خلیفه دوّم چگونه کشته شد؟

برخی از محقّقان بر این عقیده‌اند که: در پشت صحنه قتل خلیفه دوّم‌دست حزب اموی در کار بوده است.
بویژه آنکه عمر در اواخر دوران‌خلافتش بسیار بر آنان سخت گرفته بود.
این عمرو بن عاص است که باافسوس و حسرت می‌گوید: خداوند زمانی را که در آن استاندار عمر بن‌خطّاب گشتم، نفرین کند.
مغیره نیز بر عمر کینه می‌ورزید.
چراکه عمرپس از متّهم ساختن او به زنا، وی را از استانداری بصره عزل کرد و مغیره‌را بارها مورد خطاب قرار می‌داد و به او می‌گفت: به خدا قسم گمان‌نمی‌کردم که ابوبکر بر تو دروغ بندد.
عبدالرحمن بن ابوبکر بر این باور بود که جفینه غلام سعد بن ابی‌وقاص‌در جریان قتل عمر شرکت دارد و از طرفی سعد نیز با جناح امویّون‌خویشاوندی نزدیکی داشت چراکه مادرش خواهر ابوسفیان بود.
در واقع عوامل و اسبابی که مورّخان آن را پیش زمینه ترور عمر توسّطابولؤلؤ دانسته‌اند، سُست و بی‌پایه است و قابل نقد و بررسی است.
زیراهمین که مغیره، غلامش را که خراج بر او مقرّر شده بود، رد کرد دلیل آن‌نمی‌شود که کمر به ترور عمر ببندد بلکه این امر باید وی را به ترورمولایش که مستقیماً خراج را برای او می‌برد، ترغیب می‌کرده است.
چون حال عمر رو به وخامت گرایید، خلافت را درمیان شورایی شش‌نفری قرار داد.
اعضای این شورا عبارت بودند از: علی‌علیه السلام، عثمان،عبدالرحمن بن عوف، طلحه، زبیر و سعد بن ابی وقاص.
از سرشت این شورا و نیز از وصیّت عمر پرواضح بود که رای سه نفری‌که عبدالرحمن بن عوف درمیان آنها بود، پذیرفته می‌شد و بدیهی بود که‌عبدالرحمن، داماد خویش یعنی عثمان را بر دیگران ترجیح می‌داد.
ازسویی خلیفه دوّم، جانشین خود را با مهارت و زیرکی بسیار انتخاب کرده‌بود و شاید علّت این امر همان نگرانیهای گذشته وی از انتقال قدرت به‌دست علی‌علیه السلام بود.
عمر بخوبی می‌دانست که اگر ستاره علی در آسمان‌خلافت درخشیدن گیرد، دیگر هیچ ستاره‌ای در برابر او فروغی نخواهدداشت.
آیا مگر عمر نبود که وقتی صفات آن شش تن را بر می‌شمرد، هریک را به صفات ناپسندی یاد می‌کرد مگر علی را.
او درباره آن‌حضرت‌می‌گفت: به خدا خلافت حقّ توست اگر اهل شوخی و مزاح نمی‌بودی.
به‌خدا سوگند اگر تو ولایت آنان را عهده‌دار گردی، ایشان را براه آشکار حقّ‌و طریق‌راست رهنمون شوی.
در واقع خلافت علی‌علیه السلام تمام اصول‌وپایه‌هایی را که دو خلیفه پیشین بنیان نهاده بودند، از هم می‌پاشید.
و چه بسا به همین خاطر بود که امام شرط عبدالرحمن بن عوف را که‌به آن‌حضرت پیشنهاد داده بود که به سیره شیخین عمل کند تا وی را به‌خلافت برگزینند، رد کرد.
چون کار خلافت به نفع عثمان انجام پذیرفت، علی‌علیه السلام از بیت‌الشوری بیرون آمد و فرمود: ما اهل بیت نبوّت و معدن حکمت و اَمان‌مردم روی زمین و وسیله نجات برای کسانی هستیم که ما را طلب کنند.
ما را حقّی است.
اگر آن را به ما دهند خواهیم گرفت و اگر ما را از آن منع‌کردند بر کفل شترها سوار می‌شویم. [۴۰].
آنگاه روی به عبدالرحمن بن عوف کرد و گفت: این نخستین روزی نیست که شما بر ما چیره می‌شوید.
پس شکیبایی‌زیبا وپسندیده است و خداوند بر آنچه شما توصیف می‌کنید، یاری گرفته‌شده است.
به خدا سوگند او (عثمان) را به خلافت تعیین نکردی مگربدین خاطر که آن را به تو باز گرداند. [۴۱] و نیز فرمود: ای مردم! شما خود می‌دانید که من از دیگری به‌خلافت سزاوارترم.
امّا اکنون می‌بینید که کار به کجا کشیده است.
پس به‌خدا سوگند خلافت را به دیگری می‌سپارم تا زمانی که امور مسلمانان‌بسامان باشد و جز بر من ستم نرود و این کار تنها برای درک پاداش و فضل‌آن و برای بی‌رغبتی به مال و زینت دنیاست که شما برای رسیدن بدان بایکدیگر به رقابت پرداخته‌اید. [۴۲].
توطئه بنی امیّه اگرچه موازنه قدرت در اواخر روزگار خلافت عمر، به نفع جناح اوّل‌پیش می‌رفت امّا این امر در زمان خلیفه سوّم با رکود مواجه شد.
چراکه‌پس از موفقیّت خط امویّون و رسیدن آنان به قدرت، اینک مصلحت‌حزب اموی مدّنظر بود.
پس از آنکه یکی از افراد بنی امیّه به خلافت‌رسید، آنها تلاش کردند نقش خود را در ترور عمر پنهان کنند و تنهاکسانی را به جرم قتل عمر بکشند که به حزب و به خط آنان بستگی‌ندارند! بدین ترتیب دستیابی بنی امیّه به قدرت در روزگار عثمان، امری‌بیرون از منطق رویدادهای آن زمان نبود.
ستاره‌اقبال خلیفه‌سوّم برای‌آنان‌نیز بخت بلندی به همراه داشت.
شاید سوّمین شرطی که عبدالرحمن بن‌عوف به امام‌علیه السلام پیشنهاد کرد و آن‌حضرت آن را نپذیرفت و عثمان بدان‌شرط گردن نهاد، همان ابقای امتیازات بنی امیّه و از جمله ابقای معاویه‌بر ولایت شام بود.
خلیفه دوّم به هنگام مرگ به عثمان گفت: بر فرض که‌من خلافت را به تو سپردم، قریش را می‌بینم که به خاطر هواداری از توخلافت را به گردنت می‌اندازند.
آنگاه تو بنی امیّه و بنی معیط را برگرده‌مردم سوار می‌کنی و آنان را در غنایم بر دیگران مقدّم می‌داری پس گروهی‌از گرگان عرب بر تو هجوم آورده و تو را در بسترت به قتل می‌رسانند.
به‌خدا اگر من چنین کنم تو نیز چنان خواهی کرد و اگر تو این کنی که من گفتم‌آنان هم با تو چنان رفتار کنند.
آنگاه موهای جلوی پیشانی عثمان را به‌دست گرفت و به وی گفت: هرگاه چنین اتفاقی افتاد آنگاه سخن مرا به یادآر. [۴۳].
یکی از مورّخان، اوضاع حاکم بر جامعه اسلامی درعهد خلافت‌عثمان را چنین توصیف می‌کند: عثمان بنی امیّه را برگرده مردم سوار کردو ولایت را به دست آنان، سپرد و زمینهایی را که از راه خراج به دست‌حکومت افتاده بود، تحت تصرّف آنها قرار داد.
در زمان خلافت عثمان،سرزمین ارمنستان به تصرّف مسلمانان درآمد و عثمان خمس آن سرزمین‌را گرفت و تمام آن را به مروان بخشید.
روزی عبداللَّه بن خالد بن اسید، از عثمان حلّه‌ای – جامه‌ای – خواستارشد امّا عثمان به جای آن چهارصد هزار درهم به وی بخشید و خلافت‌خود را با بازگرداندن حکم بن ابی‌العاص و فرزندان و خانواده‌اش به‌مدینه، پس از آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را از آن شهر بیرون رانده بود، آغازکرد.
حال آنکه رسول خدا هرگز شفاعت کسی را درباره آنان نپذیرفته بودچنان که ابوبکر و عمر هم از برگرداندن آنان به مدینه و پذیرش‌میانجیگری شفاعتگران درباره آن، سرباز زده بودند.
مسلمانان این عمل عثمان را به شدّت محکوم کردند امّا عثمان به‌اعتراض آنان وقعی ننهاد و پس از چندی حَکَم را مأمور گرفتن وجوهاتی‌به نام قضاعه که مبلغی حدود سیصدهزار درهم بود گردانید، و تمام آن‌صدقات را به خود حَکَم بخشید! چنانکه ابن ابی الحدید گفته است: یکی دیگر از اقدامات عثمان این‌بود که زمینی را که پیامبرصلی الله علیه وآله در محل بازار مدینه که هزون خواندمی‌شد به مسلمانان صدقه داده بود، از ایشان باز پس گرفت و آن را به‌حرث بن حکم برادر مروان بخشید.
وی می‌افزاید: عثمان فدک را که از آنِ فاطمه زهراعلیها السلام بود و نیز تمام‌چراگاههای اطراف مدینه را به مروان بخشید و چهارپایان بنی امیّه ازآنها استفاده می‌کردند و نیز تمام غنایمی را که از فتح آفریقا آمده بود به‌برادر رضاعی‌اش، عبداللَّه بن سرح، بخشید.
همچنین وی در روزی که دخترش اُمّ‌ابان را به همسری مروان درآورده‌بود، دویست هزار به ابو سفیان بن حرب و صدهزار به مروان بخشید.
درپی این اقدام، زید بن ارقم رئیس بیت‌المال با کلیدهایش به نزد عثمان‌آمد و کلیدها را پیش روی او گذاشت و گریست.
عثمان از او پرسید: آیااگر من بدین وسیله صله رحم می‌کنم، تو باید گریه کنی؟! زید پاسخ داد: من بدین خاطر نمی‌گریم زیرا گمان می‌کنم که تو این اموال را در عوض‌مالهایی که در زمان رسول خداصلی الله علیه وآله انفاق کرده بودی، از آنِ خودساخته‌ای.
به خدا قسم اگر تو حتّی صد درهم بر مروان بخشش کنی، این‌مبلغ برای او بسیار زیاد است.
عثمان به وی گفت: کلیدها را بگذار و بروتا کسی را به جای تو پیدا کنم.

ارزیابی امام از شیخین‌

امام علی‌علیه السلام در روزگار خلافت شیخین (ابوبکر و عمر) چگونه‌زیست؟ و چگونه با آنان برخورد کرد؟ آن‌حضرت با شکیبایی تمام، تا آنجا که توانست درجهت اصلاح‌اوضاع کوشید و به پرورش نسلی از انقلابیون مکتبی کمر بست و برای‌رویارویی با انحرافات اجتماعی و نیز برخورد با جناح بنی امیّه که‌موذیانه و به آهستگی برای تصاحب مشاغل حکومتی تلاش می‌کردند،نیروی فشار تشکیل داد.
علی‌علیه السلام در خطبه معروف شقشقیه این اوضاع را دقیقاً توصیف‌کرده است.
ما در اینجا تنها به فرازهایی از این خطبه اشاره می‌کنیم که‌درعین ایجاز می‌تواند به عنوان دایرهالمعارفی تاریخی مورد بسطوگسترش قرار گیرد.
امام‌علیه السلام در این خطبه یادآور می‌شود که ابوبکر، خلافت را چونان‌جامه‌ای دربر کرد درحالی که خود می‌دانست من بدان سزاوارترم.
چرا که من چون قطب وسط آسیاب خلافت و همچون قلّه‌ای هستم که‌سیلها از آن جاری می‌شوند و چنان بلند است که هیچ پرنده‌ای را یارای‌رسیدن بر فراز آن نیست.
امّا من بر آن پرده‌ای فکندم.
چرا؟! چون به دونکته می‌اندیشیدم: یاجلو افتم درحالی که یار و یاوری ندارم و یا آنکه‌کنار بکشم و بر تاریکی کوری که بسیار هم به طول می‌انجامید و پیران رافرسوده و جوانان را پیر می‌ساخت ومؤمن را زجرکش و به چنان دردورنجی گرفتار می‌کرد، شکیب ورزم؟ علی‌علیه السلام در این خطبه می‌فرماید: [۳۹] بدان که به خدا فلانی (پسر ابو قحافه) خلافت را چون جامه‌ای‌دربر کرد حال آنکه می‌دانست جایگاه من نسبت به خلافت همچون‌جایگاه قطب وسط آسیاب است.
سیلها از من جاری می‌شود و هیچ‌پرنده‌ای به قلّه من بال نمی‌ساید.
پس جامه خلافت را رها کردم و از آن‌پهلو تهی نمودم و در کار خود اندیشیدم که آیا با دستی بریده (بی‌یارویاور) حمله کنم یا آنکه بر تاریکی کوری، شکیب ورزم؟ ظلمتی که درآن پیران فرسوده و جوانان پیر می‌شوند ومؤمن در آن رنج می‌برد تا آن‌وقت که خدایش را دیدار کند.
آنگاه امام‌علیه السلام بیان می‌کند که در این شرایط صبر را به هدایت‌وخردمندی نزدیکتر دیدم.
پس درحالی که خار در چشم و استخوان درگلو بود، صبر را پیشه کردم.
چرا؟ چون حضرت می‌دید میراث خلافتی را که پیامبر برای او برجای نهاده، به تاراج رفته است.
اوضاع بدین منوال پیش می‌رفت که‌ناگهان خلیفه اوّل از دنیا رفت و عمر را به جانشینی خود برگزید.
امام با اشاره به این ماجرا، می‌پرسد: چگونه ابوبکر در زمان حیات‌خود از خلافت بارها استعفا کرد امّا بعد حتّی پس از مرگش بدان چنگ‌آویخت؟ آری این معاهده‌ای بود میان او و عمر، تا خلافت را میان خودتقسیم کنند.
امام در نهج‌البلاغه در این باره می‌فرماید: پس دیدم که صبر کردن خردمندی است.
آنگاه شکیب ورزیدم درحالی که چشمانم را خار و گلویم را استخوان گرفته بود.
میراث خود راتاراج رفته می‌دیدم تا آنکه اوّلی (ابوبکر) راه خود را به آخر رسانیدوخلافت را پس از خود به فلانی (عمر بن خطّاب) آویخت.
آنگاه امام‌علیه السلام به شعر اعشی تمثل جسته، می‌فرماید: شتّان ما یومیِ علی کورها ویومُ حیّان اخی جابر چه فرق است میان من که بر کوهان و پالان شتر سوار و به رنج سفرگرفتارم با روز حیان برادر جابر که از مشقّت سفر آسوده است.
شگفتا! او در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را درخواست می‌کردامّا در واپسین روزهای عمرش خلافت را به عمر اختصاص داد.
درحقیقت‌این دو خلافت را مانند دو پستان شتر میان خویش تقسیم کردند.
آنگاه علی‌علیه السلام به توصیف شخصیّت خلیفه دوّم پرداخته، می‌گوید: عمر، خلافت را در جایگاهی خشن و ناهموار قرار داد چنان که اگرزخمی به آن می‌زد، زخمش کاری و عمیق می‌شد و اگر به او نزدیک می‌شدلمس کردنش سخت و دشوار بود.
لغزشهایش فراوان و پوزش خواهی‌اش‌بسیار بود.
در زمان او حکومت چونان شتری سرکش شده بود که اگرمهارش را سخت می‌کشیدند و رها نمی‌کردند بینی شتر می‌شکافت و اگر به‌حال خود واگذارش می‌کردند در پرتگاه مرگ فرو می‌افتاد.
حکومت به‌چنین اوضاع نابسامانی گرفتار آمده بود نه شدّت عمل در آن مفید واقع‌می‌شد که برای مردم زیان آور بود و نه سهل‌انگاری و مسامحه سودی دربرداشت که اوضاع را بیش از پیش آشفته‌تر می‌ساخت.
چنین به نظر می‌رسد که امام می‌خواهد بدین نکته اشاره کند که نرمش‌وسختگیری عمر کافی نبود و همچنین در وقت مناسبی اعمال نمی‌شد.
بلکه در جایی که باید نرمش به خرج می‌داد سخت می‌گرفت و در جایی‌که مقام اقتضای شدّت عمل داشت، نرمی و مدارا به خرج می‌داد.
سپس حضرت به توصیف حال مردمی که به اشتباه گرفتار آمدند و راه‌هدایت را از گمراهی باز نشناختند، پرداخته می‌گوید که سرپیچی نخست‌مردم، آنان را به حالت نفاق و سیر در گمراهی سوق داد.
امّا من در این‌مدّت دراز و با وجود سختی این حادثه شکیبایی را ترجیح دادم.
آن‌حضرت‌در نهج‌البلاغه می‌فرماید: عمر خلافت را در جایی درشت و ناهموار قرار داد.
زیرا او زبانی تندداشت و ملاقات با او رنج‌آور بود.
لغزشهایش بسیار و پوزش خواهی‌اش‌نیز بی‌شمار بود.
همراه آن مانند کسی بود که بر اشتری سرکش سوار شده‌بود که اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نکند شتر پاره و مجروح شودو اگر مهار او را سست کند خود را به پرتگاه هلاکت بیفکند.
به خدا قسم مردم در زمان او گرفتار شدند و اشتباه کردند و در راه‌راست گام ننهادند و از حق دوری کردند.
پس من با وجود درازی این‌دوران و سختی این حادثه شکیبایی اختیار کردم.
سپس علی‌علیه السلام به شورای شش نفری که از سوی خلیفه دوّم تعیین شد،اشاره می‌کند و می‌فرماید: چه کسی درباره برتری من نسبت به ابوبکر تردید روا داشت که این‌امر مرا همتای کسانی قرار داده که یا همپایه ابوبکرند و یا از او پایین‌تر؟! البته امام باتوجّه به حفظ مصلحت دین در آن اوضاع بدین کار تن دادو بنابر تعبیر خود آن‌حضرت همچون پرنده‌ای درمیان فوج پرندگان شدکه هرجا آنان می‌نشستند او هم فرود می‌آمد و هرجا که آنان پروازمی‌کردند، او هم با آنان می‌پرید.
امام در این باره می‌فرماید: چون عمر هم درگذشت، کار خلافت را درمیان جماعتی قرار داد که‌مرا هم یکی از آنها گمان کرده بود.
پس وای از آن شورا و مشورتی که‌کردند! چسان در مقایسه من با ابوبکر تردید کردند که اینک هم ردیف‌چنین کسانی شده‌ام؟! امّا من در فراز و فرود از آنها تبعیّت کردم.
آنگاه امام در ادامه سخنان خود به روزگار خلافت سوّمین خلیفه‌اشاره می‌کند که ما در صفحات آینده به آن بخش از سخنان آن‌حضرت نیزخواهیم پرداخت.

یاران پیامبر و دفاع از حق علی

حامیان امام اصحاب پیامبر چگونه از حق علی‌علیه السلام در مورد خلافت دفاع کردند؟ کتابهای تاریخی در این باره دهها حادثه ضبط کرده‌اند.
امّا ماجرایی که‌ذیلاً نقل می‌شود جامعتر از سایر حوادث و ماجراهاست.
زیرا بیانگرمناظره بزرگان اصحاب پیامبر در خصوص تغییر سلطه است.
در این‌مناظره اصحاب برای گفتار خود دلایل محکمی نیز ارائه داده‌اند.
همچنین این حادثه گوشه‌ای مهم از تاریخ امام علی را به نمایش‌می‌گذارد.
امام صادق نیز در حدیثی مفصل جزئیات این حادثه تاریخی را بازگومی‌کند.
از آنجا که شناخت وضعیّت امّت اسلام در آن روزگار برای مامهم تلقی می‌شود، در اینجا به ذکر این حدیث می‌پردازیم: (چون شماری از یاران رسول خدا مانند سلمان فارسی و ابوذر و مقدادوبریره اسلمی و عمّار بن یاسر و عدّه‌ای دیگر به خدمت امام علی‌علیه السلام‌رسیدند، گفتند: ای امیر مؤمنان! حقی را وانهادی که تو خود بدان‌شایسته‌تر وسزاوارتر بودی.
زیرا ما از رسول‌خداصلی الله علیه وآله شنیدیم که می‌فرمود: علی با حق و حق با علی است و او با حق می‌گردد هرجا که حق‌متمایل شود.
ما قصد داریم به سوی او (خلیفه) رویم و وی را از منبررسول خدا پایین کشیم.
امّا خواستیم با تو مشورت کرده و نظرت را در این‌باره دانسته باشیم که چه فرمانی می‌دهی.
امیرمؤمنان پاسخ داد: به خدا سوگند اگر چنین کنید جز دشمن آنان‌نخواهید بود.
امّا شما چونان نمک در توشه و سرمه در چشمید.
و خدا راسوگند اگر شما چنین می‌کردید و با شمشیرهای آخته و آماده برای جنگ‌و خونریزی به سوی من می‌آمدید، آنان هم به نزد من می‌آمدند و به من‌می‌گفتند: بیعت کن وگرنه ما تو را می‌کشیم.
پس من ناچار بودم آنان را ازخود باز دارم زیرا رسول خداصلی الله علیه وآله پیش از آنکه از دنیا رود به من اشاره‌کرد و فرمود: ای ابوالحسن! مردم پس از من برتو جفا خواهند کرد و عهدمرا درباره تو زیر پا می‌نهند.
حال آنکه منزلت تو نسبت به من همچون‌مقام هارون است نسبت به موسی و امّت پس از من به منزله هارون‌وپیروان او و سامری و هواخواهان اویند.
عرض کردم: ای رسول خدا! چه توصیه‌ای به من می‌کنید اگر چنین‌وضعی پیش آمد؟ فرمود: اگر یاران و حامیانی یافتی به سوی ایشان بشتاب و با آنان جهاد کن‌واگر یار و یاوری نیافتی دست بازدار و خونت را بیهوده مریز تا درحالی‌که مظلوم هستی به من ملحق شوی.
چون پیامبرصلی الله علیه وآله چشم از جهان فروبست، من به کار غسل و کفن اوپرداختم و سوگند یاد کردم که عبا بر دوش نگیرم مگر آنکه همه قرآن راگرد آورم.
پس چنین کردم.
آنگاه دست فاطمه و فرزندانم، حسن وحسین، را گرفتم و نزد جنگجویان بدر و سابقان در اسلام شتافتم‌وایشان را درباره حق خود سوگند دادم و به یاری خویش فرا خواندم.
امّا جز چهار تن از اینان که سلمان و عمّار و مقداد و ابوذر [۲۷] بودند، هیچ‌کس دعوت مرا پاسخ نگفت و من در این راه تمام دلایل و شواهد خود راباز گفتم.
از خدا بترسید و به خاطر کینه و حسدی که در این قوم سراغ داریدودشمنی آنان با خدا وپیامبرش و اهل‌بیت او خاموش بمانید.
اینک همگی‌به سوی آن مرد روید و آنچه را که از رسول خدا شنیده‌اید، برای او بازگویید که‌این‌کار حجّت‌را محکمتر سازد وجای عذری‌برای‌آنها باقی نگذاردو سبب دوری بیشتر اینان از رسول خداصلی الله علیه وآله در روز ورود بر او می‌شود.
جماعت رفتند و گرد منبر رسول خداصلی الله علیه وآله حلقه زدند.
آن روز، جمعه بود.
چون ابوبکر بر فراز منبر آمد مهاجران به انصار گفتند: پیش آیید وسخن گویید و انصار به مهاجران گفتند: شما خود ابتداسخن گوئید که خداوند عزّوجل شما را در کتاب خویش مقدمتر داشته‌وفرموده است: همانا خداوند به واسطه پیامبر از مهاجران و انصار گذشت فرمود. [۲۸].
ابان گفت: به امام صادق‌علیه السلام عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! عامه‌چنان که تو این آیه را می‌خوانی، نمی‌خوانند.
فرمود: پس چگونه می‌خوانند؟! عرض کردم: آنان می‌خوانند: همانا خداوند از پیامبران و مهاجران و انصار درگذشت. [۲۹].
امام صادق‌علیه السلام فرمود: وای بر ایشان! مگر رسول خدا چه گناهی کرده‌بود که خداوند از گناه او گذشت فرمود؟! بلکه خداوند به واسطه‌آن‌حضرت از گناه امّتش درگذشت.
پس نخستین کسی که از حق علی‌علیه السلام دم زد، خالد بن سعید بن عاص‌بود وپس از وی باقی مهاجران و از پس ایشان انصار به سخن ایستادند.
روایت کرده‌اند که اینان به هنگام وفات رسول‌خدا حضور نداشتند وچون‌بازآمدند، ابوبکر به خلافت برگزیده شده بود.
این جماعت در آن روزگاراز سرشناسان مسجد رسول خدا بودند.
خالد بن سعید بن عاص [۳۰] برخاست و گفت: ای ابوبکر! از خدا بترس.
تو خود نیک می‌دانی که رسول‌خداصلی الله علیه وآله در جنگ با یهود بنی قریظه که خدا در آن جنگ مسلمانان راپیروز کرد و علی در آن روز شماری از پهلوانان نام‌آور و تک‌سوارویکه‌تاز آنان را کشت، درحالی که ما گرد او بودیم، فرمود: ای جماعت مهاجران و انصار! من شمار را وصیّتی می‌کنم، آن راحفظ کنید و کاری را به شما می‌سپارم، آن را پاس دارید.
به هوش که‌علی بن ابی‌طالب پس از من امیر شما و جانشین من در میان شماست و این‌سفارشی است که پروردگارم به من فرمود.
بدانید که اگر وصیّت مرا درباره او پاس ندارید واو را یاوری نکنید دراحکام خود دچار اختلاف می‌گردید و کار دینتان برشما آشفته خواهد شدو ولایت شما را بدترین کسانتان به دست خواهند گرفت.
بدانید که اهل‌بیت من وارثان کار من و پس از من دانایان به امور امّتم می‌باشند.
خداوندا هرکس از امّت من که از ایشان پیروی کرد و وصیّت مرادرباره ایشان پاس داشت با من محشور فرما و به آنان بهره‌ای از همنشینی‌من عطا فرما تا بوسیله آن نور آخرت را درک کنند، و هر کس از آنان که‌جانشینی مرا در خاندانم تباه کرد بر وی بهشتی را که پهنایش به وسعت‌آسمان و زمین است، حرام فرما.
عمر با شنیدن سخنان خالد گفت: خاموش خالد! تو از کسانی که اهل مشورت باشند و یا به گفتارشان‌اقتدا شود، نیستی.
خالد نیز پاسخ داد: تو خاموش باش ای فرزند خطاب! چرا که تو از زبان کس دیگری‌سخن می‌گویی.
به خدا سوگند قریش نیک می‌داند که تو از نظر حَسَب‌پست‌ترین و از نظر منصب پست‌ترین و بی‌ارزشترین هستی و کم‌برخوردارترین شخص از خدا وپیامبرش هستی.
تو در جنگها ترسویی ودرمال بسیار بخل می‌ورزی و بد ذاتی.
تو در میان قریشیان هیچ افتخاری‌نداری و در جنگها کاری شایان ذکر نکرده‌ای.
تو در این امر چونان شیطانی‌هنگامی که به انسان گفت: کفر بورز و وقتی که انسان کفر ورزید، گفت: من از تو بیزارم و من از خداوند که پروردگار جهانیان است، می‌ترسم.
پس فرجام این دو آن شد که به دوزخ درافتند و در آن جاودان بمانند واین‌مجازات ستمگران است.
عمر متحیّر و اندوهگین ماند و خالد بن سعید بر جای خود نشست.
آنگاه سلمان فارسی [۳۱] به پا خاست و گفت: کردید و نکردید و ندانید. ابن ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه ج‌2، ص‌17 از ابوبکر احمد بن عبدالعزیز جوهری به اسناد خود از مغیره نقل کرده است که گفت: سلمان و زبیر و عدّه‌ای از انصار دوست داشتند پس از وفات پیامبر با علی بیعت کنند.
امّا هنگامی که مردم با ابوبکر بیعت کردند، سلمان به صحابه گفت: به هدف زدید امّا در انتخاب معدن خطا کردید.
و در روایت دیگر آمده است: در انتخاب پیرترینتان درست عمل کردید امّا در حق اهل بیت پیامبرتان به خطا افتادید.
اگر این خلافت را درمیان آنان قرار دادید، میان دو تن از شما خلافی دربرنمی‌گرفت وزندگی فراخ و پرنعمتی می‌داشتید.
ابن ابی الحدید گوید: این خبری را که متکلمان در بحث امامت از سلمان نقل کرده‌اند که گفت: کردید و نکردید، شیعه اینگونه تفسیر می‌کند که خواستید درست عمل کنید امّانتوانستید امّا یاران ما (معتزله) سخن سلمان را چنین تفسیر می‌کنند که خطا کردید وبه هدف زدید.
سیّد مرتضی در شافی ص‌401 گوید: اگر بگویند از سلمان فارسی نقل کرده‌اند که گفت: کردید و نکردید و این خبر قطعی نیست، پاسخ خواهیم داد که اگر خبر مربوط به سقیفه واقوالی که در ل‌چه کردید! سلمان نیز پیش از این از بیعت با ابوبکر سر باز زده بود تا آنکه‌او را به اجبار برای گرفتن بیعت حاضر کردند.
سلمان گفت؛: ابوبکر!- لا آن مکان گفته شده قطعی باشد، سخن نقل شده از سلمان را هم می‌توان قطعی دانست.
زیرا هرکس که از سقیفه سخن گفته، قول سلمان را نیز ذکر کرده است و نقل سخن‌سلمان اختصاصی به شیعه ندارد تا بتوان او را متّهم کرد.
نمی‌توان اشکال کرد که چگونه سلمان، اعراب را به زبان پارسی مورد خطاب‌قرار داده است واینان سخن فارسی سلمان را به عبارت عربی اصبتم و اخطاتم ترجمه‌و آن را چنین تفسیر کرده‌اند که سلمان گفت: سنّت اوّلین را رعایت کردید امّا درمورد اهل بیت پیامبرتان به خطا افتادید.
نگارنده: سخن سلمان بنا برآنچه از انساب‌الاشراف ج‌1، ص‌591 والعثمانیه ص‌172 و ۱۷۹ و۱۸۷ و ۲۳۷ نقل شد این است که گفت: کرداذ و ناکرداذوظاهراً بدین معناست که کردید و نکردید.
یعنی آنچه کردید بر وفق حق‌ومقتضای آن نبود.
زیرا مردم را گریزی از وجود امیری که او را اطاعت کنند نیست،امّا آن امیری که باید از وی فرمان برند ابوبکر نیست.
چراکه ابوبکر نخواهد توانست‌پا در جای پای پیامبر گذارد و خط آن‌حضرت را تعقیب کند همچنین او فاقد عصمتی‌نظیر عصمت پیامبر بود و امّا درباره این سؤال که چگونه سلمان، نخست با اعراب به زبان پارسی و سپس‌به زبان عربی سخن گفت؟ که جاحظ در العثمانیه ص‌186 بر آن بسیار تأکید کرده‌است باید اظهار داشت که این امر در طبیعت انسان است چنان که باید، ابراز داردنهانی و به آهستگی آن را بر لب می‌آورد و اگر کسی مانند سلمان فارسی به دو زبان‌مسلّط باشد این اندوه وتأسف را نخست به زبانی غیر از زبان مخاطبان برلب‌می‌آورد و آنگاه دوباره به زبان شنوندگان ادامه سخن می‌دهد.
بنابراین می‌توان گفت که این عبارت را کسی که فارسی می‌دانسته از سلمان شنیده‌و سپس آن را به عربی برگردانده است.
اگر امری واقع شود که تو آن را ندانی به چه کس تکیه می‌کنی و اگر از توچیزی پرسیده شود که پاسخ آن را ندانی به چه کس پناه می‌بری؟ بهانه تودر سبقت جستن بر کسی که داناتر از توست و به رسول خدا نزدیکتر است‌وبه تأویل کتاب خدا عزّ وجل و سنّت پیامبرش آگاهتر است و پیامبرصلی الله علیه وآله‌او را در حیاتش مقدّم داشته و به هنگام وفاتش شما را به نگاهداشتن حق‌او وصیّت فرموده چیست؟ شما سخن پیامبر را به کناری نهاده و وصیّتش‌را به فراموشی سپرده‌اید و خلف وعده کرده پیمان خود را زیرپاگذارده‌اید.
و پیمانی را که پیامبر با دست خویش برای شما بسته بود و آن‌عبارت از حرکت تحت فرماندهی اسامه بن زید بود، شکستید.
چرا که پیامبر از همین پیشامدی که اکنون رخ داده نگران بود و می‌خواست مسلمانان را نسبت به عظمت آنچه شما در مخالفت با فرمان او انجام‌می‌دهید، آگاه کند.
دیری نخواهد پایید که راه خلافت بر تو هموار می‌شود درحالی که گناهانت بر تو سنگینی می‌کند و تو را در قبرت می‌گذارند و اعمال تو نیزهمراهت خواهند بود.
پس اگر فوراً به حق بازگردی و از نفست انتقام گیری و از بزرگی جنایتی که مرتکب شده‌ای به سوی خداوند توبه کنی این به رهایی تو در روزی که در قبرت تنها هستی و یاران و یاورانت تو را درآن می‌نهند، نزدیکتر است.
تو هم شنیدی چنانکه ما شنیدیم و دیدی‌همانگونه که ما دیدیم امّا دیده‌ها وشنیده‌هایت تو را از دست انداختن به امری که هیچگونه عذری در گردن گرفتن آن برای تو و نیز هیچ بهره‌ای برای دین و مسلمانان در آن نیست، باز نداشت.
پس درباره خود از خدا بترس.
آن کس که بیم داد، بهانه و عذر دارد و تو نیز همچون کسی مباش که پشت کرد و گردن فرازی نمود.
آنگاه ابوذر برخاست و گفت: ای جماعت قریش به کاری زشت دست زدید و از خویشاوند رسول خداصلی الله علیه وآله چشم پوشیدید.
به خدا سوگند دسته‌ای از اعراب به ارتدادخواهند گرایید [۳۲] و در این دین به شک و تردید دچار خواهند شد امّا اگرشما خلافت را در خاندان پیامبرتان قرار داده بودید حتّی دو شمشیر هم به‌مخالفت با شما بلند نمی‌شد.
سوگند به خدا این خلافت از آن کسی شد که چیرگی جُست و چشم‌کسانی که شایسته عهده‌داری آن نبودند، بدان خیره گشت.
و در طلب آن،البته خونهای بسیاری ریخته خواهد شد.
– البته حدس ابوذر چندان دور ازواقع نبود وعاقبت همان شد که‌او نیز بدان اشاره کرده بود-.
سپس ابوذرگفت: شما و برگزیدگانتان خوب می‌دانید که رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: خلافت پس از من برای علی و سپس برای فرزندانم حسن و حسین‌وپس از آن دو برای پاکان از نسل من می‌باشد.
شما سخن پیامبرتان را به کناری نهادید و پیمانی را که با شما بست، به‌فراموشی سپردید.
از دنیای فانی پیروی کردید و سرای باقی آخرت را که جوانانش پیرو نعمتهایش نابود نمی‌شوند و شادیهای آن به حزن و اندوه گرفتار نمی‌آیندوهیچ‌گاه نمی‌میرند، در برابر دنیایی حقیر وبی‌ارزش وفناپذیر فروختید.
مردمان پیش از شما نیز چنین بودند.
آنان هم پس از پیامبرانشان کافرشدند و به قهقرا بازگشتند و تغییر دادند و دگرگون ساختند و به اختلاف‌افتادند.
اینک شما نیز کاملاً مانند ایشان رفتار کردید و بی‌درنگ ثمره این کارخود را خواهید چشید و بدانچه خود کرده‌اید، مجازات می‌شوید.
و خداهرگز به بندگانش ستم روا نخواهد داشت.
سپس مقداد بن اسود برخاست و گفت: ابوبکر! از ستم خویش بازگرد و به سوی پروردگارت توبه کن.
برو درخانه‌ات بنشین و بر خطایی که از تو سرزده اشک ندامت بریز، وخلافت‌را به کسی واگذار که او بدان از تو سزاوارتر است.
تو خوب از پیمانی که‌رسول خداصلی الله علیه وآله برای او در گردنت نهاد، آگاهی داری ومی‌دانی که پیامبرتو را فرمان داد که تحت فرمان اسامه بن زید باشی و او هم فرمانده توباشد و پیامبر بر بطلان خلافت برای تو و یاورت هشدار داد یاوری که‌خود و تو را به پای علم نفاق و مرکز پستی و تفرقه کشاند یعنی عمرو ابن‌عاص که در باره او آیه (إِنَّ شَانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ) نازل گردیده است.
اهل علم در اینکه آیه در حقّ عمرو نازل شده هیچ اختلافی بایکدیگرندارند و این عمرو فرماندهی شما و دیگر منافقان را در وقتی که پیامبر اورا به جنگ ذات‌السلاسل [۳۳] فرستاده بود، برعهده داشت.
عمرو شما را به‌نگاهبانی سپاه خویش برگماشت و حال آیا شما را برای نگاهبانی ازخلافت گمارده است؟! از خدا بترس و پیش از آنکه فرصت از دست‌رود، در کناره‌گیری از این کار شتاب ورز که این در دنیا و پس از مرگ به‌حال تو سودمندتر است.
به دنیایت متمایل مشو و مبادا قریش و غیرقریش تو را بفریبند.
دیری نپاید که دنیایت پریشان ونابود شود آنگاه به‌پیشگاه پروردگارت روانه شوی و خداوند تو را به واسطه کردارت پاداش‌خواهد داد.
تو خوب آگاهی و یقین داری که خلافت پس از رسول خدا از آنِ علی‌بن ابی طالب است.
پس آنچه را که خداوند خود برای او مقرّر داشته، به‌وی تسلیم کن که این کار تکمیل کننده پرهیزگاری تو و سبک کننده گناه‌توست.
به‌خدا سوگند تو را نصیحت کردم اگر پند مرا پذیرا باشی.
وعاقبت تمام امور به خداوند بازگشت می‌کند.
سپس بریده اسلمی [۳۴] برخاست و گفت: اِنّا للَّهِ‌ِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ.
۱- بریده بن حصیب الاسلمی ابوساسان و ابوعبداللَّه صاحب خاندانی بزرگ در میان‌قومش بود.
پیامبرصلی الله علیه وآله در حال هجرت با وی برخورد کرد.
در این هنگام بریده وهمراهانش که شمار آنها به هشتاد خانوار می‌رسید، به اسلام گرویدند و نماز عشاءرا در پشت سر رسول خداصلی الله علیه وآله به جای آوردند.
سپس بریده پس از غزوه اُحُد به‌خدمت رسول اکرم‌صلی الله علیه وآله رسید واز آن پس در تمام نبردها همراه و همگام پیامبربود.
آن‌حضرت نیز وی را به عنوان عامل جمع‌آوری صدقات قومش گماشت.
روایت‌شده که چون بریده از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله خبردار شد، پرچم خود را برگرفت و آن رابر سر درِ خانه امیرمؤمنان‌علیه السلام نصب کرد.
عمر از او پرسید: مردم همگی بر بیعت‌با ابوبکر اتفاق کرده‌اند چرا تو با آنان مخالفت می‌کنی؟! بریده پاسخ داد: من جز باصاحب این خانه بیعت نمی‌کنم.
امّا حدیث مربوط به تسلیم شدن بریده در مقابل امارت علی بن ابی طالب‌علیه السلام‌را علّامه مرعشی در ذیل الاحقاق از بسیاری از کتب روایی اهل سنّت نقل کرده است(ج‌4، ص‌275 به بعد).
امّا حدیث خلافت را سیّد مرتضی علم الهدی در الشافی ص‌398 از ثقفی به اسنادخود از ابوسفیان بن فروه از پدرش نقل کرده است که گفت: بریده آمد تا پرچمش رادر وسط اسلم فرو کرد.
آنگاه گفت: تن به بیعت نمی‌دهم مگر آنکه علی بن ابی طالب‌بیعت کند.
علی به‌او گفت: ای بریده تو هم در آنچه مردم داخل شده‌اند وارد شو، ل‌ابوبکر! حق چسان با باطل آمیخته می‌گردد؟! آیا فراموش کرده‌ای یا خودرا به فراموشی می‌زنی یا خودت را فریب می‌دهی؟! سخنان و پندارهای‌پوچ وباطل برای تو آراسته شده است.
آیا مگر به خاطر نمی‌آوری که‌پیامبرصلی الله علیه وآله به ما فرمود که علی را امیرمؤمنان خطاب کنیم؟! هنوزپیامبر میان ماست و این سخن اوست که می‌فرمود: این شخص – یعنی علی‌علیه السلام – امیر مؤمنان و کشنده قاسطان است.
– لا که امروز اجتماع ووحدت ایشان در نزد من بهتر از اختلاف آنان است.
همچنین سیّدمرتضی به اسناد خود از موسی بن عبداللَّه بن حسن روایت کرده است که گفت: پدرقبول بیعت کن.
گفت: ما بیعت نمی‌کنیم مگر آنکه بریده بیعت کند زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله‌به او فرمود: علی پس از من راهبر شماست.
وی گوید: پس علی گفت: اینان ستم به‌حقّ مرا برگزیدند و من با ایشان بیعت می‌کنم.
مردم به ارتداد افتادند پس من ظلم به‌حقّ خویش را برگزیدم بگذار آنان هرچه می‌خواهند بکنند.
نگارنده: این حدیث که می‌فرماید: ای بریده با علی دشمنی مکن و درباره اوبدمگوی که علی از من و من از اویم و او پس از من راهبر تمام مؤمنان است، ازجمله احادیث متواتری است که صاحبان صحاح نیز آن را نقل کرده‌اند.
رجوع کنیدبه مسند ابن حنبل، ج‌5، ص‌356، خصایص نسایی، ص‌33، شرح نهج‌البلاغه – ابن‌ابی‌الحدید، ج‌2، ص‌430، مجمع الزوائد، ج‌9، ص‌127 و نیز حدیث عمران بن حصین‌که گفته‌اند برادران بریده از یک مادر می‌باشند در مسند ابوداود، ص‌111، شماره‌829، صحیح ترمذی، ج‌5، ص‌296، شماره ۳۷۹۶ و ۳۸۰۹، مشکاه المصابیح،ص‌564، و جامع الاصول، ج‌9، ص‌470 و خصایص‌نسایی، ص‌33 و۲۶ ومستدرک‌الصحیحین، ج‌3، ص‌110، و دیگر کتب روایی اهل سنّت نقل شده است.
برای تفصیل بیشتر چنان که قبلاً گفتیم به کتاب الاحقاق، ج‌5، ص‌317 – 274مراجعه فرمایید.
از خدا بترس و خودت را دریاب پیش از آنکه فرصت از دست رود.
وروحت را از چیزی که موجب هلاکت آن می‌شود، برهان و کار را به‌کسی بازگردان که از تو بدان سزاوارتر است و در غصب این منصب بیش ازاین ادامه مده و بازگرد که تو اکنون نیز می‌توانی از این راه بازگردی.
من در حق تو نصیحتهایی بی‌شائبه کردم و تو را به راه رهایی، دلالت‌نمودم پس تو هم یاور مجرمان مباش.
آنگاه عماریاسر به‌پا خاست وگفت: ای‌جماعت قریش و ای مسلمانان!اگر می‌دانید (که هیچ) و گرنه بدانید که خاندان پیامبرتان به خلافت‌سزاوارتر وبه میراثش شایسته‌ترند.
آنان نسبت به انجام امور دینی‌استوارتر و بر مؤمنان ایمن‌تر و در حفاظت از دین پیامبرصلی الله علیه وآله از دیگران‌کوشاتر و به حال امّت او خیرخواه‌ترند.
پس به یار خود (ابوبکر) فرمان‌دهید تا حق را به صاحبانش بازگرداند پیش از آنکه سامان شما آشفته شودو کارتان به ضعف گراید و دشمن بر شما چیره آید وپراکندگیتان اشکارشود و فتنه‌های بزرگ شما را در خود فرو گیرد و در آنچه میانتان است به‌اختلاف افتید و دشمنانتان در نابودیی شما طمع ورزند.
شما خود نیک می‌دانید که بنی هاشم به کار خلافت از شما سزاوارترندو از میان آنان علی‌علیه السلام بنا بر پیمانی که خدا و پیامبرش از شما گرفتند،راهبر و ولیّ شماست.
شما خود این تفاوت آشکار را لحظه به لحظه مشاهده می‌کردید که چگونه رسول خدا صلی الله علیه وآله تمام دربهای خانه‌های شما را که به مسجد بازگشوده می‌شد، بست مگر در خانه علی را. [۳۵] و نیز علی را به همسری [۳۶] دخترش فاطمه برگزید و او را به دیگر خواستگارانش نداد.
و نیزآن حضرت صلی الله علیه وآله درباره علی فرمود: من شهر علم هستم و علی درِ آن است پس هرکس خواهان حکمت‌است باید از در آن شهر وارد شود.
شما همگی در مشکلات دینی خود از علی دادخواهی می‌کنید درحالی‌که علی از رجوع به هریک از شما بی‌نیاز است.
او سوابقی دارد که حتّی‌برترین کس شما فاقد آنهاست.
پس چرا از او می‌گریزید و حقّ او را به‌یغما می‌برید و زندگی دنیوی را بر آخرت برمی‌گزینید؟! پس چه بدخلافتی است برای ستمگران! حقی را که خداوند برای علی‌علیه السلام مقرّرفرموده، به او بازپس دهید: پس درحالی که پشت کرده‌اید از او مگریزید و برپیشینه‌های خودباز مگردید که از زیانکاران خواهید شد.
سپس ابی بن‌کعب [۳۷] برخاست و گفت: ابوبکر! حقی را که خداوند برای‌کس دیگری جز تو مقرّر داشته انکار مکن و نخستین کسی مباش که‌از دستور رسول خداصلی الله علیه وآله در مورد جانشین و برگزیده‌اش، سرپیچی کردواز فرمانش روی گردانید.
حق را به اهل آن بازگردان تا ایمن و آسوده‌شوی و به گمراهی خود بیش از این ادامه مده که پشیمان شوی و دربازگشت به سوی خداوند شتاب جو که گناهانت را سبک کند و خود رابدین خلافتی که خداوند آن را برای تو مقرّر نداشته، لحظه‌ای کاندیدمکن که کیفر کردارت را خواهی چشید.
دیری نخواهد پایید که تو آنچه راکه داری از دست خواهی داد و به سوی پروردگارت می‌روی و او تو را ازآنچه کرده‌ای، می‌پرسد وپروردگارت نسبت به‌بندگان، ستمگر نیست.
آنگاه خزیمه بن ثابت از جا برخاست و گفت: ای مردم! آیا نمی‌دانیدکه رسول خداصلی الله علیه وآله گواهی مرا به تنهایی پذیرفت و دیگری را برای دادن‌گواهی در کنار من قرار نداد؟ گفتند: چرا می‌دانیم.
گفت: پس گواهی‌می‌دهم از رسول خدا شنیدم که می‌فرمود: اهل بیت من حق و باطل را از هم جدا می‌سازند و اینانند پیشوایانی‌که بدیشان اقتدا می‌شود.
من آنچه را که می‌دانستم، گفتم و جز رساندن‌پیغام مسؤلیتی دیگری نداشتم.
سپس ابوالهیثم فرزند تیهان از جا برخاست و گفت: من نیز گواهی‌می‌دهم که پیامبرصلی الله علیه وآله علی را در روز غدیر خم بلند کرد.
انصار گفتند: پیامبر، علی را جز برای خلافت تعیین نکرد و برخی دیگر نیز گفتند: علی را معرفی نکرد مگر برای آنکه مردم بدانند که او مولای کسی است که‌رسول خداصلی الله علیه وآله مولای اوست.
بحث و گفتگو در این باره بسیار شد.
پس مابرخی از افراد خود را به سوی رسول خداصلی الله علیه وآله روانه کردیم تا از وی در این‌باره پرسش کنند.
پیامبر به آنان پاسخ داد: بدیشان بگویید: علی پس از من، راهبر مؤمنان و خیرخواه‌ترین مردم برای امّت من‌است.
من بدانچه نزدم بود گواهی دادم پس هرکس خواهد، ایمان آوردوهرکس خواهد ناسپاسی ورزد وهمانا دیدار ما روز قیامت خواهد بود.
سپس سهل بن حنیف برخاست.
نخست حمد و ثنای خداوند را آغازکرد وبر پیامبرصلی الله علیه وآله درود فرستاد و آنگاه گفت: ای جماعت قریش! گواه‌باشید من شهادت می‌دهم که رسول خدا را درهمین مکان یعنی روضه‌دیدم درحالی که دست علی بن ابی طالب را گرفته بود و می‌فرمود: ای مردم این علی پس از من امام شما و وصی من در زمان حیات وپس از مرگم است او داور دین من و تحقق بخش وعده من است.
او نخستین‌کسی است که بر حوض کوثر با من مصافحه می‌کند.
پس خوشا به حال‌کسی که از او پیروی کند و یاری‌اش رساند و وای بر کسی که از او عقب‌ماند و خوارش سازد.
آنگاه برادرش، عثمان بن حنیف برخاست و گفت: از رسول خداصلی الله علیه وآله‌شنیدم که می‌فرمود: اهل بیت من ستارگان زمینند پس از ایشان جلو نیفتید و آنان را مقدّم‌دارید که ایشان پس از من والیانند.
پس مردی برخاست و از حضرت پرسید: کدام اهل‌بیت ای رسول‌خدا؟ حضرت فرمود: علی و فرزندان پاکش.
بدین ترتیب پیامبرصلی الله علیه وآله آنان را مشخص کرد پس ای ابوبکر نخستین‌کس مباش که بدان کفر ورزی.
و خدا و پیامبرش را خیانت مکنید و درامانات خود نیز خیانت روا مدارید درحالی که خود بر آنها آگاهید.
آنگاه ابو ایوب انصاری برخاست و گفت: ای بندگان خدا! ازخداوند در مورد اهل بیت پیامبرتان بترسید و حقی را که خداوند برای‌آنها مقرّر کرده بدیشان بازپس دهید.
شما نیز سخنانی شبیه آنچه که‌برادرانمان، جای به جای و مجلس به مجلس از پیامبرصلی الله علیه وآله شنیده‌اند،شنیده‌اید.
آن‌حضرت می‌فرمود: اهل بیتم، پس از من، پیشوایان شمایند.
وبه علی اشاره می‌کرد و می‌فرمود: علی امیر نیکان و کشنده کافران است.
هرکس او را بی‌یار و یاور گذارد بی‌یار خواهد ماند و هرکس او را یاری‌رساند، یاری خواهد شد.
پس از ستم خویش به خداوند توبه کنید که اوتوبه‌پذیر و مهربان است و درحالی که پشت کرده‌اید از او مگریزیدوروی برمگردانید.
امام صادق‌علیه السلام فرمود: ابوبکر برفراز منبر خاموش نشسته بود وحرفی‌برای گفتن نمی‌یافت.
عاقبت گفت: من خلافت شما را برعهده گرفته‌ام حال آنکه بهترین شما نیستم مرا واگذارید مرا واگذارید [۳۸] پس عمر بن‌خطاب گفت: از منبر بیا پایین، ای فرومایه!

فاطمه نخستین یاور

با وفات پیامبرصلی الله علیه وآله جناحهای سیاسی جامعه نمودار شد و درگیریهای‌جناح مخالفان مکتبی که خواستار به قدرت رسیدن علی‌علیه السلام بودند شدّت‌یافت.
چراکه علی برتر از دیگران بود و از طرفی پیامبر که از روی هوس‌سخن نمی‌گفت به خلافت علی‌علیه السلام فرمان داده و با گرفتن عهد و پیمان آن‌را تثبیت کرده بود.
دختر رسول خدا، فاطمه زهراعلیها السلام یکی از سرسخت‌ترین ونیرومندترین مدافعان امام بود.
اگرچه آن‌حضرت پس از پدرش مدّت‌چندانی نزیست و نخستین کسی بود که به پدر بزرگوارش محلق شد، امّامخالفتهای دلیرانه او راه مبارزه را در برابر یاران امام گشود و روش‌مبارزه را به آنها آموخت و عزم آنان را استوار کرد.
بویژه پس از شهادت‌ووصیتی که کرد مبنی بر آنکه قبر او را پنهان دارند و اجازه ندهند کسانی‌که در حق وی ستم روا داشته بودند، برای تشییع جنازه‌اش حضور بیابند.
در واقع شهادت حضرت فاطمه آن هم به آن طرز فجیع و دردآور،اندوه مسلمانان را از فقدان پیامبر تازه کرد و در دلهای آنان طوفانی ازعواطف واحساسات راستین پدید آورد که گذشت زمان این احساسات رابه نیرویی شکست‌ناپذیر تبدیل کرد.
سخنان نورانی حضرت فاطمه‌علیها السلام رودهای خروشانی از حماسه‌ومقاومت در دلهای مردم ایجاد کرد.
آن‌حضرت به زنان انصار که برای‌عیادت او به خانه‌اش آمده بودند و از وی پرسیدند: ای دختر رسول خدا!چگونه‌ای؟ فرمود: اینان خلافت را از پایه‌های رسالت و قواعد نبوّت‌ومهبط روح‌الامین دور کردند و با آن امور دنیایی و آخرتی خویش رادرمان نمودند.
به هوش باشید که این خسارتی آشکار است.
آن‌حضرت می‌فرمود: چه شده که از ابوالحسن انتقام می‌گیرند؟! به‌خدا سوگند جز به خاطر سختی شمشیرش و استواری قدمش و زخمهای‌کاری‌اش در میدان جنگ و دلیرمردی و شجاعت او در راه خدا به‌کین‌خواهی او برنخاسته‌اند.
به خدا سوگند! پرهای کوتاه را به جای شاهپرها و ناقص را به جای‌کامل برگرفتند.
پس سرنگون باد مردمی که پنداشتند بهترین کار را کردنددرحالی که اینان تباهکارند و خود درنمی‌یابند.
وای بر آنان! آیا آن کس‌که به حق، رهنمایی می‌کند سزاوار پیروی است یا آنکه خود به حق راه‌نمی‌برد و باید مورد هدایت قرار گیرد.
پس شما را چه می‌شود؟ چگونه‌داوری می‌کنید؟.

امام علی چگونه خواستار حق خود شد؟

علی‌علیه السلام نخواست شمشیر بردارد و حقّ خویش را برگرداند.
کسانی که‌در تاریخ زندگی آن‌حضرت پژوهش کرده‌اند، درمی‌یابند که امام به دودلیل دست به شمشیر نبرد: نخست: آنکه آن‌حضرت در یاران خود آمادگی لازم برای چنین کاری‌نمی‌یافت.
زیرا آنان چنین اقدامی را نوعی ماجراجویی تلقی می‌کردند.
دوّم: آنکه آن‌حضرت بیم آن داشت که کسانی که هنوز پرتو ایمان دردلهایشان نفوذ نکرده بود از اسلام رویگردان شوند و به راه ارتداد گام‌نهند.
علی‌علیه السلام خود در مناسبتهای مختلف به همین دو عامل اشاره کرده‌است.
از جمله در حدیث مفصلی که بعداً آن را یاد خواهیم کرد،می‌فرماید: پس به رسول خداصلی الله علیه وآله عرض کردم اگر خلافت را از من‌بگیرند، باید چه کنم؟ فرمود: اگر یارانی یافتی به سوی آنان بشتاب و با ایشان جهاد کن وگرنه‌اقدامی مکن و خونت را پاس دار تا درحالی که مظلوم واقع شده‌ای، به من‌ملحق گردی. [۲۰].
همچنین آن‌حضرت در مناسبت دیگری که عموماً موضع خود را درقبال قدرت، پس از بیعت با عثمان شرح می‌دهد، می‌فرماید: شما خود نیک می‌دانید که من به خلافت سزاوارتر از دیگری‌ام.
و به‌خدای سوگند خلافت را به دیگری واگذارم تا زمانی که امور مسلمانان‌سروسامان یابد و در آن جز بر من، بر کسی دیگری ستم نرود وبا این کارخواستار پاداش و ثواب آنم و از آنچه که شما برای رسیدن به زرق و برق‌آن با یکدیگر به رقابت برخاسته‌اید، گریزانم. [۲۱] البته امام درصدد مطالبه حقّ خویش برآمد.
آن‌حضرت نزد مهاجران‌وانصار رفت و آنان را به دفاع از خود تشویق کرد.
همچنین پیروان بزرگ‌وخاندان آن‌حضرت نیز برای اعلان حقّ وی اقداماتی کردند و خطای مردم‌در مبادرت به بیعت با کسی جز علی‌علیه السلام را آشکار نمودند.
به گونه‌ای که‌خلیفه دوّم اعتراف کرد که: بیعت مردم با ابو بکر کاری بود که از روی‌شتابزدگی و بی‌تدبیری انجام شد که خداوند مسلمانان را از شرّ آن در امان‌دارد.
برخی می‌کوشند به ما چنین وانمود کنند که انتقال قدرت به خلیفه اوّل‌در کمال آسودگی و آرامش انجام پذیرفت.
چراکه اینان می‌خواهند بیعت‌ابو بکر را با رنگی از قداست و دوری از اشتباه، بیامیزند.
چه بسا منشأ این‌نظریه حمایت از اسلام باشد امّا این تفسیرها و توجیهات به هیچ وجه باواقعیّتهای تاریخی سازگاری ندارند.
واقعیّت آن است که آمیختن دین با میراثها و تلاشی برای مقدّس جلوه‌دادن گذشته، با تمام نقاط منفی و مثبتش، در برابر چنین نظریه‌ساده‌لوحانه‌ای زیر سؤال می‌رود.
دهها و صدها مدرک دینی و تاریخی، که کمترین گمانی در صحّت‌آنها راه ندارد، بر این نکته تأکید می‌کنند که اطرافیان پیامبرصلی الله علیه وآله جز بشرنبوده‌اند.
برخی از آنان صالح و درست کردار و بسیاری از آنها از منافقان‌وفاسقان بوده‌اند.
درمیان آنان کسانی یافت می‌شدند که علی‌علیه السلام درباره‌آنان چنین می‌فرماید: آنان در حالی که همه شب را با سجده و قیام می‌گزراندند، ژولیده‌موی وغبار آلوده خود را به روشنائی صبح می‌رساندند.
گونه و پیشانی رابه نوبت بر خاک می‌نهادند و یاد معاد چونان گدازه آتشفشانی از جای‌می‌کندشان و به پا می‌جستند [۲۲] و کسانی دیگری نیز بودند که به قدرت عشق می‌ورزیدند و از کُشته‌پُشته می‌ساختند تا بالاخره به مقصود خود دست یابند.
بدون آنکه دین یاوجدانشان آنان را از این کار باز دارد.
درمیان آنان کسانی بودند که بسیاردروغ می‌گفتند تا آنجا که پیامبرصلی الله علیه وآله خود از وجود چنین افرادی بیمناک‌بود و به مسلمانان می‌فرمود: پس از من یاوه گوییها فراوان شود.
پس هرکس بر من دروغ بنددجایگاهش در آتش دوزخ خواهد بود.
درمیان آنان کسانی بودند که خداوند درباره ایشان می‌فرماید: (وَمَا مُحمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی‌أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنْقَلِبْ عَلَی عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَسَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ [۲۳].
و محمّد نیست مگر پیامبری از طرف خدا که پیش از وی نیزپیامبرانی بودند و از این جهان درگذشتند.
پس آیا اگر او نیز بُمرد یا به شهادت‌رسید باز شما به آیین گذشته خود باز خواهید گشت؟! پس هرکس از شما که‌به آیین گذشته خود باز گردد هرگز به خدا زیانی نرساند و البته بزودی خداوندبه شکرگزاران پاداش خواهد داد.
و نیز درباره آنان می‌فرماید: (وَمِمَّنْ حَوْلَکُم مِنَ الْأَعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِینَهِ مَرَدُوا عَلَی النِّفَاقِ لَاتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَرَّتَیْنِ ثُمَّ یُرَدُّونَ إِلَی عَذَابٍ عَظِیمٍ [۲۴].
برخی از اعراب اطراف مدینه و نیز اهل شهر منافقند و بر نفاق خود ماهروثابتند.
تو آنان را نمی‌شناسی ولی ما ایشان را می‌شناسیم و آنان را دوبار عذاب‌می‌کنیم و سپس به عذاب بزرگ ابدی بازگردانده می‌شوند.
خداوند در آیه‌ای دیگر، برخی از اصحاب پیامبرصلی الله علیه وآله را چنین‌توصیف می‌کند: (لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَهٍ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ‌عَنْکُمْ شَیْئاً وَضَاقَتْ عَلَیْکُمْ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُم مُدْبِرِینَ [۲۵].
خداوند شما مسلمانان را در جنگ حنین که فریفته و مغرور فراوانی‌لشکر اسلام شدید یاری کرد درحالی که چنان لشکری به کار شما نیامد و زمین‌با تمام فراخی بر شما تنگ شد تا آنکه همه رو به فرار نهادید.
همچنین‌خداوند درجای‌دیگر درباره تعدادی‌از یاران‌پیامبر می‌فرماید: ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هرکس از شما که از دین خود روی‌گرداند بزودی خداوند گروهی را که دوستشان دارد و آنان نیز خدا رادوست دارند ونسبت به مؤمنان فروتن و متواضع و نسبت به کافران‌سرافراز و مقتدرند به نصرت اسلام برمی‌انگیزد که در راه خدا جهاد کنندو در این راه از ملامت هیچ نکوهش‌گری باک ندارند.
این فضل خداست‌که به هرکس که خود خواهد بدهد و خداوند گشایشگر و داناست. [۲۶].
همه محدثان، اخبار و روایاتی از پیامبرصلی الله علیه وآله نقل کرده‌اند مبنی برآنکه شماری‌از اصحاب وی پس‌از مرگ او، به‌انحراف وکجروی گرویدند.
بنابراین چگونه می‌توان در آنان قداست یافت و تصوّر کرد که بدون‌هیچ کشمکشی خلافت را به اهلش بازگردانند؟ علاوه بر این، روایات‌صحیح تاریخی بر وجود کشمکشهای شدید از روز سقیفه گواهی می‌دهند.
دیری نگذشت که این کشمکش با کشته شدن مالک بن نویره رنگ خون به‌خود گرفت.
ماجرا چنان بود که مالک بن نویره از پرداخت زکات به خلیفه اوّل‌امتناع کرد.
خلیفه نیز فرماندهی مغرور که دارای خصلتهای خشک‌وریشه‌دار دوران جاهلیّت بود و پس از فتح مکّه به اسلام گرویده بودواینک به مثابه شمشیری آخته در دست حکومت عمل می‌کرد، به سوی‌او روانه نمود.
این فرمانده خالد بن ولید نام داشت.
او مالک را کشت و به‌عرض و ناموس وی تجاوز کرد تا دیگر قبایل هم که در اندیشه شورش برحکومت تازه بودند، از سرنوشت وی عبرت آموزند.
این کشمکشها تا آنجا ادامه یافت که در زمان خلافت امام علی‌علیه السلام‌منجر به بروز جنگهای خونین داخلی شد.
درحقیقت اگر این پیش زمینه‌هاوجود نداشت، هرگز آن درگیریها صورت خونریزی و کشتار به خودنمی‌گرفت.
آنچه پژوهشگران از طریق دهها مدرک تاریخ استنباط می‌کنند آن‌است که امام علی‌علیه السلام هرگز تمایلی به تغییر درگیریها به رقابتی سیاسی‌برای رسیدن به قدرت نداشته و راضی به گسترش دادن آنها به صورت‌جنگهای خونین نبوده است.
آن‌حضرت حتّی خود را از صحنه سیاست کنارنکشید.
بلکه برعکس درتمام امور با خلفا همکاری می‌کرد.
امور آنان راانجام می‌داد و گره مشکلاتشان را می‌گشود.
از سوی دیگر خلفا خود به برتری امام علی‌علیه السلام اعتراف داشتندونصایح وداوریهای آن‌حضرت را به کار می‌بستند و در مناسبتهای‌مختلف وی را می‌ستودند.
سخن خلیفه اوّل مشهور است که می‌گفت: مرا وانهید که من بهترین‌شما نیستم درجایی که علی درمیان شماست.
و این سخن را از خلیفه دوّم‌به تواتر نقل شده است که می‌گفت: اگر علی نمی‌بود هرآینه عمر هلاک‌می‌شد گویند عمر در بیش از صد مناسبت این جمله را بر زبان آورده بود.
و هم از عمر نقل کرده‌اند که می‌گفت: مشکلی نیست که ابوالحسن (علی) برای حلّ آن در کنارش نباشد.
عمر این عبارت را به خاطر بسیاری از مشکلاتی که علی‌علیه السلام آنها راحل وتکلیف مسلمانان را روشن کرده بود، بر زبان آورد.
در مدارک و مستندات تاریخی نیز ثبت شده که یاران امام بسیاری ازمشاغل اداری و نظامی حکومت را عهده‌دار شده بودند.
سلمان که یکی ازنزدیکترین یاران امام و جان‌نثاران او به شمار می‌آمد تولیت ولایت‌فارس در مداین را برعهده داشت.
امام حسن مجتبی‌علیه السلام نیز در سپاهی که‌ایران را فتح کرد حضور داشت.
حتّی خلیفه دوّم هنگامی که آهنگ‌فلسطین را داشت، امام علی را به جانشینی خود برگماشت.
از حدیثی که از امام صادق نقل شده است می‌توان چنین دریافت که‌حکومت در دوران خلیفه اوّل و دوّم به نحوی شبیه به حکومتهای ائتلافی‌میان جناحهای مختلف بود.
درحالی که در روزگار خلیفه سوّم، حکومت‌منحصراً در اختیار جناح بنی امیّه قرار داشت.
امّا پس از شورش و قتل‌عثمان حکومت برای جناح اوّل که علی‌علیه السلام و روشن بینان مهاجر و انصارآن را رهبری می‌کردند، هموار شد.
از این‌رو حرکت انقلابی جناح اوّل در عهد خلافت عثمان رخ داد وپس‌از آن‌امویان وهواخواهان و همدستان‌آنها برخلافت‌امام‌علی‌شوریدند.

نقشه سیاسی جزیره العرب پس از وفات پیامبر

سه خط عمده پس از وفات پیامبرصلی الله علیه وآله، بر نقشه سیاسی جزیرهالعرب‌آشکارا به چشم می‌خورد.
نخست: خط امام علی‌علیه السلام که عدّه بسیاری از انصار و نیز برخی ازمهاجران با وی همراه بودند.
دوّم: خط سایر مهاجران و پاره‌ای از انصار بویژه قبیله خزرج.
سوّم: حزب امویها به رهبری ابو سفیان.
با وجود آنکه خط سوّم، خطی مطرود به شمار می‌آمد و هنوزخاطرات جنگهای بدر و اُحُد و کردار سران این خط در یادهای مسلمانان‌زنده بود می‌توان چنین نتیجه گرفت که این خط جرأت نمی‌کرده تا خود رابه عنوان یک نیروی سیاسی در جامعه مطرح کند.
امّا پراکنده بودن عوامل‌و ایادی آن در جزیرهالعرب و نیز برخورداری از تجربه‌های فراوان‌رهبری و در اختیار داشتن بسیاری از مردان قوی و مقتدر و ثروتهای‌بسیار، عواملی بود که همواره این خط را در هر تصمیم‌گیری سیاسی برای‌جامعه به عنوان یک جریان پشت پرده درنظر جلوه می‌داد.
این خط صاحب بیشترین نیروی فشار در تمام رویدادها بود.
هر پژوهشگر تاریخ بخوبی درمی‌یابد که هر نیروی سیاسی که با خط ابوسفیان همگام و هم‌پیمان می‌شد، می‌توانست براحتی سر رشته امور رادر دست خود گیرد.
ابو سفیان درآغاز کوشید با امام علی هم‌پیمان گردد امّاعلی‌علیه السلام خواسته او را نپذیرفت.
آنگاه ابوسفیان با برخی از عناصر خط دوّم که میانه‌روتر قلمداد می‌شدند، همسو گشت.
زیرا علی‌علیه السلام در راه خداوند بسیار سختگیر و انعطاف‌ناپذیر بود.
در برخی از مدارک و متون تاریخی آمده است که ابوسفیان پس ازوفات رسول اکرم صلی الله علیه وآله به نزد علی رفت و آن حضرت را به گرفتن حقوقش تشویق کرد وبه او قول داد که شهر را از اسب و سوار پر کند، امّا علی‌علیه السلام با قاطعیّت پیشنهاد او را رد کرد و خطبه پر مغزی ایراد نمود که در آن‌مردم را به گرایش به آخرت تشویق کرد و از تمایل به دنیا برحذر داشت.
آن حضرت در مطلع این خطبه می‌فرماید: ای مردم! امواج فتنه‌ها را با کشتیهای نجات بشکافید و از طریق‌دشمنی ومخالفت باز گردید و تاجهای فخر فروشی را بر زمین نهید.
آن‌کس که با بال و پر قیام می‌کند، رستگار است و آن کس که تسلیم شده‌راحت و آسوده است.
این (دنیا یا خلافت) آبی است بد بوی و لقمه‌ای است که در گلوی خورنده‌اش گیر می‌کند و آن کس که میوه را کال بچیند همچون کشاورزی‌است که در زمین دیگری به کشت و کار پردازد.
پس اگر سخنی بر زبان‌آورم، گویند بر حکومت حرص می‌ورزد و اگر خاموش بنشینم گویند ازمرگ بیمناک شده است. [۱۸].
بدین‌گونه خط دوّم و خطی که رهبران آن توانستند با خلیفه اوّل بیعت‌کنند، چیرگی یافتند.
فرماندهان ارتش مسلمانان هم غالباً با این خط متفق و هماهنگ بودند.
در توان ماست که پیروزی این خط را به عنوان پیروزی‌جناح نظامی تفسیر کنیم.
اگرچه علی‌علیه السلام خود یکی از برجسته‌ترین فرماندهان نظامی در آن روزگار به شمار می‌رفت و پرچم اسلام را دراکثر میدانها بر دوش می‌کشید، امّا بیشتر یارانش از محرومان ومستضعفانی همچون گروه انصار بودند.
همچنین ما می‌توانیم انگیزه پیامبر را در گسیل داشتن سپاه اسامه به‌خارج از پایتخت کشور اسلام و بلکه بیرون از جزیرهالعرب و نیز ملحق‌کردن اصحاب بزرگ و معروف خود که گروهی از انصار و رهبران جناح‌دوّم هم درمیان آنان بودند، به این سپاه را به خوبی تفسیر و تبیین کنیم.
امّا مسلمانان از روانه کردن سپاه اسامه سرباززدند و از همراه شدن باآن تخلّف ورزیدند.
چه بدین علّت که از اصرار و هدف پیامبر در روانه ساختن سپاه اسامه آگاه شده بودند و چه بنابر گمان برخی، بر حال پیامبراظهار نگرانی می‌کردند.
این درحالی بود که خود پیامبرصلی الله علیه وآله فرموده بود: سپاه اسامه را روانه کنید. خداوند لعنت کند کسی را که از ملحق‌شدن به سپاه اسامه سرباززند.
تفصیل این نکته در حدیثی صریح از امیرمؤمنان بیان شده است.
آن‌حضرت می‌فرماید: آنگاه رسول خداصلی الله علیه وآله به سپاهی که در هنگام بیماری‌اش که منجر به‌مرگ او شد، اسامه بن زید را به فرماندهی آن گماشته بود دستور حرکت داد.
پیامبرصلی الله علیه وآله هیچ یک از اعراب و از قبایل اوس و خزرج و سایر مردم را که از خلافت و منازعه آنان اندیشناک بود و نیز هیچ یک از کسانی که‌مرا به دیده دشمنی می‌نگریستند، از کسانی که پدر یا برادر یا دوستشان راکشته بودم، باقی نگذاشت مگر آنکه آنان را هم به ملحق شدن به آن سپاه فرمان داد.
همچنین آن‌حضرت هیچ یک از مهاجران و انصار و مسلمانان وغیر مسلمانان و اهل کتاب ومنافقان را در شهر بازنگذارد مگر آنکه‌آنها را هم در سپاه اسامه جای داد تا بدین وسیله دلهای کسانی که در شهربودند با من یکی باشد و کسی سخنی نگوید که موجب آزردگی حضرتش‌شود و مانعی مرا از رسیدن به ولایت ورسیدگی به حال مردم پس از وی‌باز ندارد.
آخرین سخنی که پیامبر درباره کار پیروانش بر زبان راند این‌بود که سپاه اسامه روانه شود و هیچ یک از افرادی که بدان سپاه گسیل‌داشته بود، از آن تخلّف نورزند و در این باره به سختی سفارش فرمودوبسیار اشاره و تأکید کرد.
ولی پس از آنکه پیامبرصلی الله علیه وآله جان داد جز همان افرادی را که اسامه بن‌زید گسیل داشته بود کس دیگری را ندیدم.
آنان همگی جایگاههای خودرا ترک گفته و مواضع خود را خالی گذارده بودند و دستور رسول خداصلی الله علیه وآله‌را در آنچه که بدان گسیلشان داشته بود و بدیشان فرموده بود که با فرمانده‌خود همراه باشند وزیر پرچم او حرکت کنند تا مأموریّتی که برای آنان‌ترتیب داده بود، انجام دهند زیر پای نهادند.
آنها فرمانده خود را دراردوگاهش تنها گذاردند و به سرعت بر مرکبهای خود نشستند تا عهدوپیمانی را که خداوند عزّ وجل و رسولش برای من بر گردن آنان نهاده‌بود، نقض کنند.
پس آن را نقض کردند وعهدی را که خدا و رسولش بسته بودند، شکستند و برای خود میثاقی بستند وبه خاطر آن داد و فریاد سردادند و آرای خود را بر آن جمع کردند بدون آنکه کسی از خاندان‌عبدالمطّلب در کار آنان دخالت یا در رأی آنان مشارکت داشته باشد و یاامری را که از بیعت من بر گردن آنان بود، فسخ کند.
آنان چنین کردند درحالی که من به رسول خداصلی الله علیه وآله مشغول بودم و بامهیا کردن او برای کفن و دفن از سایر کارها غافل بودم.
چراکه، در آن‌هنگام، پرداختن به چنین کاری مهمتر و سزاوارتر از آن کاری بود که‌دیگران بدان شتافتند.
پس ای برادر یهود! این کاری‌ترین زخمی بود که برقلب من وارد شد باآنکه من خود در پیشامدی ناگوار و مصیبتی دردناک بودم و در فقدان کسی‌سوگوار بودم که جز خداوند تبارک و تعالی کسی را پشتیبان نداشت.
پس‌شکیبایی پیشه کردم تا آنکه فاجعه و مصیبت بعدی به سرعت درپی آن برمن فرود آمد.
آنگاه علی‌علیه السلام به یارانش نگاهی کرد و پرسید: آیا این گونه نبود؟گفتند: چرا ای امیرمؤمنان همین‌گونه بود که تو خود گفتی. [۱۹].

واپسین دم حیات پیامبر

بخاری در روایتی در کتاب العرض والطلب نقل کرده است که: عدّه‌ای از اصحاب و از جمله عمر بن خطاب بر بالین پیامبرجمع شده بودند.
پیامبرصلی الله علیه وآله به آنان فرمود: بیایید برای شما نامه‌ای‌بنگارم که پس از آن هرگز گمراه نشوید.
پس عمر بن خطاب گفت: بیماری بر پیامبر چیره شده، قرآن نزد ماست و کتاب خدا برای ما کافی‌است.
حاضران در این باره مجادله و گفتگو کردند و پیامبر به آنان دستورداد که از محضرش بیرون روند. [۱۴].
در یکی از روایات بخاری در این باره آمده است که یکی از حاضران گفت: پیامبر را چه می‌شود آیا هذیان می‌گوید؟ پس از آن‌حضرت درباره فرموده‌اش سؤال کردند و با وی چون و چرا نمودند تا آن که پیامبر فرمود: مرا واگذارید.
آنچه در آنم بهتر از چیزی است که شما مرا بدان می‌خوانید.
آنگاه حاضران را به سه وصیّت، امر فرمود: یکی آنکه مشرکان را ازجزیرهالعرب بیرون برانند.
دوّم آنکه سپاهیان را اجازه خروج دهند چنان که خود پیامبر چنین کرده بود.
امّا راوی از گفتن وصیّت سوّم خاموش ماند یا گفت: آن را فراموش کردم. [۱۵].
روشن است که مسلمانان چنان نبوده‌اند که آخرین وصیّت پیامبرشان را از یاد ببرند مگر آن که آن وصیّت مربوط به اوضاع سیاسی پس ازپیامبرصلی الله علیه وآله بوده و اقتضا می‌کرده که به دلخواه یا از روی ترس به دست فراموشی سپرده شود.
واقعیّت آن است که خلیفه دوّم، اتهام خود در حق پیامبر را که گفته بود، بیماری بر وی چیره شده است چنین توجیه کرد و گفت: او هیچ خیرو صلاحی در جانشین گرداندن علی توسّط پیامبرصلی الله علیه وآله نمی‌دیده است.
ابن‌ابی الحدید در شرح نهج‌البلاغه می‌نویسد: احمد بن ابوطاهر نویسنده کتاب تاریخ بغداد، با اسناد از ابن عبّاس نقل‌کرده است که گفت: در نخستین روزهای خلافت عمر نزد او رفتم.
برای او ظرفی از خرما بر چرمی نهاده بودند.
عمر مرا به خوردن دعوت کرد.
من نیز دانه‌ای خرماخوردم.
عمر همچنان به خوردن ادامه داد تا خرماها تمام شد.
سپس ازکوزه‌ای که کنارش بود آب نوشید و بر پشت دراز کشید و بر بالشش خوابید و شروع به حمد و ستایش خدای کرد و پیوسته حمد او را تکرار نمود.
سپس گفت: عبداللَّه از کجا می‌آیی؟ گفتم: از مسجد.
پرسید: پسر عمویت‌را چگونه پشت سر گذاشتی؟ گمان کردم که مقصود وی عبداللَّه بن جعفراست، گفتم: او را واگذاشتم تا با همسالانش بازی کند.
عمر گفت: از او نپرسیدم بلکه از بزرگترین شما اهل بیت پرسش کردم.
گفتم: او را ترک کردم در حالی که با مشک به نخلهای فلانی آب می‌دهد و قرآن می‌خواند.
عمر گفت: عبداللَّه! قربانی کردن شتری بر من باشد اگر از من چیزی پنهان‌کنی، آیا هنوز در دل علی نسبت به خلافت چیزی باقی است؟ گفتم: آری.
گفت: آیا می‌پندارد که رسول خدا او را برای خلافت برگزیده‌است؟ گفتم: آری و افزودم که از پدرم نیز درباره ادعای علی پرسیدم اوهم گفت: علی راست می‌گوید.
عمر گفت: مقام و جایگاه رسول خدا بسی بالاتر از آن بود که سخنی برزبان آورد که هیچ چیز را ثابت نکند یا عذر و بهانه‌ای را از میان نبرد.
اودر زمان حیاتش گاه گاه می‌خواست به جانشینی‌اش اشاره کند.
دربیماری‌اش نیز خواست به اسم او تصریح کند امّا من از روی دلسوزی وحفظ اسلام مانع شدم.
به خدای این ساختمان (کعبه) سوگند که اگر علی به خلافت می‌رسید قریش هرگز به دور او جمع نمی‌شدند و اعراب از هرسو بر او هجوم می‌آوردند.
رسول خدا نیز دریافت که من از آنچه در ضمیراو می‌گذشت آگاهم پس از گفتن باز ایستاد و خداوند نیز جز از امضای آنچه محتوم بود، خودداری ورزید. [۱۶].
امام علی دربرابر دشواریها پیامبرصلی الله علیه وآله در واپسین دم حیات خویش به علی‌علیه السلام خبر داد که ازامّتش دردها و دشواریهای بسیاری متحمّل خواهد شد و آنان اوامرش رادرباره علی ودیگر خاندانش نشنیده و ندیده می‌انگارند.
بنابراین براوست که به هنگام رویارویی با چنین اوضاع و شرایط به سلاح صبرمجهز گردد و شکیبایی پیشه کند.
آنگاه به رفیق اعلی پیوست و درحالی که سر مبارکش بر سینه امام علی‌علیه السلام بود، جان داد.
پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله، علی به انجام غسل و کفن و دفن آن حضرت‌اهتمام ورزید.
وی در این باره می‌فرماید: رسول خدا صلی الله علیه وآله، جان داد.
درحالی که سر او بر سینه من بود و به روی‌دستم جان از کالبدش بیرون شد.
پس دستم را (برای تیمّن) بر چهره‌ام‌کشیدم و به کار غسل او پرداختم درحالی که فرشتگان مرا در این کار یاری‌می‌دادند.
پس از خانه رسول خدا و اطراف آن گریه و فریاد بلند شد.
گروهی از فرشتگان فرود می‌آمدند و گروهی دیگر به سوی آسمان عروج‌می‌کردند.
همهمه نمازهایشان که بر پیامبرصلی الله علیه وآله می‌خواندند از گوش من‌بیرون نمی‌رفت تا آنکه پیکر پاک آن حضرت را در آرامگاهش نهادیم.
پس چه کسی از مردگان و زندگان، به آن‌حضرت، از من سزاوارتراست؟! [۱۷] امّا درهمین موقعیّت عدّه‌ای در اندیشه ایجاد انقلاب و دگرگونی بودند.

بیعت غدیر خم

بیعت غدیر خُم در سال دهم هجری، هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله تصمیم گرفت به مکّه‌رود وآخرین حج خود را، که آن را حجهالوداع نامیده‌اند، به جای آوردعلی‌علیه السلام در یمن یا نجران بود.
پیامبر به علی نامه‌ای نوشت که به حالت‌احرام به مکّه درآید.
به پیامبر وحی شده بود که دیگر از امّتش جداخواهد شد و به سرای دیگر خواهد شتافت.
چون مسلمانان مراسم حج را به جای آوردند و از مکّه بازگشتند،پیامبر در منطقه‌ای به نام غدیر خُم کاروان را از رفتن بازداشت.
چون‌این آیه بر او نازل گشته بود: (یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ‌یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ. [۱۲].
ای پیامبر! آنچه را که از پروردگارت بر تو فرود آمده تبلیغ کن و اگر نکنی‌رسالت خود را ابلاغ نکرده‌ای و خداوند تو را از مردم در امان می‌دارد.
سپس پیامبر درمیان مردم برای سخنرانی به پا خاست و در آغازسخنانش فرمود: ای مردم دور نیست که از جانب خدا فرا خوانده شوم‌پس او را پاسخ گویم، آنگاه افزود: من درمیان شما دو چیز گرانبها برجای می‌گذارم.
کتاب خدا و عترتم،اهل بیتم را.
پس بنگرید که چگونه با آن دو رفتار می‌کنید.
این دو هرگز ازهم جدا نخواهند شد تا بر حوض بر من وارد شوند.
سپس دست علی را گرفت و بالا برد و فرمود: آیا من از خود مؤمنان نسبت به آنان اولی‌تر نیستم؟ مسلمانان گفتند: چرا ای رسول خدا! پس فرمود: هرکس که من مولای اویم علی هم مولای اوست.
خداوندا، با دوستداراو دوستی و با دشمن او دشمنی فرمای.
آنگاه پیامبر، چادری به علی اختصاص داد و به مسلمانان فرمود که دسته دسته بر علی وارد شوند و بر او به عنوان امیرالمؤمنین سلام گویند.
هریک از مسلمانان، حتّی کسانی که همسرانشان و یا زنان مسلمانان به‌همراه آنان بودند، فرمان پیامبرصلی الله علیه وآله را گردن نهادند.
سپس خداوند تعالی بر پیامبرش آیه‌ای فرستاد که بیانگر پایان وحی برآن‌حضرت بود: (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ‌لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِیناً [۱۳].
امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام گرداندم‌واسلام را به عنوان دین و آیین برای شما پسندیدم.
خبر جانشین گرداندن علی توسّط پیامبر در همه‌جا پیچید.
امّا پیامبر،که آگاهترین کس به اندیشه و نیتهای اطرافیان خود بود، می‌دانست که‌بیشترین زمینه سازی را در این باره باید برای کسانی انجام دهد که پس ازفتح مکّه به صفوف مسلمانان پیوسته‌اند.
او می‌دانست که بیشتر آنان ازعلی‌علیه السلام به بهانه‌های دوران جاهلیّت، طلبکار هستند، و رهبری آن امام‌را به آسانی نمی‌پذیرند.
همچنین پیامبرصلی الله علیه وآله از توطئه‌هایی که در کشور برای دست‌اندازی به‌حکومت، پس از وی، در جریان بود به نیکی آگاهی داشت و خوب‌می‌دانست قریشی که اکنون به اسلام گرویده و قصد دارد از همین دین‌ابزاری جدید برای حکومت بر جزیرهالعرب فراهم آورد، در مرکز این‌توطئه جای دارد.
از این رو پیامبرصلی الله علیه وآله از هر فرصتی استفاده می‌کرد و ازجانشینی که خداوند او را پس از وی برای رهبری انتخاب کرده بود سخن‌می‌گفت و اعلام می‌داشت که آن جانشین، علی است.
هدف پیامبر آن بود که دست کم اقلیّت مؤمن و وفاداری که با خدا و رسول خدا بودند درکنارامام نیز باقی بمانند و در زیر پرچم رهبری وی گرد آیند و از خط مشی‌سالم و پاک برای امّت نگاهبانی کنند و میزانی برای حق و باطل و مقیاسی صحیح برای حوادث آینده باشند.
بدین علّت است که می‌بینیم پیامبرصلی الله علیه وآله حتّی تا واپسین دم حیاتش دراین راه تلاش می‌کند.

سخنان جاویدان

پس از فتح مکّه و نبرد حنین، همه ساکنان جزیرهالعرب بهحکومت اللَّه گردن نهادند.
امّا تنها گروهی از اعراب که جنگ و ستیزدر خونشان بود و در منطقه‌ای نزدیک به مدینه گرد آمدند و درنظرداشتند ناگهان بر آن شهر، هجوم آورند.
چون پیامبر از تصمیم آنان مطلع شد در آغاز ابو بکر و سپس عمروآنگاه عمرو بن عاص را برای مقابله با آنان روانه کرد.
امّا این سه تن‌عقب‌نشینی وبازگشت را بر حمله ترجیح دادند.
زیرا دیدند که اعراب دریک وادی به نام وادی الرمل که بسیار صعب‌العبور و سنگلاخ بود،موضع گرفته‌اند.
سنگر مستحکم اعراب سبب شده بود که تعدادی ازمسلمانان جان خود را از دست دهند.
پیامبر همچنان که عادت داشت در مشکلات از علی‌علیه السلام یاری بجوید،بار دیگر وی را به مقابله با اعراب در وادی الرمل برگزید و فرماندهان‌پیش از وی را نیز تحت امر آن امام قرار داد.
علی به سوی اعراب درحرکت‌شد.
روزها در جایی مخفی می‌شد و شبها به حرکت خود ادامه می‌داد.
چون نزدیک ایشان رسید، شبانه مواضع آنان را به محاصره‌درآورد و در آغاز صبح بر آنها یورش برد و بسیاری از آنان را کشت‌وعدّه‌ای دیگر را به اسارت گرفت تا آنجا که اعراب مجبور به تسلیم شدند.
بامداد همان روز پیامبرصلی الله علیه وآله با مسلمانان نماز صبح گزارد و در آن‌سوره‌ای خواند که مسلمانان تا آن هنگام آن را نشنیده بودند.
این سوره‌چنین بود: سوگند به اسبانی که نفسهایشان به شماره افتاد و در تاختن از سمّ‌ستوران بر سنگ آتش افروختند و تا صبحگاهان دشمنان را به غارت گرفتند و گرد و غبار برانگیختند و سپاه دشمن را درمیان گرفتند. [۱۰].
چون مسلمانان از پیامبر درباره این سوره پرسیدند، آن‌حضرت‌فرمود: علی بر دشمنان خدا چیره گشت و جبرئیل خبر پیروزی او را در این‌شب به من داد. [۱۱].
چون علی به مدینه بازگشت، پیامبرصلی الله علیه وآله همراه بادیگر مسلمانان به پیشوازش آمدند.
علی به احترام پیامبر از اسب پیاده شدامّا پیامبر به او فرمود: سوار شو که خدا و رسولش هر دو از تو خشنودند.
آنگاه فرمود: اگر نمی‌ترسیدم که گروههایی از امّتم درباره تو چیزی را بگویند که‌مسیحیان درباره عیسی گفتند، هرآینه سخنی در حق تو می‌گفتم که برمردم نمی‌گذشتی مگر آن که خاک زیر پایت را بر می‌گرفتند.
امام علی‌علیه السلام بدین گونه برای اسلام مانند شمشیری بود که هیچ‌گاه کُندنمی‌شد.
رسول خداصلی الله علیه وآله هرجا که خطری متوجّه رسالت می‌دید او رامأموریت می‌داد.
همچنین بر حسب اخبار و روایات، علی از جانب‌پیامبر دوبار به یمن فرستاده شد و قبایل آن دیار و بخصوص قبایل هَمْدان،که همواره از دوستداران امام‌علیه السلام بودند، به دست آن‌حضرت به اسلام‌تشرّف یافتند.