.
در آخرین نامه‌ای که امام پیش ازآنکه تصمیم نهایی خود را برای جنگ با معاویه اعلام کند، برای اوفرستاد، نوشت: و من شما را به قرآن و سنّت پیامبر و جلوگیری از ریخته شدن خون‌این امّت فرا می‌خوانم.
پس اگر پذیرفتید به هدایت دست یافته‌اید و اگرنپذیرفتید بدانید که جز تفرقه امّت ثمری در کار شما نخواهد بود وشکستن‌وحدت این امّت دوری شما از خداوند را بیشتر خواهد کرد.
و السلام.
معاویه در پاسخ به نامه آن‌حضرت این بیت را نوشت: میان من و قیس عتابی در کار نیست مگر زدن نیزه به پهلوها و قطع‌کردن سرها. [۷۰].
این جواب در واقع به منزله اعلان جنگ از سوی معاویه‌به امام بود.
در پی این پاسخ امام‌علیه السلام به کارگزارانش در چهار گوشه‌مملکت اسلامی نامه‌هایی نوشت و آنان را به جنگ دعوت کرد.
همچنین‌خود به آماده سازی توانائیهای نظامی سپاه کوفه پرداخت و با سخنرانیهای‌حماسی و آتشین روح جنگاوری را در کالبد آنان می‌دمید.
امام حسن‌وامام حسین‌علیهما السلام و اصحاب رسول خدا و طبعاً جنگجویان بدر واصحاب‌بیعت رضوان، بدلیل مقام و منزلت شامخ خود در میان مسلمانان، درتشکیل این نیروهای ایمانی و مردمی نقش بسزایی داشتند.
هشتاد و هفت نفر از اصحاب بدر، در سپاه امام جای داشتند که هفده‌نفر از آنان از مهاجران و هفتاد نفر دیگر از انصار بودند.
همچنین نهصدتن از کسانی که در بیعت رضوان حضور داشتند، جزو سپاهیان آن‌حضرت‌بودند.
بالجمله شمار اصحاب رسول خدا که در رکاب امام بودند به دوهزار و هشتصد نفر می‌رسید. [۷۱] امام نیز به هر یک از آنان مسئولیّتهایی مناسب با شأن و مقام آنان داده‌بود ودر مقابل این عدّه نیز تا سر حد جان از حقّ امام در خلافت دفاع‌می‌کردند چرا که اینان به خوبی از فضل و برتری امام علی‌علیه السلام و همچنین‌از ماهیّت بنی امیّه، دشمنان علی و دشمنان اسلام، آگاه بودند.
همچنین درمی‌یابیم که آن‌حضرت پیش از مشورت با یاران خود،دست به کاری نمی‌زد و قبل از آغاز جنگ نیز در این باره از آنان سؤال کردو بدیشان چنین سخن گفت: امّا بعد، شما مردمانی هستید دارای رای و اندیشه پسندیده و حلم‌وبردباری بسیار و گفتارهای حق و خجسته کردار و صاحبان تدبیر.
هماناما در نظر داریم به سوی دشمن خود و دشمن شما حرکت کنیم.
پس رأی‌ونظر خود را در این باره به ما بگویید. [۷۲] اصحاب فوراً نظر آن‌حضرت را تأیید کردند و هر یک دلایل رساودرخشانی در خصوص مشروعیت جنگ با بنی امیّه ارائه دادند.
عمّار بن یاسر گفت: ای امیرمؤمنان! اگر نمی‌توانی حتی یک روز هم‌بمانی ما را آماده ساز پیش از شعله‌ور شدن آتش آن فاسقان و اجتماع رأی‌آنان بر شکاف و تفرقه، و ایشان را به رستگاری و هدایت فرا بخوان.
اگرپذیرفتند که نیکبخت شدند و اگر جز جنگ با ما را نخواستند پس به خداسوگند ریختن خون ایشان و تلاش در مبارزه با آنان نزدیکی به خداوکرامتی از سوی اوست. [۷۳].
عدی بن حاتم نیز از زمینه‌های قبلی بنی امیّه در جنگ علیه امام سخن‌راند و گفت: اگر این جماعت خدا را می‌خواستند و برای خدا کارمی‌کردند با ما مخالفت نمی‌کردند.
امّا این قوم برای فرار از رهبری و عشق‌به برتر دانستن خود از مردم و بُخل و تنگ نظری در حکومت خویش‌وناخوش داشتن جدایی از دنیایی که در دستشان است و به خاطر خشمی‌که در دلهایشان دارند و کینه‌ای که در سینه‌هایشان موج می‌زند، آن هم به‌خاطر حوادثی که تو ای امیرمؤمنان در سالهای گذشته برای آنان آفریدی‌وپدران و برادرانشان را از پای در آوردی، به مخالفت با ما برخاستند.
آنگاه عدی روی به مردم کرد و گفت: معاویه چگونه می‌تواند با علی بیعت کند.
زیرا علی، برادرش حنظله،ودایی‌اش ولید و جدش عتبه را در یک جنگ کشت. [۷۴] این یار بزرگوار امام سرشت این جنگ را در چند کلمه خلاصه کرد.
حزب اموی دنیا را می‌خواست و می‌کوشید دستاوردها و منافع خود رادر حکومت حفظ کند و از امام و هواداران وی انتقام بگیرد.
چرا که ازنظر امویّون، امام و هواداران او کسانی بودند که در آغاز رسالت پیامبرلرزه‌هایی بزرگ بر پیکر آنان و در نتیجه بر کل جاهلیّت وارد آوردند.
اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله در دفاع از خلافت و حقّ علی از هیچ کوششی فروگذاری نکردند.
امام نیز در چندین مناسبت به موضع اصحاب خود دربرابر بنی‌امیّه، استشهاد کرده است.
در این جنگ، امام سپاهی ویژه تحت فرماندهی خود به وجود آوردکه آن را کتیبه الخضراء نامیدند.
این سپاه در دفاع از اسلام و حریم آن‌فداکاریهای بزرگی از خود نشان داد.
در واقع وجود این سپاه در جنگ‌صفین نشان سلامت امّت و بیداری وجدان آن به شمار می‌رفت.
پس ازدرگذشت رسول اسلام تا آن هنگام رویدادهای بزرگ سیاسی در جهان‌اسلام پدید آمد و در این مدّت بیست و پنج ساله همواره این گروه بودندکه اسلام را یاری کردند و در مقابل فشارها ودشواریها از خود مقاومت‌نشان دادند و قربانیها تقدیم کردند.
این گروه در تمام میادین مبارزه حق‌علیه باطل حضور داشتند و هیچ گاه با وزش تند بادهای شهوات‌وطوفانهای سیاسی از موضع خود عقب ننشستند.
معروف است که بسیاری از افراد این سپاه از صحابه بزرگ پیامبراسلام بودند که سنّ و سال بسیاری بر آنان گذشته بود.
امّا با این وجود آنان‌هنوز طلایه دار مجاهدان بودند.
یکی از اینان عمّار بن یاسر بود که پدرومادرش در آغاز دعوت پیامبر به شهادت رسیده بودند و خود عمّار نیز ازهمان هنگام مورد ضرب واهانت کافران قرار داشت.
او در هنگامه نبردصفین نود سال داشت و قامتش چنان خمیده بود که شالی بر کمر خود بسته‌بود تا قامتش راست شود.
آنگاه قدم به میدان می‌نهاد و فریاد می‌زد: پیش‌به سوی بهشت! آری ایمان اینچنین در دلهای خالص و روانهای پاک آتش‌می‌افروزد.
نبرد آغاز می‌شود در مملکت اسلامی در آن زمان دو سپاه وجود داشت.
یکی سپاه شام‌ودیگری سپاه کوفه.
آن دو اینک به دیدار یکدیگر آمده بودند.
امّا نه برای اینکه با دشمن‌مشترک خود بستیزند بلکه برای آنکه با یکدیگر کارزار کنند.
چه‌آسیبهایی که از این جنگ بر مسلمانان وارد نشد! چه مردان پاکی که دراین جنگ از میان نرفتند! امام چقدر کوشید تا معاویه را از این سرکشی‌وفساد بزرگ باز دارد، امّا موفق نشد.
از همان لحظه‌ای که دو سپاه در برابر هم صف آرایی کردند امام‌علیه السلام‌فرماندهان بزرگ لشکر خود را به سوی معاویه فرستاد و به ایشان گفت: به نزد این مرد (معاویه) در آیید و او را به خداوند عز و جل و به طاعت‌و جماعت فرا خوانید.
امّا معاویه این پیغام را نپذیرفت و بر خونخواهی عثمان پای فشردو کوشید از تمام اسباب و ابزارهای جنگی که در زمان جاهلیّت به کارگرفته می‌شد، استفاده کند.
او در تیری کاغذی نهاد و در آن نوشت: معاویه می‌خواهد سحرگاهان آب فرات را به سوی شما باز کند تا همگی‌غرق شوید.
آماده باشید.
آنگاه تیر را به طرف اردوگاه امام پرتاب کرد.
یکی از سپاهیان کوفی این تیر را برداشت و پیغام آن را برای دیگران بازگفت.
طبق معمول، شایعه در اردوگاه فوراً منتشر می‌شود.
سپاه خود را ازکناره رود عقب می‌کشد و معاویه به فرات یورش می‌آورد.
اصحاب امام‌هم در برابر معاویه مقاومت نمی‌کنند.
پس از آنکه معاویه بر آب مسلّط شد، سپاهیان علی‌علیه السلام را از استفاده‌از آب بازداشت.
امام فرمان شکست محاصره را صادر کرد و همانجا بودکه عبارت مشهور خود را خطاب به اصحابش بر زبان آورد: پس مرگ در زندگانی شماست چون شکست خورید و زندگانی درمرگ شماست زمانی که بر دشمن چیره شوید. [۷۵].
یاران آن‌حضرت به طرف آب یورش بردند و دشمنان را تار و مارکردند وخود بر آب مسلّط شدند.
برخی می‌پنداشتند که امام فوراً بادشمنانش به مقابله به مثل می‌پردازد.
امّا آن‌حضرت توسّل به این گونه‌اعمال را به شدت رد کرد وپیکی به سوی معاویه فرستاد تا به وی پیغام‌رساند که راه آب باز است و سپاه او می‌توانند تا هر وقت که خواستند ازآب استفاده کنند.

جنگ صفّین

اشاره

فرازی حسّاس فرا روی امام‌علیه السلام هر لحظه گردنه‌ای صعب العبور نمایان می‌شد، و آن‌کس که می‌خواست عدالت را بر پای دارد و احکام الهی را جاری سازدناگزیر می‌بایست آنها را در نوردد.
معاویه بن ابی سفیان رهبر مرتدان جاهلی مَنش تمام کینه ورزان به‌اسلام وانتقامجویان و تفاله‌های دوران گذشته را علیه امام بسیج کردوتمام کسانی که چشم طمع به حکومت اسلامی داشتند و نیز زر دوستان‌پولدار به آنان پیوستند.
معاویه مقر خود را در شام قرار داده بود.
وی پس‌از مرگ برادرش، یزید بن ابی‌سفیان، فرمانده سپاهیان شام از سوی عمربه ولایت شام منصوب شده بود.
هدف عمر از این اقدام چیزی جز جلب‌رضایت بنی امیّه نبود و بنی امیّه قدرت سیاسی و نظامی به شمار می‌آمدندکه بیشتر دست در دست هم داشتند و مشغول توطئه علیه دین خدا بودند.
سران حزب اموی بر این گمان بودند که شام مُلک خالص آنان و تا ابد دراختیار ایشان است بنابراین تمام نیروهای نظامی خود را در آن دیارمتمرکز ساختند.
آنان تصور نمی‌کردند که هیچ حاکمی روزی به خودجرأت دهد و ولایت شام را از آنان باز پس گیرد.
حتّی دوّمین خلیفه‌نیرومند، عمر، از آنچه در شام می‌گذشت چشم می‌پوشید.
او در خصوص‌پاگیری و تقویّت حزبی مخالف با اسلام سهل انگاری به خرج می‌دادوهمواره شام را از قوانین سخت و خشن خود معاف می‌کرد.
در زمانی که‌عمر قوانینی از قبیل از کجا آورده‌ای؟ برای مقابله با ثروت اندوزی که‌حاکمان جدید به دامان آن گرفتار شده بودند وضع کرده بود و حتّی کسی‌همچون ابو هریره هم نتوانست از آن قانون قاطع رهایی یابد و ناچار شدبسیاری از اموال خود را که در بحرین گرد آورده بود، به خاطر اجرای این‌قانون از دست دهد.
در همین حال که عمر این قوانین را با شدّت دنبال‌می‌کرد، معاویه و حزب اموی او که شالوده سلطنت منفور خود را در شام‌پی ریزی می‌کرد و ثروتهای هنگفت را روی‌هم می‌انباشت و بر منفعت‌طلبان حاتم بخشی‌ها می‌نمود از این قانون مستثنی بودند.
هنگامی هم که‌از عمر در این باره سؤال می‌شد، چشم پوشی خود را با این عبارت توجیه‌می‌کرد که معاویه سمبُل عزّت و سرفرازی اسلام است!! البته گمان مبرید که عمر می‌توانست بدون پرداخت بهایی سنگین درمقابل اقدامات معاویه قد برافرازد.
او حتّی به خاطر برخی از فشارهاوتنگناهایی که بر حزب اموی آن هم در پایتخت و نه در شام قرار داده‌بود، جان خود را از کف داد.
با این وصف معاویه می‌پنداشت که می‌تواند همچنان در زمان خلافت‌علی‌علیه السلام هم بر شام حکم براند و چیزی هم جز فرمان امام مبنی بر عزل اوو انتصاب دیگری به جای وی، او را بیمناک نکرد!! امام بیش از هر کس‌دیگر به ماهیّت معاویه آگاه بود و حرکت امام برای جنگ با معاویه به‌معنای پیروزی حتمی آن‌حضرت بر او نبود.
زیرا سپاه معاویه که زیر پرچم‌جاهلیّت گرد آمده بودند با سپاه آن‌حضرت که بیشتر آنان هنوز درگیرودار هواهای نفسانی خود به سر می‌بردند و همگی خالصانه درخدمت آن امام نبودند، با وجود اندک یاران مؤمن و مخلص، بسیارتفاوت داشت.
امام خود در چند جا به این نکته تصریح کرده است.
از جمله یک باربه افراد خود فرمود: ای کاش معاویه سپاهش را با سپاه من عوض می‌کرد مانند عوض‌کردن دینار با درهم.
یکی می‌داد و ده نفر می‌گرفت.
پیش از حرکت امام به سوی شام، یکی از فرماندهان سپاه امام به‌دیگری گفت: روز نبرد ما و شامیان بس روز سخت و دشواری است که‌جز دریا دلان مخلص و قوی دلان با ایمان بر آن شکیبا نخواهند بود.
گوینده این سخن یعنی زیاد بن نصر حارثی خطاب به عبداللَّه بن بدیل‌افزود: به خدا سوگند در آن روز گمان نمی‌کنم کسی از ما و از شامیان زنده‌بماند مگر فرومایگان.
دوستش نیز در تأیید وی گفت: به خدا سوگند من نیز چنین می‌پندارم.
علی‌علیه السلام که به سخنان آن دو گوش می‌داد بدیشان چنان نگریست که‌گویی گفتارشان را تأیید می‌فرماید امّا از آنان خواست با توجّه به شرایطخاصّ جنگی از ابراز این گونه سخنان خودداری ورزند و فرمود: باید این سخنان در دلهایتان بماند.
چنین سخنانی اظهار مکنید و نبایدکسی از شما چنین سخنانی بشنود.
خداوند کشته شدن را برای ملّتی و مرگ‌را برای ملّتی دیگر مقدّر فرموده است و مرگ هر یک از آنان همان گونه‌که خدا مقدر کرده، فرا رسد.
پس خوشا به حال مجاهدان راه خدا و کشته‌شدگان راه طاعتش! [۶۴] بدین گونه گفتگو میان سران سپاه در می‌گرفت و بدین سان امام هدف‌خود از جنگ، با شامیان را که همان جستجوی رضوان خدا و مبارزه باتباهکاران بود، تبیین می‌کرد.
اگر چه تحقّق این هدف پیامدهای ناگواری‌هم در برمی‌داشت.

جنگ جمل

ابو برده بن عوف ازدی از کسانی بود که از یاری امام در کوفه امتناع‌ورزید.
هنگامی که علی‌علیه السلام فاتحانه از بصره بازگشت، متخلفان را به بادنکوهش گرفت و فرمود: بدانید که مردانی از شما، از یاری من باز نشستند پس من نکوهشگرو خوار کننده ایشانم و شما نیز باید از آنان کناره گیرید و سخنانی بدیشان‌گویید که ناپسندشان آید تا سرزنش شوند و بدین وسیله حزب اللَّه هنگام‌آشفتگی و تفرقه باز شناخته شوند.
سپس ابو برده برخاست و پرسید: امیر مؤمنان! آیا کسانی را که‌پیرامون عایشه کشته شده بودند و نیز زبیر و طلحه را دیدی؟ آنان به چه‌گناهی کشته شدند؟ امام پاسخ داد: آنان پیروان و کارگزاران مرا کشتند و ربیعه عبدی،رحمه اللَّه علیه، را به همراه گروهی از مسلمانان به قتل رساندند.
گفتند: پیمان شکنی نمی‌کنیم چنانکه شما پیمانتان را شکستید و گفتند: فریب‌پیش نمی‌گیریم چنانکه شما پیش گرفتید.
پس بر آنان یورش بردند و همه‌آنان را از پای در آوردند.
من از آنان خواستم قاتلان برادرانم را به من‌معرفی کنند تا آنان را در مقابل بکشم سپس قرآن در میان ما حکم کند.
امّاآنان از این خواسته سر باز زدند و با من به جنگ آمدند در حالی که بیعت‌من و خون نزدیک به هزار نفر از طرفدارانم به گردن ایشان بود، من نیزآنان را در مقابل این کردار ناپسند کشتم.
آنگاه امام پس از این بیانات از ابو برده پرسید: آیا تو در این باره تردید داری؟ ابو برده پاسخ داد: من در این باره تردید داشتم امّا اکنون دانستم و خطای آنان بر من‌آشکار گردید.
و تو هدایت شده ای و بدرست اقدام کرده ای. [۵۲] بدین ترتیب امام جنایات پیمان شکنان را بطور خلاصه بیان فرمود.
بار دیگر، هنگامی که سپاهیان آن‌حضرت، و اهل جمل و بصره بایکدیگر رویاروی شدند، آن‌حضرت طلحه و زبیر را خواست و بدیشان‌فرمود: به جان خودم شما سلاح و اسب و سپاه فراهم آورده اید.
اگر برای‌آنچه مهیا کرده‌اید نزد خداوند عذر و دلیلی دارید، پس از خدا بترسیدوهمچون زنی نباشید که رشته خود را پس از تابیدن محکم از هم گسست.
آیا مگر من برادر دینی شما نیستم که شما خون مرا محترم شمارید و من‌نیز خونتان را محترم شمارم؟ پس آیا حادثه ای رخ داده که شما ریختن‌خون مرا روا می‌دارید؟! همچنین امام فرمود: در آن روز خداوند جزای حق آنان را بدهد و آنان می‌دانند که‌خداوند حق و آشکار کننده است.
ای طلحه! آیا تو خون عثمان را مطالبه‌می کنی؟ خداوند کشندگان عثمان را لعنت کند.
طلحه تو همسر رسول‌خدا را برای جنگ بیرون آورده ای در حالی که همسر خویش را در خانه بگذاشته‌ای! آیا مگر تو با من بیعت نکردی؟! [۵۳] آنگاه امام برخی از مواضع زبیر را در رکاب رسول خدا به یاد او آورد.
زبیر از میدان جنگ دوری گرفت.
چون زبیر راه مدینه را در پیش گرفتابن جربوز به تعقیب وی پرداخت و او را کشت و شمشیر او را برای‌امام آورد.
علی‌علیه السلام شمشیر زبیر را گرفت و آن را در دست چرخاند و فرمود: چه دشواریها که با این شمشیر از پیش روی رسول خدا برداشته شد.
ابن جربوز گفت: ای امیر مؤمنان جایزه من در قبال این کار چیست؟آن‌حضرت فرمود از رسول خدا شنیدم که می‌فرمود: کشنده فرزند صفیه (زبیر) را به آتش نوید بخش.
سالها بعد همین ابن جربوز همراه با خوارج نهروان به رویاروئی امام‌آمد و در همان نبرد به قتل رسید. [۵۴] از خواندن برگهای تاریخ در می‌یابیم که زبیر و طلحه و عایشه هر یک‌در حرکت خود تردید داشتند و هر کدام از آنها بارها تصمیم گرفتند از این‌جنگ منصرف شوند.
امّا دستی پنهان، هر بار عزم آنان را تجدید می‌کردو از نو آنان را به قلب فتنه سوق می‌داد! طلحه به بصره آمد و برای مردم سخنرانی کرد و آنان را به خلع امام ازخلافت تشویق نمود.
مردم از وی پرسیدند: ابو محمّد! نامه هایی که ازسوی تو به ما می‌رسید غیر از این بود که اکنون می‌گویی! طلحه خاموش‌شد و جوابی نیافت و زبیر را برای سخنرانی پیش فرستاد.
عایشه نیز در مسیر حرکت خود به بصره با چاه آبی به نام حوأبرو به رو گشت.
سگهای اطراف این چاه به وی پارس کردند.
عایشه‌پرسید: نام این چاه چیست؟ گفتند: حوأب.
ناگهان عایشه بانگ برداشت‌و بر بازوی شترش زد و آن را خوابانید و سپس گفت: به خدا سوگند: به‌خدا سوگند من مصداق حدیث سگهای حوأب هستم.
مرا باز گردانید.
مراباز گردانید.
بدین سبب عایشه و همراهانش یک شبانه روز در کنار چاه حوأب‌اردو زدند.
امّا عبداللَّه بن زبیر حیله‌ای به کار بست و چهل نفر و بنابر قولی‌دیگر پنجاه نفر از بادیه‌نشینان را حاضر کرد و بدیشان رشوه داد تا نزدعایشه گواهی دهند که نام این چاه حوأب نیست. [۵۵] همچنین هنگامی که زبیر قصد کناره گیری از این جنگ را داشت، باردیگر عبداللَّه بن زبیر پا به صحنه می‌گذارد و با فریب دادن پدرش وی رابه میدان نبرد بازمی گرداند.
نقش عبداللَّه در این میان همچون نقش محمّدبن طلحه بود.
مروان بن حکم نیز گاه به گاه وارد صحنه می‌شد و بر ادامه‌جنگ تبلیغ و تشویق می‌کرد.
بدین ترتیب می‌توان از دستهای پنهانی در پشت شخصیّتهای ظاهری‌جنگ جمل پرده برداشت.
این دستها نشان از هم پیمانی بنی امیّه با برخی‌از کسانی که در حکومت طمع بسته بودند داشت.
اینان در واقع با پنهان‌شدن در پشت چهره‌های ظاهری جنگ جمل، خود را از چشمها پنهان می‌داشتند.
و با خود می‌گفتند: اگر اینان در این جنگ به پیروزی دست‌یابند، همان امتیازاتی که در عهد خلافت عثمان از آنها برخوردار بودیم‌باز هم از آنها برخوردار خواهیم شد، امّا اگر اینان در این جنگ شکست‌بخورند ما به یک تیر دو نشان زده ایم.
زیرا از یک طرف از سوی‌مهاجران و انصاری که برای خلافت دل بسته اند و هر یک دیگری رابرای خلافت تأیید می‌کند، آسوده خاطر می‌شویم و از طرف دیگر هیبت‌آنان در میان مسلمانان فرو می‌ریزد و مردم آنها را کسانی می‌پندارند که‌در پی برآورده ساختن مصالح و منافع شخصی خویشند.
بدین ترتیب می‌توانیم علّت همگامی حزب اموی را در کنار طلحه‌وزبیر وعایشه که از شدیدترین تحریک کنندگان مردم بر ضدّ عثمان‌ومقدّم داشتن بنی امیّه در حکومت و ثروت توسّط او به شمار می‌آمدند،تفسیر کنیم.
مردم با شگفتی می‌پرسیدند آیا جنگ طلبان آهنگ بصره را کرده‌اندومی‌خواهند انتقام خون عثمان را از بصریان بگیرند و به خاطر عثمان باآنها بجنگند؟! طبری به سند خود از مغیره بن اخنس روایت کرده است که گفت: سعید بن عاص، در ذات العرق با مروان بن حکم و یارانش رو برو شد و ازآنان پرسید: به کجا می‌روید در حالی که خون بهای شما بر شتران سوارند.
(ابن اثیر گوید: منظور وی عایشه و طلحه و زبیر بود).
اینان را بکشیدوآنگاه به خانه هایتان باز گردید و یکدیگر را به قتل نرسانید.
امّا مروان‌و یارانش پاسخ دادند: ما می‌رویم تا شاید همه قاتلان عثمان را بکشیم. [۵۶] شاید اینان در پایان سخنانشان اشاره کرده باشند که هدف آنها از این‌حرکت درهم کوبیدن عدّه‌ای به دست عدّه‌ای دیگر بود تا مگر بدین ترتیب‌از آنان خلاص شوند.
برای تأیید این نظر می‌توان از روایتی که ابن اثیر نقل‌کرده است، استفاده نمود.
وی می‌گوید: مروان بن حکم تیری به سوی‌طلحه انداخت و آن تیر به پای طلحه خورد و او را کشت! [۵۷] امیرمؤمنان علی‌علیه السلام در چندین خطبه به سرشت این جنگ اشاره کرده‌و بیان داشته بود که تا دیروز قریشیان که در سنگر کفر بودند، در مقابل‌اسلام ایستادند و جنگیدند و امروز نیز آنان به خاطر همان هدف در حالی‌که فریب خورده وشیفته قدرت شده اند با او سر جنگ دارند.
شیخ مفید می‌نویسد: چون امام در ربذه فرود آمد، دنباله حاجیان باآن‌حضرت رو برو شدند و گرد وی را گرفتند تا سخنی از او بشنوند.
امام درخیمه خود بود.
ابن عبّاس گوید: من نزد آن‌حضرت رفتم و دیدم که نعلین‌خود را وصله می‌زند.
عرض کردم: ما به اینکه، تو کار ما را سروسامان‌دهی بیشتر نیازمندیم تا این کاری که اکنون بدان مشغولی.
امّا او پاسخی‌نداد تا آنکه از کار خود فارغ شد سپس آن را کنار لنگه دیگر کفش قرار دادو از من پرسید: قیمت این یک جفت نعلین چقدر است؟ گفتم: ارزشی‌ندارند.
پرسید: با همین بی‌ارزشی؟ گفتم: کمتر از یک درهم می‌ارزند.
آنگاه امام فرمود: به خدا سوگند این یک جفت نعلین در نزد من بیش از خلافت بر شمادوست داشتنی است مگر آنکه من در این خلافت حقی را استوار و یاباطلی را دفع کنم.
ابن عبّاس گوید: به آن‌حضرت عرض کردم حاجیان گرد آمده‌اند تا به‌سخنانت گوش فرا دهند آیا به من اجازه می‌دهی که با آنان سخن گویم اگرنیک گفتم از آنِ تو و اگر بد گفتم به حساب خودم باشد.
گفت: نه.
خودم باآنان سخن خواهم گفت.
سپس دستش را بر سینه من نهاد – او دستی ستبرداشت – که سینه‌ام را به درد آورد سپس برخاست.
جامه او را گرفتم‌وگفتم: تو را به خدا سوگند مراعات خویشاوندی را در باره من بفرما.
(گویا ابن عبّاس از این بیم داشت که علی‌علیه السلام سخنانی بگوید که حاجیان راخوش نیاید).
آن‌حضرت فرمود: مرا سوگند مده.
آنگاه از چادر بیرون رفت.
حاجیان‌بر او گرد آمدند آن‌حضرت خدای را ستود و ثنا گفت و آنگاه فرمود: خدای تعالی محمّدصلی الله علیه وآله را برانگیخت در حالی که در میان عرب نه کسی‌بود که کتابی بخواند و یا نبوّتی ادعا کند.
آن‌حضرت مردم را بدانچه وسیله‌رستگاریشان بود، رهنمایی فرمود به خدا سوگند من نیز همواره در میان‌کسانی بودم که هدایتشان می‌کرد نه دگرگون شدم و نه تغییر یافتم و نه‌خیانتی مرتکب گشتم تا آنکه همه دشمنان دین پشت کرده بگریختند.
مرابا قریش چکار؟ به خدا سوگند، من با آنان در زمانی که کافر بودندجنگیده‌ام و امروز نیز که راه فتنه و فساد را در پیش گرفته‌اند باز هم باآنان می‌جنگم و این راهی که می‌روم بر اساس عهد و پیمانی است که دراین باره با من شده است.
هشدار می‌دهم که من به خدا سوگند می‌خورم تاباطل را چنان بشکافم که حق از درون آن برون آید قریش با ما کینه جویی‌نمی کند جز بدین خاطر که خداوند ما را بر آنان برگزیده است و ما آنها رابه زیر فرمان خود کشیده‌ایم.
آنگاه این دو بیت را خواند: ۱ – به جان خودم سوگند گناه است که تو شیر خالص را بنوشی و سرشیر یا خرمای بی هسته بخوری.
۲ – حال آنکه ما بودیم که این بلند مرتبگی را به تو دادیم و گرنه توخود مرتبه‌ای نداشتی و ما بودیم که گرداگرد تو اسبان کوتاه مو و نیزه‌ها رافراهم آوردیم. [۵۸] بدینسان قریشی که همواره رؤیای حکومت عرب را در سر می‌پروراندهم به دین تظاهر کرد و هم جنگی علیه آن به راه انداخت و نیروی‌ویرانگر خویش را در این راه کاملاً به کار گرفت و از ضعف خلیفه سوّم‌استفاده کرد و برخی از یاران پیامبر و منادیان دعوت آن‌حضرت را فریفت‌و آتش طمع آنان نسبت به خلافت بر مسلمانان را شعله ور ساخت.
کسانی‌که جذب نیرنگ قریش شدند، در واقع فاقد بینشی روشن در باره شناخت‌جریانات آن دوره بودند.
طلحه که توقع داشت پس از خلیفه دوّم به خلافت برسد بصریان را برضدّ عثمان می‌شورانید و آنان را به کشتن عثمان تشویق می‌کرد.
او خود به‌بصره آمد و منادی اش بانگ زد: هر کس، شخصی از جنگجویان را دراختیار دارد باید او را به ما تحویل دهد.
پس چون جنگجویان را به دست‌ایشان سپردند، همه آنها را از دم تیغ گذراند و جز شمار اندکی از آنان ازاین حادثه جان سالم به در نبردند. [۵۹] آری این همان طلحه است که تا دیروز آنان را رهبری می‌کرد و امروزدر جناح مقابل آنان قرار گرفته است و آنها را می‌کشد! آیا براستی این‌شگفت آور نیست؟! آری، طلحه نیز تا دیروز رئیس و رهبر آنان بود امّاامروز در شمار عوامل بنی امیّه در آمده است و حزب اموی به دست خوداو، وی را از صحنه جامعه بیرون راند.
امیرمؤمنان در وجوب جنگ باآنان هیچ گمان و تردیدی به خود راه نداد زیرا سرشت و اهداف پلید آنان‌را بخوبی دریافته و از طرفی پیامبر او را از وقوع این ماجرا آگاه کرده و به‌او فرموده بود که در آینده با پیمان شکنان در جنگ خواهد شد.
آری امام در راه بیداری مردم دشواریهای فراوانی متحمّل شد و اگرمهاجران و انصار با بصیرت، برای دفع این فتنه در کنار او نبودند و وی رابا همان نیرو وقوّتی که رسول خداصلی الله علیه وآله را یاری کردند، مدد نمی‌رساندندچه بسا که قریش با توسّل به نیرنگها و نیروها و تعصبّات خود خطری‌واقعی علیه بقای اسلام به وجود می‌آورد.
آنگاه امام به سپاه کوفه که کشور ایران را فتح کرده بودند، دستور دادکه در همانجا بمانند و از مرزهای اسلام پاسداری کنند و برای فتح‌سرزمینهای جدید سپاهیانی به این سوی و آن سوی گسیل دارند.
امام از این‌جهت سپاه کوفه را برای‌اجرای این مهم برگزید که می‌دانست در میان آنان‌تعدادی از یاران با بصیرت پیامبر ونیز شماری از فقها و قرّا یافت می‌شوند.
آن‌حضرت در ملاقات خود با این سپاه در ناحیه ذی قار بدیشان فرمود: ای مردم کوفه! شما از گرامی‌ترین مسلمانان و میانه‌روترین ایشان‌وپر سهم ترین آنان در اسلام و نیکوترین عرب در سوارکاری و تیراندازی‌هستید.
شما از دیگر اعراب به پیامبر و خاندان او بیشتر دوستی می‌ورزیدو من با اعتماد به شما، پس از تکیه بر خدا، برای فداکاریهایی که در قبال‌نقض پیمان طلحه و زبیر و سرپیچی ایشان از من و گرایش آنان به عایشه‌برای ایجاد فتنه و آشوب از خود نشان دادید به سویتان روانه گشتم. [۶۰] اعراب کوفی در دوره‌های بعد همچنان محبّت و گرایش خود را به‌خاندان پیامبر از دست ندادند و خط مبارزاتی آنان علیه امویّون را ادامه‌دادند تا آنکه سرانجام خداوند طومار عمر حکومت بنی امیّه را درروزگار خلافت آل عبّاس در هم پیچید.
هنگامی که امام سپاه خود را بسیج کرد همراه با آنان عازم بصره شدوبدان شهر گام نهاد.
آن‌حضرت در بصره خطبه‌ای مهم ایراد کرد و در آن‌به تبیین مشروعیّت نبرد با ناکثان (پیمان شکنان) پرداخت.
علی‌علیه السلام دراین سخنرانی استراتژی خود را در این جنگ مطرح کرد و فرمود: بندگان خدا! بپا خیزید برای جنگ با این مردمان با سینه‌هایی ستبردر جنگ.
چون ایشان بیعت مرا شکستند و کارگزارم ابن حنیف را پس ازکتک بسیار و رنج و آزار سخت از بصره بیرون کردند و سبابجه را کشتندو حکیم بن جبله عبدی را کشتند و نیز مردان شایسته دیگر را از پای درآوردند سپس در پی تعقیب دوستداران من بر آمدند و آنان را در پناه هردیوار و زیر هر سقفی که دیدند، گرفتند و پس از چند روز گردن زدند.
ایشان را چه شده است.
خداوند بکشتشان به کجا می‌روند؟ به سوی آنان‌بپا خیزید و بر آنان سخت گیرید و بر آنان حمله کنید در حالی که بردبارودر پی پاداش هستید.
می‌دانید که شما هماورد و کشنده آنانید و خود رابرای نیزه انداختن و شمشیر زدن و مبارزه با همتایان خویش آماده‌کرده‌اید.
هر یک از شما که خود را در برابر دشمن دلیرتر دید و از یکی ازبرادرانش سُستی و ضعف مشاهده کرد، باید از آن برادرش که شجاعت‌او، از او کمتر است، دفاع کند همان گونه که از خویشتن دفاع می‌کند زیرااگر خدا خواسته بود او را نیز مانند همرزمش دلیر و شجاع می‌گردانید. [۶۱].
برخورد امام‌علیه السلام با پیمان شکنان همچون برخورد وی با کافران نبود.
بلکه آن‌حضرت اصحابش را از آغاز کردن جنگ بازداشت و پس از آنکه‌اصحاب جمل، اردوگاه امام را زیر تیرهای پیاپی و بسیار خود گرفتندیاران وی به آن‌حضرت شکایت کرده، گفتند: ای امیرمؤمنان! اردوگاه ماپر از تیرهای آنان است.
امّا علی‌علیه السلام به آنان اجازه مقابله نداد تا آنکه‌یکی از افراد خود را با قرآن به سوی سپاه بصریان فرستاد تا آنان را به‌حکمیّت قرآن فرا خواند، امّا دشمنان او را کشتند.
پس از این ماجرا امام‌فرمان نبرد را صادر کرد.
جنگ سه روز ادامه یافت و یاران پیامبر، از مهاجران و انصار،قهرمانیهایی از خود نشان دادند که در زمان پیامبر به سبب بروز چنان‌شجاعتهایی شهرت یافته بودند.
آنان در لشکری موسوم به کتیبهالخضراء جمع آمده بودند که فرماندهی آن را مولا و امیر آنان یعنی‌علی‌علیه السلام بر عهده داشت.
و در روز آخر جنگ بر شتری که پرچم ناکثان بروی آن بود، حمله‌کرد.
چون شتر بر زمین افتاد تمام دشمنان تار و مار شدند و جنگ باپیروزی امام پایان یافت.
جارچی آن‌حضرت در پی این پیروزی، به‌دستور امام بانگ برداشت که: فراریان را تعقیب نکنید و مجروحان رانکشید و به خانه‌ها گام ننهید و سلاح و لباس و وسایل دشمنان رابرندارید هر کس سلاح به زمین گذارد و نیز هر کس که در خانه‌اش راببندد در امان است.
پس از فرو نشستن آتش جنگ، علی‌علیه السلام به طرف عایشه تنها رهبرزنده مخالفان رفت.
صفیه دختر حارث که فرزند خود را در این جنگ ازدست داده بود، به استقبال امام آمد و به آن‌حضرت گفت: ای علی! ای قاتل دوستان! ای از هم پاشنده جمع! خداوند فرزندانت‌را یتیم کند چنانکه تو فرزندان عبداللَّه (پسرش) را یتیم کردی.
امام به سخنان او اعتنایی نکرد و از کنار او گذشت.
سپس نزد عایشه‌رفت بر او سلام داد و در کنار او نشست.
عایشه زبان به پوزش گشودوگفت: من کاری نکردم.
چون امام از نزد عایشه بیرون آمد، دوباره‌صفیه سخنان زشت خود را بر زبان راند امّا آن‌حضرت به او توجّه نکردولی در حالی که به برخی از خانه‌ها اشاره می‌کرد، گفت: بدان که اگرمی‌خواستم، می‌توانستم درِ این خانه‌ها را بگشایم و کسانی را که در آن‌پناه گرفته اند، بکُشم.
سپس درِ این یک خانه را باز کنم و کسانی را که درآنند بکشم و همینطور آن خانه دیگر را.
گروهی از جنایتکاران از جمله مروان بن حکم و عبداللَّه بن زبیر به‌عایشه پناه برده بودند.
امّا امام از کشتن آنان چشم پوشید.
یکی از مردان‌قبیله ازد در حالی که به صفیه اشاره می‌کرد، به امام گفت: به خدا سوگنداین زن نباید با ما چنین درشتی کند.
امام در خشم شد و فرمود: خاموش! نه حرمتی را بدر و نه داخل خانه‌ای شو و زنی را به آزارمگیر اگر چه ناموس شما را ناسزا گویند و فرمانروایان و شایستگانتان راسبکسر بخوانند که ضعیف و ناتوانند ما پیش از این به خویشتن داری دربرابر آنان دعوت شده بودیم با آنکه آن زنان مشرک بودند. [۶۲] بدین سان علی‌علیه السلام به یارانش آموخت که چگونه با نرمی بادشمنانشان رفتار کنند با آنکه رودهایی از خون در میان آنان جاری شده‌بود، آنگاه امام به بیت‌المال رفت و آنچه در آن بود به یکسان میان‌سربازانش تقسیم کرد و به هر یک از آنان پانصد درهم داد و خود نیزهمچون یکی از آنها پانصد درهم برداشت.
آنگاه عایشه را با مرکب‌وتوشه کافی مجهز کرد و به سوی مدینه رهسپارش نمود.
امام چهل زن‌معروف بصری را برای همراهی عایشه انتخاب کرد و آنان را همراه محمّدبرادر عایشه که یکی از نزدیکترین یاران علی‌علیه السلام بود، به مدینه فرستاد.
آنگاه ابن عبّاس را به جانشینی خود در بصره گماشت و عهدنامه‌ای برای اونوشت و در آن فرمود: راغبان ایشان را با عدالت و انصاف و احسان برآنان راضی نگه دار و ترس را از دلهایشان بزدای.
سپس امام‌علیه السلام به فرماندهان سپاهش نامه‌ای نوشت و در آن حدومرزهای حکومت خود را مشخص فرمود: آگاه باشید که حق شما بر من آن است که رازی را از شما پنهان ندارم‌مگر در جنگ و کاری را بدون صلا حدید و رای شما انجام ندهم مگر درحُکم و حقّی را که مربوط به شماست از جایگاهش به تعویق نیندازم‌وبدون تمام کردنش از آن دست برندارم و اینکه شما در اجرای حق نزدمن یکسان باشید. [۶۳].
آن حضرت در حالی که در این جنگ به پیروزی دست یافته بود، به‌کوفه بازگشت.
وی از رفتن به قصر الاماره خودداری کرد و به جای آن به‌خانه جعده بن ابی هبیره مخزومی، فرزند خواهرش ام هانی رفت‌ودرباره قصر الاماره فرمود: این قصر هلاکت و رنج است مرا در آن‌فرودمیارید.

رویارویی با سه جبهه

ستیز با دشمنان دین انقلاب یاوران حق، همچون هر انقلاب اصیل دیگری با سه جبهه‌رویارو گردید: ۱ – بقایای دوران گذشته.
۲ – فرصت طلبان.
۳ – تندروها.
فرصت طلبان، همان کسانی هستند که انقلاب را در روزهای اوج‌یاری می‌کنند و انتظار دارند که خود رهبری آن را به دست گیرند یا دست‌کم مطامع سیاسی خود را با نام مشارکت در انقلاب بر آورده سازند.
امّااینان همین که با هوشیاری و بیداری رهبری انقلاب رو به رو شوند،تغییر موضع داده با انقلاب به ستیز و مبارزه بر می‌خیزند و البته در برابرآن تاب ایستادگی هم ندارند.
در واقع نیروی این گروه در مکر و نفاق آنان‌نهفته است.
و چون مکر و نیرنگ و نفاق آنان بر ملا شود، فوراً سُست‌می‌شوند و از میدان می‌گریزند.
طلحه و زبیر و همفکران آنان در زمره این گروه به حساب می‌آیند.
اینان با خلیفه سوّم به مبارزه برخاستند و خود را شایسته خلافت‌می‌دیدند یا دست کم انتظار داشتند که آنان هم بهره ای از خلافت ببرند.
امّا چون گرایش مردم به امام را دیدند، موقتاً در برابر این طوفان سر فرودآوردند و با وی دست بیعت دادند.
حتّی آنان برای آنکه بعداً بتوانند ازخلافت سهمی ببرند، اولین کسانی بودند که در بیعت با علی‌علیه السلام از دیگران‌سبقت گرفتند.
امّا دریافتند که امام با دست اندازی به ستم، خواهان‌گرفتن حق نیست و به آروزی طلحه و زبیر مبنی بر گرفتن امارت کوفه‌وبصره وقعی نمی‌نهد.
چرا که می‌دانست هریک‌از آنان در این‌دو شهرپیروان و هوا خواهانی دارند.
بدین ترتیب طلحه و زبیر بر امیرمؤمنان‌شوریدند و بیعت او را زیر پا نهادند و به خونخواهی کسانی برخاستند که‌خود آنها را کشته بودند! آنان همچنین ادعا کردند که ولی دم خلیفه سوّم‌هستند.
بدین گونه گناه بزرگی مرتکب شدند و آتش فتنه و جنگ را درمیان مسلمانان شعله ور ساختند.
در واقع جنگی که اینان آن را شعله‌ورکردند، نخستین جنگ خونبار میان مسلمانان محسوب می‌شود.

علی و دوران امامت‌

امام به خلافت برگزیده می‌شود موجهای‌اضطراب وپریشانی، کشتی امّت‌را هر لحظه‌از سواحل امنیّت‌وآسایش به دور می‌برد.
مهاجران وانصار که طلحه و زبیر هم در میان‌آنان بودند گرد هم آمدند وهمگی بر بیعت با علی علیه السلام اتفاق کردند وبه‌سرعت نزد آن‌حضرت آمدند و گفتند: مردم باید پیشوا وامامی‌داشته باشند.
امام پاسخ داد: مرا در کار شما حاجتی نیست.
هرکس را که شما برگزیدید،من نیز بدان رضایت می‌دهم.
آن جماعت گفتند: ما جز تو را برنگزینیم‌واضافه کردند: ما امروز کسی را سزاوارتر از تو به خلافت نمی‌یابیم.
علی‌علیه السلام فرمود: چنین مکنید.
اگر من وزیر باشم بسی بهتر از آن است که‌امیر باشم.
آنان در پاسخ گفتند: هرگز، به خدا چنین نکنیم مگر آنکه با تودست بیعت دهیم.
حضرت فرمود: این کار باید در مسجد انجام پذیرد.
زیرا بیعت من نباید پنهانی ونیز به دور از رضایت مسلمانان انجام گیرد.
مردم امام را تهدید کرده، گفتند: ما با تو بیعت می‌کنیم که خودمی‌بینی بر اسلام چه گذشت.
امام فرمود: مرا وانهید و در پی کس دیگری باشید.
زیرا ما به کاری‌دست می‌زنیم که رنگها و ابعاد گوناگون دارد دلها در برابر آن تاب نیاورندوعقلها زیربار آن نخواهند رفت. [۴۸] امّا آن‌جماعت گفتند: تو را در این باره به خدا سوگند می‌دهیم.
آیا مگرحال‌وروز اسلام‌را نمی‌بینی؟ آیا مگر این‌آشوب‌وفتنه‌را مشاهده نمی‌کنی؟ فرمود: من بیعت شما را می‌پذیرم ودر این صورت طبق آنچه خودمی‌دانم با شما رفتار خواهم کرد. [۴۹] آری، امام خلافت را نمی‌پذیرفت زیرا امواج فتنه به بالاترین حدّخود رسیده بود.
آن‌حضرت دوست می‌داشت تا وزیر و کمک کار آنان‌باشد تا بدین وسیله در فرو نشاندن آتش فتنه وآشوب از موقعیّت آزادی برخوردار باشد.
امّا نه کسی خود را نامزد خلافت می‌کرد ونه کسی به‌خلافت فردی جز علی علیه السلام رضایت می‌داد.
از سویی امام بیعت اهل حل وعقد را بدون کسب رضایت مردم، برای‌خلافت ناکافی می‌دانست بلکه آن‌حضرت، انتخاب خلیفه تعیین شده ازسوی خداوند را حق عموم مردم می‌دید از این رو پیشنهاد کرد که بیعت بااو در مسجد ودر برابر چشم مردم انجام پذیرد.
از دیگر سو آن‌حضرت با آنان شرط کرد که بر طبق علم ودانش خودرهبری‌آنان را بر عهده گیرد ومطابق با سنّت پیامبرصلی الله علیه وآله با آنان رفتار کند،نه براساس مصالح یارانش و جهل آنها، ویا فشارهای نیروهای سیاسی.
علی علیه السلام دوران خلافت خود را باپی ریزی انقلابی علیه اوضاع فاسدآن زمان آغاز کرد.
او تمام نیروی خود را برای مقابله با دشواریهایی که‌خلفای پیش از وی در برابر آنها به زانو در آمده یا متوقف شده بودند، به‌کار بست.
یکی از بزرگترین دشواریها مقابله با نیروی سیاسی فزاینده بنی‌امیّه وهم پیمانان آنان که از بقایای دوران جاهلی به شمار می‌آمدند، بود.
در واقع حذف این جناح از جامعه اسلامی یکی از بزرگترین‌مأموریتهایی بود که پیامبرصلی الله علیه وآله خود سنگ اوّل آن را گذاشته بود وپس ازوی اصحاب با ضعف و سستی خط آن‌حضرت را دنبال کردند تا آنکه‌نوبت به خلافت امام رسید وبا آنکه شرایط نامساعدی بر جامعه اسلامی‌حکمفرما بود آن‌حضرت با عزم راسخ خویش برای اصلاح وضع موجوددست به کار شد.
در اهمیّت شناخت چهره پلید بنی امیّه کافی است به قرآن بنگریم که‌از آنان به عنوان شجره ملعونه [۵۰] یاد کرده است.
همچنین رسول خدامسلمانان را نسبت به آنان هشدار داده وفرموده است: هر گاه معاویه را بر فراز منبر من دیدید او را بکشید اگر چه هرگزشما چنین نمی‌کنید.
آنان بزرگترین نیروی سیاسی در جزیره العرب به حساب می‌آمدند.
پیامبرصلی الله علیه وآله نیز دور و بر ایشان را گرفته بود تا شاید به راه هدایت گام نهندوخود را با شرایط جدید هماهنگ سازند.
یا آنکه پیامبر می‌خواست‌شوکت وعظمت اسلام را حفظ کند وآنگاه در فرصتی مناسب، آنان را ازصحنه محو سازد.
امّا اکنون موقع این کار فرا رسیده بود.
آنان نه تنها خودرا در بوته جامعه اسلامی ذوب نکردند بلکه همواره بر ضدّ نیروهای‌مکتبی و اصیل دسیسه چینی می‌کردند ودر انتظار فرصتی بودند تا کارحکومت اسلامی را یکسره کنند.
به همین علّت است که امیر مؤمنان خلافت خود را با هجوم بربنی‌امیّه وپس گرفتن امتیازات آنان که به زور از عثمان گرفته بودند، آغازکرد.
ابن ابی الحدید به نقل از ابن عبّاس روایت کرده است که علی علیه السلام درروز دوّم از خلافتش در مدینه به ایراد خطبه پرداخت ودر آنجا فرمود: هر زمینی که عثمان بخشیده وهر مالی که عطا کرده از مال اللَّه است‌وباید به بیت المال باز گردانده شود.
زیرا هیچ چیز حق قدیم را باطل‌نمی‌کند واگر من آنها را بیابم، اگر چه کابین زنها شده ویا در شهرهاپراکنده گشته باشد، به بیت المال بازشان می‌گردانم.
زیرا در عدل وسعتی‌است وکسی که حق بر او تنگ می‌آید بداند که ستم بر او تنگتر شود. [۵۱] علی‌علیه السلام کار گزاران خلیفه سابق را که بر ولایات‌اسلامی حکومت داشتند،از کار برکنار کرد.
همچنین بر عزل معاویه، رهبر سیاسی ونظامی حزب‌اموی، بسیار پافشاری نمود.
در واقع معاویه دوست داشت تا آن‌حضرت‌مانند خلفای گذشته وی را به عنوان والی شام همچنان در مقام خود ابقاکند تا شاید از این راه برای تحکیم نفوذ حزب خود در حکومت، فرصت‌دیگری بیابد.
از بین بردن معاویه وحزب اموی بزرگترین مسئولیّت امام به شمارمی‌آمد ورسول خدا خود در بیانی به آن‌حضرت تأکید کرده بود که وی بایددر ادامه خط رسالت، با حذف نیروهای جاهلی وبقایای آن، به تکمیل‌هدف پیامبر همّت گمارد.
روزی پیامبر به آن‌حضرت فرمود: تو بر سر تأویل و تفسیر قرآن با بنی‌امیه خواهی جنگید چنان که مابر سر تنزیل آن با ایشان پیکار کردیم.
یاران روشن نگر رسول خدا نیز تماماً نسبت به این وظیفه الهی که‌تحقّق آن برایشان واجب بود، آگاهی داشتند وعلی نیز برای تحقّق این‌اهداف مسئولیّت خطیر خلافت بر مسلمانان را عهده دار شد.
وی نهایت‌کوشش خویش را برای تحقّق یکی از دو امر زیر به کار بست: ۱ – بیرون راندن بقایای نظام جاهلی از صحنه جامعه و اقامه عدل‌اسلامی در آن.
۲ – افشای این نیروی جاهلی ورسوا کردن آن وایجاد حرکتی مکتبی به‌منظور نابودی این نیرو وجلوگیری از تحقّق کامل اهداف ومقاصد آن.
از آنجا که شرایط برای تحقّق هدف نخست مساعد نبود، بالطبع‌تمام تلاشها در جهت تحقّق هدف دوّم به کار گرفته شد.
بدین ترتیب درمیان امّت پرچمدارانی مکتبی ظاهر شدند که مبارزه با بنی‌امیّه راسر لوحه کار خود قرار داده بودند به طوری که توانستند آنان را کاملاً ازصحنه جامعه بیرون برانند وبنی‌امیّه هم بدون آنکه بتوانند به هدف‌اصلی واساسی خود که همان باز گرداندن مردم به جاهلیّت بود، دست‌یابند از عرصه جامعه حذف شدند.
روایت زیر می‌تواند نشانگر گوشه‌ای‌از اهداف پلید معاویه باشد.
پس از آنکه معاویه به خلافت رسید، روزی به بانگ اذان گوش‌سپرده بود.
عدّه‌ای از خواص وی نیز در مجلس او حاضر بودند.
چون مؤذن‌به عبارت اشهد أنَّ محمّداً رسول اللَّه رسید، معاویه در خشم شد.
یکی‌از کسانی که در مجلس حضور داشت، از علّت خشم معاویه پرسید.
معاویه پاسخ داد: ابو بکر حکومت کرد و رفت و مردم در باره اومی‌گویند خدا ابو بکر را رحمت کند.
همچنین ابو عدی حکومت کرد ورفت ومردم پس از حکومتش گفتند: خدا عمر را بیامرزد.
امّا این ابن ابی‌کبشه (پیامبرصلی الله علیه وآله) راضی نشد مگر آنکه نام خود را قرین نام خدا کرد.
نه، به خدا قسم که او باید نیست و نابود شود.
همچنین یزید، فرزند فاسد معاویه این شعر را می‌سرود: بنی هاشم باحکومت بازی کرد ودر واقع نه خبری آسمانی آمد ونه وحی نازل شد.
بدین علّت امیر مؤمنان‌علیه السلام استراتژی خود را تا آنجا که در توان‌داشت، بر اساس حذف حزب اموی از صحنه جامعه قرار داد.

انقلاب قهرآمیز

بنی امیّه چنگالهای خود را در حکومت فرو برده بودند آنان اموال مسلمانان را تاراج می‌کردند و با آنها پایه‌های حزب سیاسی و نیروی‌نظامی خویش را استوار می‌ساختند.
نفوذ سیاسی آنان در پیش از ظهوراسلام و نیز گستردگی روابطشان با نیروهای سیاسی و نظامی موجود درجزیرهالعرب و برخورداری آنان از تجارب سیاسی فراوان و نیز وجودضعف در برخی از رهبریهای اسلامی به آنان فرصت می‌داد تا به راحتی‌رشد کنند.
همین عوامل سبب شده بود تا آنان از افکار و سنّتهاوارتباطاتشان و بلکه اسکلت رهبری خود در طی دورانی که به ظاهر ازقدرت برکنار بودند، اگرچه گهگاه در آن دخالت می‌کردند، به شدّت‌محافظت کنند.
آری، ابوسفیان رهبر امویّون در دوران جاهلیّت ومرشد آنان درروزگار حاکمیّت اسلام روزی به دیدار خلیفه سوّم رفت ودریافت که‌دوروبر او همه از بنی امیّه هستند.
وی که بینایی‌اش را از دست داده بود ازکسی که در کنارش نشسته بود پرسید: آیا غریبه‌ای در این مجلس حضوردارد؟ چون جواب منفی شنید واطمینان یافت، نکته‌ای را که در خاطرش‌خلجان می‌کرد برزبان آورد وخطاب به قومش گفت: ای بنی عبدالدار!حکومت‌را دو دستی‌بگیرید چونان‌که کودکان توپ‌را می‌گیرند.
پس سوگندبه کسی که ابوسفیان به او قسم یاد می‌کند نه بهشتی است و نه دوزخی! ناگهان علی‌علیه السلام که در گوشه‌ای از مجلس نشسته بود، برخاست وبه اوپرخاش کرد.
ابوسفیان در پاسخ گفت: مرا نباید مورد سرزنش قرار دادبلکه باید کسی را سرزنش کرد که مرا فریفت وگفت: در این جمع‌بیگانه‌ای حضور ندارد! هنگامی که امواج انقلاب بر ضدّ تصرّفات بنی امیّه در روزگار خلافت‌عثمان اوج می‌گرفت، روزی معاویه که در حقیقت فرمانده نیروهای‌بنی‌امیّه ودر ظاهر والی شام بود به گروهی از مهاجران بزرگ که علی‌علیه السلام‌وطلحه وزبیر نیز در میان آنان بودند، برخورد کرد وبدیشان گفت: شما خود می‌دانید که مردم به خاطر دستیابی به خلافت بایکدیگر به‌ستیز برمی خاستند تاآنکه خداوند پیامبرش را برانگیخت ومردم باشاخصه‌هایی همچون سابقه، قدمت وجهاد از یکدیگر متمایز شدند.
هرکدام که به خلافت رسیدند، فرمان فرمانِ آنان بود ودیگر مردمان تابع‌آنان بودند وچون آنان با جنگ وستیز درپی دنیا بودند خلافت از آنان‌گرفته شد وخداوند آن رابه کسان دیگر واگذاشت که خداوند بر آوردن‌جانشین تواناست.
همانا من در میان شما پیری را به جانشینی گماردم‌پس اگر از او اندرزپذیرید وبا وی مدارا کنید در این صورت خوش اقبالتراز او باشید. [۴۴] حاضران مقصود معاویه را از این سخنان بخوبی دریافتند.
درواقع‌معاویه آنان را تهدید کرده بود که اگر عثمان را یاری نکنند بزودی خودوحزبش براصحاب پیامبر خواهند شورید.
ابن ابی الحدید در این باره‌چنین می‌گوید: از آن روز معاویه چنگالهای خود را در خلافت فروبرد.
چرا که کشتن‌عثمان ذهن او را به خود مشغول داشته بود.
به این سخن او بنگرید که‌می‌گوید: چون آنان با جنگ وستیز درپی دنیا بودند، خلافت راگرفتندوخداوند هم آن رابه کسان دیگر واگذاشت.
واو برآوردن جانشین‌تواناست.
مقصود معاویه از جانشین دقیقاً خود اوست.
از این روهنگامی‌که عثمان از وی طلب کمک کرد، دریاری کردن او تعلّل به خرج داد. [۴۵] حزب اموی آمادگی خود را برای ایجاد انقلابی علیه نظام اسلامی‌وبرپایی حکومت نوین جاهلی که از دین به عنوان ابزاری جدید برای‌تحکیم قدرت استفاده می‌کرد، کامل می‌نمود.
مردم از هر گوشه وکنار و بویژه از کوفه وبصره ومصر گرد آمدند.
ازهر کدام از این شهرها هزار مرد مسلح رهسپار مدینه شدند تا خلیفه سوّم‌را در فشار گذارند.
کوفیان خواهان خلافت برای زبیر بودند چنان که‌بصریان به خلافت طلحه رغبت داشتند.
دراین میان مردم مصر هم‌هواخواه علی‌علیه السلام بودند.
امام اگر چه با اقدامات عثمان موافق نبود امّا تمام تلاش خود را برای‌خاموش کردن این جریان به کار بست.
آن‌حضرت بسیار کوشید تا اقدامات‌تباهکارانه بنی‌امیّه را اصلاح کند امّا اوضاع آنچنان از هم گسیخته بود که‌تلاشهای آن‌حضرت ثمری در برنداشت.
حدیثی که در زیر نقل می‌شود می‌تواند به عنوان گواهی بر موضع‌اصلاح گرایانه امام علی علیه السلام مورد استناد قرار گیرد.
به هر تقدیر این‌حدیث نشانگر فشارهای بنی‌امیّه بر خلیفه سوّم است.
شاید آنان در انتظار وقوع حادثه دیگری بودند یا آنکه رهبری آنان که‌در معاویه متجلّی می‌شد، نقشه‌هایی برای کشتن خلیفه کشیده بود به این‌امید که در آینده بتواند با دستاویز قرار دادن قتل عثمان راه خود را برای‌دستیابی به قدرت هموار سازد.
در این حدیث آمده است: شورشگران نامه‌ای به عثمان نگاشتند و وی را به توبه از کردار خوددعوت کردند.
وبرای او قسم یاد کردند که هرگز باز نمی‌گردند ودست ازوی بر نمی‌دارند تا وی حقوق خدایی آنان را بدیشان بازپس دهد.
عثمان‌احساس کرد که این جماعت در برآورده شدن خواسته‌های خود، بسیارجدّی هستند.
از این رو کسی را درپی علی علیه السلام فرستاد.
چون امام نزد وی‌آمد، عثمان گفت: ابوالحسن! می‌بینی که مردم چه کرده‌اند ومی‌دانی که‌من نیز چه کرده‌ام.
من برجان خود از اینان بیمناکم.
به خدا سوگند آنان رااز آنچه که ناخوش می‌دارند معاف می‌کنم وآنچه را که می‌خواهند از خودواز دیگران بدیشان می‌دهم اگر چه در این راه خونم ریخته شود.
امیر مؤمنان علیه السلام به او فرمود: مردم به دادگری توبیش ازبه قتل رساندنت نیازمندند ومن این‌جماعت را می‌بینم که جز به راضی شدن خودشان، خشنود نمی‌گردند.
من‌بار اوّل بدیشان قول دادم که تو از تمام آنچه که موجبات نارضایتی ایشان‌را فراهم ساخته‌ای، باز گردی.
پس آنان را از تو دور و حقشان رامی‌دهم.
عثمان گفت: تو را به خدا سوگند هم اینک حق آنان را بده.
به‌خدا قسم من به هر چه که تو بگویی عمل می‌کنم.
علی علیه السلام به سوی مردم رفت وفرمود: ای مردم! شما درپی حق خویش آمده‌اید واینک از آن برخوردارگشته‌اید.
عثمان سخنان شما را در باره خود واطرفیانش قبول دارد واز تمام‌آنچه که شما ناخوش می‌دارید، باز می‌گردد.
مردم گفتار امام را پذیرفتند وتصدیق کردند.
امّا گفتند: ما این سخنان‌را می‌پذیریم امّا برای ما از او پیمانی بگیر.
به خدا قسم ما تنها به سخن‌بدون عمل راضی نمی‌شویم.
علی علیه السلام فرمود: این پیمان را برای شما خواهم گرفت.
این روایت چنین ادامه می‌یابد که پس از انعقاد این معاهده، نامه‌ای‌که از سوی خلیفه سوّم ممهور به مُهر خود و خطاب به کار گزارانش بودنگاشته واز خانه خلیفه خارج شد.
عثمان در این نامه کارگزارانش را به‌کمک خود وکشتن سران مخالفان فرا خوانده بود وبه آنان گفته بود که‌خود را آماده جنگ می‌کند ولشکری بزرگ از بردگان که از راه خمس به‌دست آورده بود، فراهم می‌آورد.
شکّ وتردید مخالفان با دیدن این نامه برانگیخته شد وموجب گشت‌تا دوباره به سوی عثمان باز گردند واز او خواستار شوند فوراً والیان را ازکاربرکنار دارد یا آنکه خود از مقام خلافت استعفا دهد.
عثمان در مقابل،نوشتن نامه را انکار وادعا کرد که این نامه توطئه‌ای علیه او بوده است.
اگرچه بعید هم نیست که عوامل بنی امیّه در خانه عثمان، این نامه را به‌اسم وی نگاشته باشند تا بدین ترتیب نسبت به او ایجاد شکّ وتردید کنند.
بدینسان که فتنه‌ای بزرگ پدید آمد. [۴۶] طوفان هرج ومرج وآشوب وزیدن گرفت وشورشیان بر مدینه تسلّطیافتند.
علی علیه السلام پس از فرو نشستن شعله‌های این فتنه و کشته شدن عثمان‌این واقعه را در دو کلمه خلاصه کرد: اگر به کشته شدن عثمان فرمان می‌دادم، جزو قاتلان واگر از کشته‌شدن او ممانعت می‌کردم، یار و یاور او تلقّی می‌شدم.
ونیز افزود: من سبب کشته شدن او را برای شما بیان می‌کنم: عثمان خلافت را به‌انحصار خود در آورد ودر آن استبداد به خرج داد وبد کرد که چنین امری‌را برگزید و در آن استبداد به کار برد وشما نیز بی تابی می‌کردید.
پس شمادر این بی‌تابی بد کردید وخدای را حکم ثابت‌است درباره کسی که استبدادبه خرج داد وخود سری کرد و کسی که در کشتن او بی تابی نمود. [۴۷] می‌توان فرمایش حضرت را چنین تفسیر کرد که حکم خداوند در باره‌کسی که استبداد وخودسری به خرج داد آن بود که از اریکه قدرت به زیرکشیده شد ودر بسترش به قتل رسید وحکم وی در باره کسی که بی تابی‌کرد مثل آن بود که میوه‌ای را پیش از رسیدنش چیده باشد که طبعاً خوردن‌چنین میوه‌ای نمی‌تواند برای او گوارا و لذّت بخش باشد.
بدین گونه حزب اموی بیش از شورشگران از کشته شدن عثمان بهره‌برداری کرد.
به طوری که حتّی کسانی که همواره مردم رابه شورش علیه‌عثمان ترغیب می‌کردند، خود را از این ماجرا کنار کشیدند.
عایشه، ام‌المؤمنین، که همواره فریاد می‌زد: نعثل – عثمان – را بکشید که او کافر شده‌است، اینک در صف خونخواهان عثمان جای گرفته بود.
طلحه وزبیر نیزکه هر دو علیه عثمان تبلیغات به راه می‌انداختند و سپاهیانی برای‌جنگیدن با او گرد می‌آوردند اکنون به عنوان هواخواه عثمان، در صددانتقام از قاتلان وی بر آمده بودند وعمروبن عاص هم که حتّی چوپانان راعلیه عثمان می‌شورانید، پس از کشته شدن وی به جمع کسانی پیوست که‌ادعای خونخواهی عثمان را داشتند.
در صورتی که اگر آنان همگی به نصایح امام علی علیه السلام گوش‌می‌سپردند، خلافت بدون هیچ خونریزی وآشوب در جایگاه خود آرام‌وقرار می‌یافت.