جانشین پیامبر

پیامبر به مدینه آمد
درسال نهم هجری خبری به آن‌حضرت رسید مبنی بر آن که روم سپاهی برای جنگ با کشور اسلامی فراهم کرده است.
پیامبر برای مقابله با آنان نیرویی گرد آورد.
این جنگ اگر به وقوع می‌پیوست، نخستین نبرد مسلمانان با کفّار دربیرون از جزیرهالعرب وطبعاً امپراتوری عظیم روم به شمار می‌آمد.
موضعگیری حکیمانه ومنطقی، آن بود که پیامبر، امور اعراب را چنان‌سامان دهد که اگر امکان برگشت برای او میسّر نشد، حکومت اسلامی‌تحت اختیار فردی امین و درستکار باشد که کشور را از شرّ تجاوزات‌بیگانگان وتوطئه‌های عوامل داخلی، که در آن بُرهه از زمان که اکثرمردم برای حفظ جان یا دستیابی به غنیمتهای بسیار به اسلام گرویده‌بودند حفاظت کند.
بدین سان پیامبرصلی الله علیه وآله، علی را به جانشینی خود برگزید.
امّا منافقان که مترصّد چنین فرصتی بودند تا به قدرت دست اندازند یادر جزیرهالعرب خرابی به بار آورند شایعاتی ساختند مبنی بر آن که‌پیامبر، علی را در مدینه به جانشینی خود قرار داد زیرا دوست نمی‌داشت‌که علی با او همسفر باشد.
با شنیدن این شایعه علی‌علیه السلام شمشیرش رابرداشت و در منقطه جرف به سپاه پیامبر پیوست و او را از گفتارمنافقان آگاه کرد.
امّا پیامبرصلی الله علیه وآله به او فرمود: جز این نیست که من تو را برآنچه پشت سربنهاده‌ام، جانشین قراردادم.
کار مدینه جز با من یا با تو راست نمی‌آید.
پس تو جانشین من درخاندانم و سرزمین هجرتم و قوم و خویشانم هستی.
آیا دوست نداری‌مقام تو نسبت به من همچون جایگاه هارون باشد نسبت به موسی جز آن‌که پس از من پیامبری نخواهد بود.
چه بسا در پشت این تصمیم پیامبر، یعنی جانشین کردن علی‌علیه السلام،وتسلیم امور کشور اسلامی به آن امام در غیاب خود، حکمتهای بسیاری‌نهفته باشد.
آیا مگر علی وصّی آن‌حضرت نبود که خداوند او را برای‌پیامبری برگزید و آن‌حضرت از یوم‌الدار، هنگامی که نزدیکان‌وخویشانش را دعوت کرده بود، این نکته را به مردم اعلان داشته بود.
بنابراین ناگزیر می‌بایست شرایطی برای گوشزد کردن این نکته فراهم‌می‌کرد.
آنچه این قول را تأیید می‌کند، روایتی است که احمد در مسندخود پس از همین فرمایش پیامبرصلی الله علیه وآله که نقل شد، از قول آن‌حضرت‌آورده است که فرمود: سزاوار نیست که من بروم مگر آن که تو جانشین من باشی. [۹].
ای کاش می‌شد که بدانیم چگونه پیامبر مدینه را ترک نمی‌کند مگر آن‌که علی را به جانشینی خود بگمارد آنگاه دنیا را وداع گوید بدون آن که‌علی را به جانشینی خود تعیین کرده باشد؟!

رویارویی علی با قبایل هوازن و ثقیف

قبایل هوازن وثقیف و هم پیمانان مشرکشان، تمام نیرو و توان خود را برای هجوم به‌مسلمانان گرد آورده بودند.
آنان با سپاهی که تعداد آن سه برابر سپاه مسلمانان بود به رویارویی پیامبر ویارانش آمده بودند.
چون پیامبر آهنگ رفتن به سوی دشمنان را کرد آنان با شناختی که ازدیار خود داشتند، در تنگنای کوهی که سپاه اسلام باید به ناگزیر در وادی‌حنین، یکی از وادیهای منطقه تهامه، از آن می‌گذشتند کمین کردند.
یکی‌از کسانی که در این نبرد حضور داشت آن را چنین توصیف کرده است: ما بدون ترس و واهمه به طرف مشرکان می‌رفتیم تا آنان را بگیریم‌غافل از اینکه پیش از این می‌بایست سلاح آنها را بگیریم.
بنابراین بدون ترس و بیم می‌رفتیم که ناگهان سپاهیان هوازن ودیگر همراهانشان از اعراب، یکپارچه از هر سو بر مسلمانان تاختندوعدّه بسیاری از ما را کشتند و مجروح کردند.
هر دو طرف به یکدیگرآویختند.
ترس و بیم بر مسلمانان سایه افکنده بود، به همین دلیل ازاطراف پیامبرصلی الله علیه وآله پراکنده گشتند در حالیکه پیامبر درجای خود ثابت‌قدم ماند.
علی و عبّاس بن عبدالمطّلب و ابو سفیان بن حارث و اسامه بن زید نیزدرکنار آن‌حضرت باقی بودند. [۸] پیامبر ایستادگی می‌کرد و دور و بر او را گروهی از جوانان بنی هاشم‌وپیشتر از همه آنان علی بن ابی طالب گرفته بودند.
علی‌علیه السلام از رسول خداحفاظت می‌کرد و از راست و چپ ضربه می‌زد.
هیچ کس به پیامبرنزدیک نمی‌شد جز آن که علی او را با شمشیر می‌زد.
در این میان عبّاس‌عموی پیامبر با صدای بلند و به فرمان پیامبر بانگ برداشت که: ای صاحبان بیعت شجره و ای صاحبان بیعت رضوان از خدا و رسولش به‌کجا می‌گریزید؟! گروهی از مسلمانان، که تعداد آنها حدوداً به صد تن می‌رسید،بازگشتند.
ناگهان جرول پرچمدار هوازن نمایان شد.
عدّه‌ای ازمردم به خاطر قدرت فوق‌العاده او، اطرافش را گرفته بودند.
علی‌علیه السلام به‌جنگ جرول شتافت و او را از پای درآورد.
ترسی بزرگ در دل مخالفان پدید آمد.
همچنین علی‌علیه السلام چهل تن از دلیرمردان سپاه مقابل رابه خاک و خون نشاند.
بدین ترتیب، مسلمانان دوباره رو به میدان نبرد آوردند.
دوباره دوسپاه باهم درآمیختند.
پیامبر مشتی از خاک بر گرفت وبه علی‌علیه السلام داد.
آن‌حضرت نیز آن را بر چهره مشرکان پاشید وگفت: چهره‌هاتان زشت‌باد! چند ساعتی نبرد به سود مسلمانان در جریان بود تا آنجا که کفّار ازسرزمینشان گریختند و زنان و کودکان و اموال خویش را برجای نهادندو امام علی آنچه از دشمن برجای مانده بود با خود حمل کرد و همچون‌دیگر جنگها، پیروزی و سربلندی را به ارمغان آورد.

جنگ حنین و فتح مکه

پس از بازگشت مسلمانان به مدینه و زیرپا نهادن مفاد صلحنامه‌حدیبیه از سوی قریش، که علی‌علیه السلام آن را به دست خود نوشته بود، پیامبرخود را آماده فتح مکّه کرد.
پیامبر درنظر داشت به ناگهان و بی‌خبر به‌مکّه حمله ببرد.
امّا یکی از سُست عنصرانی که به رایگان برای قریش‌جاسوسی می‌کرد نامه‌ای به آنان نگاشت و ایشان را از قصد پیامبر آگاه‌کرد.
وی این نامه را به همسرش سپرد تا آن را به مکّه برساند.
جبرئیل،پیامبر خدا را از این ماجرا باخبر ساخت و آن‌حضرت هم علی و زبیر رابه تعقیب آن زن فرستاد.
چون علی و زبیر به آن زن رسیدند، او را از ادامه حرکت بازداشتندواز او درباره نامه پرسیدند.
زن جریان نامه را انکار کرد.
زبیرمی‌خواست از راه خود بازگردد که علی‌علیه السلام دست به شمشیرش برد و ترحّم زبیر بر آن زن را بیجا دانست و گفت: رسول خداصلی الله علیه وآله به ما خبر داده که‌آن زن حامل نامه‌ای برای مکّیان است و آنگاه تو می‌گویی که او نامه‌ای باخود ندارد.
سپس رو به زن کرد و گفت: به خدا سوگند اگر نامه را نشان‌ندهی، تو را بازرسی خواهم کرد.
زن با شنیدن این سخن، نامه را از میان موهای بافته شده‌اش بیرون آورد و به آن‌حضرت داد.
بدین گونه علی‌علیه السلام، به فرمان رسول خدا، بر مخفی نگاه داشتن حرکت پیامبر به مکّه کمک کرد.
لشکر پیامبر با ۱۲ هزار مرد جنگی به سوی مکّه رهسپار شد.
پیامبر پرچم را به علی داد که چون به مکّه قدم‌نهاد فرمود: امروز، روز رحمت است.
آن‌حضرت در واقع بدین وسیله‌می‌خواست مردم را از عفو عمومی که بعد از این پیامبر می‌خواست اعلام‌کند، آگاه سازد.
پس از فتح مکّه پیامبر خطاب به مکّیان فرمود: بروید که‌شما آزاد شدگانید.
بتهایی که در خانه کعبه بودند درهم شکسته شد، زیرا پیامبرصلی الله علیه وآله،علی را بر دوش گرفت و به وی فرمان داد تا بتهای قریش را درهم بشکند.
علی نیز چنین کرد.
جنگ حُنین مکّه آنچنان آسان فتح شد که هیچ کدام از مسلمانان آن را به خواب هم‌نمی‌دیدند.
از این رو غرور به دلهای آنان راه یافت.
شادی فتح مکّه دیری‌نپاییده بود که خطر بزرگ دیگری به پیشواز آنان آمد.

فتح دژهای خیبر توسط علی

فتح دژهای خیبر یهود همواره در جزیرهالعرب خطر بزرگی، به شمار می‌آمدند.
آنان‌در دژهایی که در مکانهایی مناسب بنا می‌کردند، سکنی می‌گزیدند.
یهودعهد خود را با پیامبر زیرپا نهادند و در جنگ احزاب همراه با مشرکان برعلیه مسلمانان وارد کار شدند.
چون مسلمانان، به سبب انعقاد پیمان صلح‌حدیبیه از شرّ قریش آسوده خاطر شدند، پیامبر با یارانشان به طرف‌بزرگترین دژ یهودیان در خیبر حرکت و آن را محاصره کردند.
پیامبر هرروز یکی از فرماندهان را برای فتح آن دژ می‌فرستادند، امّا آنان ناکام‌بازمی‌گشتند.
ابن اسحاق روایت کرده است که پیامبرصلی الله علیه وآله ابو بکر و سپس‌عمر را برای فتح دژ فرستادند امّا آنان کاری از پیش‌نبردند.
آن‌حضرت کسان دیگر را گسیل داشتند که آنان هم نتوانستند قلعه رافتح کنند.
آنگاه بود که پیامبرصلی الله علیه وآله این سخن معروف خود را فرمود: به خدای سوگند! فردا پرچم را به مردی خواهم داد که خداو رسولش را دوست می‌دارد و خدا و رسول هم او را دوست می‌دارند.
هریک از مسلمانان آرزو می‌کرد که ای کاش این کس خود او باشد!زیرا می‌دانستند که علی بن ابیطالب به درد چشم مبتلاست.
امّا فردا پیامبرصدا زد: علی کجاست؟ علی‌علیه السلام آمد درحالی که چشمانش را از شدّت‌درد بسته بود.
پیامبر برچشمانش دست کشید و خداوند درد آنها رابرطرف کرد.
علی در حالی که پرچم را بر دوش می‌کشید، عازم میدان نبردشد و با طلایه‌داران سپاه یهود جنگید و پهلوان نام‌آور آنان به نام مرحب‌را با ضربه‌ای صاعقه‌وار از پای درآورد.
شمشیر آن حضرت، کلاه خود مرحب را شکافت و تا دندانهایش فرو رفت.
یهود با دیدن این صحنه پشت به میدان جنگ کردند و شکست خورده به سوی دژهایی که امام‌علی آنها را فتح کرده بود، گریختند.
علی همچنین درِ بزرگ خیبر را ازجای کند و آن را سپر خود کرد.
این یکی از نشانه‌های پیروزی الهی بود که به دست امیر مؤمنان علی‌علیه السلام تجلّی یافت.

بیعت رضوان

پس از جنگ خندق، پیامبرصلی الله علیه وآله به سوی مکّه رهسپار شد.
آن‌حضرت‌می‌خواست حج عمره به جای آورد.
در رکاب وی بسیاری از مسلمانان‌حرکت می‌کردند.
پیامبرصلی الله علیه وآله، پرچم را به علی‌علیه السلام سپرد.
چون به بلندیهای مکّه‌رسیدند، قریش از ورود او به شهر جلوگیری کردند اصحاب پیامبر در زیردرختی گرد آمدند و با وی تا سر حد مرگ پیمان بستند.
این پیمان بعدهابه نام بیعت رضوان خوانده شد.
برخی از مفسران می‌گویند آیه زیر به همین مناسبت فرود آمد: (لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَهِ فَعَلِمَ مَا فِی قُلُوبِهِمْ‌فَأَنزَلَ السَّکِینَهَ عَلَیْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً) [۶].
همانا خداوند از آن مؤمنانی که زیر درخت با تو بیعت کردندخشنود شد وآنچه در دلهای آنان بود دانست و بر آنان آرامش فرو فرستادو به پیروزی نزدیک آنان را پاداش داد.
چون قریش آمادگی کامل مسلمانان را برای جنگ مشاهده کردند،خواستار صلح و سازش شدند.
یکی از بندهای این صلحنامه که قریش بر انعقاد آن پای می‌فشردندوپیامبرصلی الله علیه وآله آن را رد کرده بود، این بود که می‌گفتند: محمّد! گروهی ازفرزندان و برادران و بردگان ما به سوی تو گریخته‌اند.
آنان از دین چیزی‌نمی‌فهمند بلکه از مال و املاک، گریخته‌اند.
ایشان را به ما تحویل ده.
پیامبر پاسخ داد: اگر چنانکه می‌گویید آنان از دین چیزی نمی‌فهمند ماآگاهشان خواهیم کرد.
سپس افزود: گروه قریش! به عناد خود پایان دهیدوگرنه خداوند برشما مردی را مأمور می‌کند که گردنهایتان را به شمشیرمی‌زند وخداوند قلب او را به ایمان آزموده است.
گفتند: او کیست؟ فرمود: او وصله کننده کفش است.
پیامبرصلی الله علیه وآله در آن هنگام کفش خود را به علی داده بود تا آن راوصله زند. [۷].
بدین‌سان می‌توان از ترس فراوان قریش و دیگر مشرکان از نیروی‌علی‌علیه السلام آگاه شد.
علی شمشیر الهی بود که هیچ‌گاه کُند نمی‌شد و چونان‌تیری برای اسلام بود که هیچ وقت به خطا نمی‌رفت.
هرگاه پیامبرصلی الله علیه وآله،اسلام را در خطر می‌دید علی را به صحنه می‌آورد و هرگاه دشمنان راه‌طغیان و سرکشی پیشه می‌کردند، به واسطه علی‌علیه السلام آنان را وحشت‌زده‌وهراسان می‌ساخت.

هم رکابی علی با پیامبر در جنگ احزاب

پس از نبرد اُحُد، جنگ احزاب رخ داد.
بار دیگر قریش و اعراب از نوخود را برای نبرد با اسلام آماده کردند.
امام علی‌علیه السلام جریان این جنگ راچنین بیان می‌کند: قریش و اعراب میان خود عهد کرده بودند که از راه‌خود باز نگردند مگر آنکه رسول خدا را وما، فرزندان عبدالمطّلب رابکشند آنان باتمام سلاح وتجهیزات و بااطمینان بسیار به سوی ما حرکت‌کرده بودند.
جبرئیل بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد و او را از تصمیم کفّار آگاه‌کرد.
آنگاه پیامبر خندقی به گرد خود و یارانش از مهاجران و انصار حفرکرد.
قریش پیش آمدند و درپشت خندق اردو زده ما را محاصره کردند.
کفّار خود را نیرومند و ما را ضعیف می‌پنداشتند.
نعره می‌کشیدندوشمشیرهایشان می‌درخشید.
رسول خدا آنان را به سوی خدا می‌خواند و به خویشاوندی و قرابتی که میان او و آنان بود، سوگند می‌داد.
امّا آنان‌از پذیرش دعوتش سرباز می‌زدند و گفته‌هایش جز بر سرکشی آنان‌نمی‌افزود.
تک سوار آنان و پهلوان عرب در آن روز عمرو بن عبد ود نام داشت که همچون شتری مست فریاد می‌کشید و هماورد می‌طلبیدورجز می‌خواند.
گاه شمشیرش را تکان می‌داد و گاه نیزه‌اش را به اهتزازدرمی‌آورد.
هیچ کس برای نبرد با او پیشقدم نمی‌شد و برای مبارزه با او طمع نمی‌کرد.
حمیّتی نبود که افراد را به جنگ با وی تحریک کندوهوشیاری نبود که آنان را به رویارویی با وی وادارد.
پس پیامبرصلی الله علیه وآله مرا به جنگ با او برگزید و به دست مبارکش عمامه بر سرم پیچید و این شمشیرش را -با دست به ذوالفقار زد- به من داد.
من‌به استقبال عمرو بن عبد ود شتافتم درحالی که زنان مدینه می‌گریستندوبر من غصّه می‌خوردند.
آنگاه خداوند او را به دست من از پای درآوردو عرب هیچ پهلوان و دلاوری جز او نداشت.
عمرو بر من این ضربه را وارد ساخت (به جمجمه‌اش اشاره کرد).
خداوند، به واسطه زیرکی و بینایی من، قریش و اعراب را تار و مارکرد.
آری این همان ضربتی بود که پیامبرصلی الله علیه وآله آن را با عبادت ثقلین برابرکرد وحتّی بر آن ترجیح داد و فرمود: ضربت علی در روز خندق برتر از عبادت ثقلین است. [۴] یاران پیامبر بر این ضربت که آنان را از خطرناکترین حمله نظامی که‌تمام مستکبران قریش و قبایل مشرک به همدستی یهود و منافقان برپاکرده بودند،نجات داد مباهات و از آن تمجید می‌کردند.
شیخ مفید در ارشاد از قیس بن ربیع از ابو هارون سعدی نقل کرده است‌که گفت: نزد حذیفه بن یمان رفتم و به او گفتم: ابوعبداللَّه! ما درباره‌فضایل ومناقب علی‌علیه السلام سخن می‌گوییم حال آن که بصریان می‌گویند: شما درباره علی بیش از اندازه تعریف می‌کنید.
آیا تو درباره علی حدیثی‌داری که برای ما نقل کنی؟ حذیفه گفت: ابوهارون! از من چه می‌پرسی؟! سوگند به آنکه جانم‌به دست اوست اگر همه اعمال و کردار یاران پیامبرصلی الله علیه وآله را از آن روزی‌که آن‌حضرت به نبوّت مبعوث شد تا امروز، در یک کفّه ترازو بنهندواعمال و کردار علی‌علیه السلام را به تنهایی در کفّه دیگر بگذارند، هر آینه‌کردار علی‌علیه السلام بر تمام کردارهای آنان بچربد.
ربیعه گفت: این سخنی‌است که بر آن نتوان تکیه کرد وآن را پذیرفت.
حذیفه پاسخ داد: ای فرومایه چسان پذیرفتنی نیست؟ کجا بودند فلانی و فلانی و همه‌یاران محمّدصلی الله علیه وآله در آن روز که عمرو بن عبد ود هماورد می‌طلبید؟ جزعلی همه حاضران از رویارویی با عمرو ترسیدند و باز ایستادند.
بلکه این‌علی بود که به جنگ او رفت و خداوند به دست علی عمرو را از پای‌درآورد.
سوگند به آنکه جانم به دست اوست، پاداش کردار علی در آن‌روز از تمام اعمال یاران محمّد تا روز رستاخیز بزرگتر است. [۵].

هم رکابی علی با پیامبر در جنگ احد

سپاه قریش شکست خورده و اندوه زده درحالی که دلیران و پهلوانانش‌به خاک و خون غلتیده بودند به مکّه بازگشت.
بزرگان قریش خود راآماده نبرد دیگری می‌کردند تا با پیروزی در آن ننگ و ذلّتی را که‌در میدان بدر نصیب آنان شده بود پاک کنند و دعوت و مکتب پیامبر را از میان بردارند.
علی‌علیه السلام این غزوه را چنین توصیف می‌نماید: مکّیان یکپارچه به‌طرف ما روانه شدند.
آنان قبایل دیگر قریش را برای نبرد با ما تشویق‌وجمع کرده بودند ودر صدد گرفتن انتقام خون مشرکانی بودند که در روزبدر به دست مسلمانان کشته شده بودند.
جبرئیل بر پیامبر فرود آمد وآن‌حضرت را از قصد مشرکان آگاه کرد.
پیامبر صلی الله علیه وآله نیز آهنگ حرکت کرد و همراه با یاران خود در دامنه کوه اُحُداردو زد.
مشرکان به سوی ما پیش تاختند و یکپارچه برما یورش آوردند.
شماری از مسلمانان به شهادت رسیدند و گروهی نیز از میدان گریختند.
من درکنار رسول خداصلی الله علیه وآله باقی مانده بودم.
مهاجران و انصار به خانه‌های خود در مدینه بازگشتند و به مردم‌گفتند: پیامبر و یارانش کشته شدند.
آنگاه خداوند بزرگان مشرکین رانابود کرد.
من پیش روی رسول خداصلی الله علیه وآله هفتاد و چند زخم بر داشتم که ازجمله این زخم و آن زخم است.
آنگاه حضرت ردایش را افکند و دستش‌را بر زخمهایش کشید.

هم رکابی علی با پیامبر در جنگ بدر

قریش نیرو و قوای خویش را برای جنگ با پیامبری که در مدینه‌جامعه‌ای اسلامی بنیان نهاده بود و ستمگران را تهدید می‌کرد، گرد آوردوهزار مرد جنگی و مسلّح را به مدینه روانه کرد.
این درحالی بود که سپاه پیامبرصلی الله علیه وآله چندان از قدرت نظامی چشمگیر و قابل اعتنایی برخوردارنبود.
هر دو سپاه در منطقه‌ای به نام بدر رودرروی یکدیگر ایستادند.
در سیزدهمین روز از ماه مبارک رمضان سال نخست هجری، نبرد میان دو سپاه با جنگ تن به تن آغاز شد.
درمیان سپاه قریش سه تن ازدلیرمردان آنان به نامهای شیبه بن ربیعه و عتبه بن ربیعه و ولید بن ربیعه برای نبرد تن به تن بیرون آمده خواستار جنگ با همتایان خود از قریش‌شدند.
رسول خداصلی الله علیه وآله نیز عبیده بن حارث و حمزه بن عبدالمطّلب‌وعلی‌علیه السلام را به رویارویی ایشان فرستاد.
علی‌علیه السلام به نبرد پرداخت تاآنکه ولید و شیبه را از پای درآورد و در کشتن فرد دیگر نیز همکاری کرد.
بدین ترتیب، قریش دلاورترین مردان خود را از دست داد.
پس از مبارزه‌دیگری همچنین علی‌علیه السلام، حنظله بن ابی سفیان و عاص بن سعید بن عاص‌و عدّه‌ای دیگر از دلیرمردان مکّه را به خاک و خون نشاند و به خواست‌خداوند کفّار تار و مار و مسلمانان پیروز شدند.

علی در دوران پیامبر

اشاره

هجرت پس از آنکه آن عهدنامه ملعون از میان رفت و در بازوی قدرتمنددعوت اسلامی هیچ خللی پدید نیامد، قریش مجبور شد به بنی هاشم‌اجازه دهد تا در مکّه رفت و آمد کنند و با مردم داد و ستد داشته باشند.
عموی بزرگوار وپیشتیبان آن‌حضرت، ابوطالب و نیز همسر وفادارش‌خدیجه به خاطر سختیهایی که در شعب متحمّل شده بودند، درگذشتندواین سال به عام‌الحزن (سال اندوه) معروف شد.
در این سال پیامبر درواقع بزرگترین یاور و استوارترین تکیه‌گاه خود در سختیها را از دست داد.
با این پیشامد پیامبرصلی الله علیه وآله تصمیم گرفت به سوی مدینه منورّه هجرت‌کند و در مقابل، کفّار مصمّم شدند پیامبر را پیش از هجرت به مدینه‌ترور کنند.
آنان بدین منظور سی تن از مردان جنگی و ماجراجویان خودرا برگزیدند تا شبانه به خانه پیامبر هجوم برند و آن‌حضرت را بکشند.
هریک از این جنگجویان به قبیله‌ای از قریش منتسب بود.
هدف کفّار ازاین طرح آن بود که خون‌پیامبر را به‌گردن تمام قبایل قریش اندازند وبدین‌وسیله خون آن‌حضرت ضایع گردد.
خبر تصمیم قریش به گوش پیامبرصلی الله علیه وآله‌رسید و آن‌حضرت نقشه حرکت خود به سوی مدینه را ترسیم کرد.
طرح‌پیامبرصلی الله علیه وآله این بود که با استفاده از تاریکی شب، به غار ثور برود و سپس‌از طریق بیراهه به سوی مدینه حرکت کند.
امّا اجرای این نقشه از یک‌جهت دشوار بود.
زیرا اگر جنگجویان از فرار پیامبر در آغاز شب آگاهی‌می‌یافتند، فوراً درصدد جستجوی آن‌حضرت در اطراف شهر مکّه،برمی‌آمدند و بی‌تردید می‌توانستند وی را دستگیر کنند و چنانچه پیامبر رامی‌یافتند او را می‌کشتند.
از این رو پیامبر تصمیم گرفت با خواباندن‌شخصی به جای خود در بسترش، کار را بر قریش مشتبه سازد.
بدین گونه‌آنان نمی‌توانستند به زودی به حقیقت ماجرا پی‌برند و هنگامی که‌حقیقت بر آنان کشف می‌شد پیامبر از مکّه دور و یا در غار ثور مستقرشده بود.
امّا چه کسی خود را داوطلب کشته شدن در بستر می‌کرد؟ مرگ دربستر همچون مرگ در میدان نبرد نبود.
میدان نبرد، جای ستیزوجنگاوری است، جایی است که فرد می‌کشد و کشته می‌شود.
امّا آن که قرار است در بستر کشته شود، هرگز از خودش نباید دفاع کند و یااعصابش تحریک شود و دست به حرکت بزند! تنها یک مرد، آماده اجرای چنین وظیفه دشواری است و او علی‌فرزند ابوطالب است که هرگز از اینکه مرگ به استقبالش آید یا خود به‌استقبال مرگ رود، بیمناک نیست.
پیامبرصلی الله علیه وآله نزد او رفت و نقشه هجرت خویش را با او درمیان گذاشت‌و او را به اجرای مأموریّت خطیرش فرمان داد.
علی‌علیه السلام، پس از آن که ازسلامت پیامبرصلی الله علیه وآله و نجات جان او از دست توطئه‌گران اطمینان حاصل‌کرد، گویی مژده سلطنت بر دنیا را شنیده باشد از اجرای این مأموریّت‌استقبال کرد و بسیار از آن خشنود شد.
علی‌علیه السلام بر بستر پیامبر از این پهلو به آن پهلو می‌شد و شمشیرهای‌برّان گرد خانه می‌درخشیدند و در انتظار سرزدن سپیده بودند تا بر کسی‌که در بستر آرمیده بود، حمله برند و او را تکه تکه کنند.
چون صبح‌نزدیک شد، سنگی به طرف بستر انداختند.
امّا کسی که در بستر خفته بوداز جای خود تکان نخورد، دیگر بار سنگی انداختند و چون برای سوّمین‌بار سنگی به سوی بستر انداختند، علی‌علیه السلام از جای خود برخاست.
یکی ازجنگجویان پرسید: این دیگر کیست؟ او فرزند ابوطالب است.
آنگاه‌پرسیدند: علی، محمّد کجاست؟ علی‌علیه السلام به آنان نگریست و گفت: مگر محمّد را به من سپرده بودید؟ یکی از مهاجمان خواست به علی‌حمله بَرَد امّا دیگران او را مانع شدند و بدین طریق خداوند علی را از شرّآنان آسوده ساخت.
علی‌علیه السلام مأموریّت بزرگ دیگری نیز به عهده داشت و آن بردن‌خانواده پیامبر و مسلمانان ضعیف و باقیمانده در مکّه به مدینه بود.
این مأموریّت، بسیار سنگین و دشوار می‌نمود.
زیرا مکّیان هنگامی که ازغیاب پیامبرصلی الله علیه وآله آگاه شدند بر سختگیری و دشمنی خود افزودند.
زیرادریافته بودند که رهایی پیامبر از چنگ آنان دشواریهای بسیاری برای‌آنان به وجود خواهد آورد.
بنابراین می‌کوشیدند با هر وسیله ممکن بقیه‌یاران آن‌حضرت را در مکّه از پیوستن به او بازدارند.
آنان به دقت،اصحاب و در رأس آنان خانواده پیامبر را تحت نظر داشتند تا مبادا ازچنگشان بگریزند.
پس از مدّتی علی‌علیه السلام کار خود را سامان داد و پنهانی با فواطم (فاطمه‌دختر پیامبر و فاطمه مادر خود و فاطمه دختر زبیر عمّه خود) و نیزبرخی از ضعفای مسلمانان به قصد مدینه حرکت کرد.
آنان مقداری از مکّه‌فاصله گرفته بودند که مکّیان از خروج ایشان آگاه شدند وفوراً عدّه‌ای‌سوار را بسیج کرده درپی آن‌حضرت روانه نمودند تا ایشان را به اجباربه مکّه بازگردانند.
فرماندهی این عده را جناح غلام حارث بن امیّه برعهده داشت.
این عده به تعقیب علی‌علیه السلام و همراهان وی پرداختند و همین که به‌آنان نزدیک شدند، علی‌علیه السلام متوجّه آنان شد.
جناح با شمشیر به‌آن‌حضرت حمله کرد امّا علی‌علیه السلام شتاب کرد و شمشیر را از دست او گرفت‌و با ضربه‌ای کار او را ساخت و وی را کشت.
همراهان جُناح با دیدن‌شجاعت و نیرومندی علی‌علیه السلام تسلیم شدند و آن‌حضرت آنان را رها کردوبا همراهان خویش به حرکت خود به سوی مدینه ادامه داد.