محمد رسول الله(ص) رحلت

رحلت

بیست و سه سال از بعثت و شصت و سه سال از عمر شریفش می گذشت . او در طی این مدت موفقیّتهای بزرگ و عظیمی بدست آورده بود ، موفق شده بود پی و بنیان اجتماعی ننگ آلود و فرسوده را درهم فرو ریزد و بر ویرانه های آن ، پایه و اساس جامعه ای پاک و بافضیلت را بنیانگذاری نماید . او از دل تاریکیها و سیاهیها ، صبحی روشن آفریده بود ، صبحی که روشنایی خیره کننده آن هنوز پس از قرنها می درخشد و به جهان بشر نور و صفا می بخشد . او توانسته بود که از ملّتی عقب افتاده و ناتوان که همچون کرمهایی فرسوده در لجنزار زندگی غوطه می خوردند ، ملّتی قوی و نیرومند بسازد ، ملّتی که امپراطوریهای بزرگ جهان را به لرزه در آورد و ندای عدالت را به سراسر گیتی گسترش دهد . و او اکنون در بستر مرض افتاده و به سرنوشت این ملّت می اندیشد ، ملّتی که باید حتّی پس از مرگ او با کاروان زمان به جلو رود و در امتداد اعصار و قرون مشعلدار تمدّن و عدالت باشد و راه و رسم یک زندگی صحیح و پر سعادتی را به بشریّت بیاموزد .

حرارت تب ، لحظه به لحظه فزونی می یافت و تاب و توان را از پیغمبر خدا سلب می نمود ، می خواست تا به مسجد رود و یکبار دیگر با مردم نماز بگزارد ، ولی شدّت مرض ، قدرت حرکت را از او گرفته بود ، ناچار به استراحت پرداخت دستور داد تا کس دیگری به مسجد رفته و با مردم نماز بگزارد .

کم کم چشمان پیغمبر درهم فرو می شد و حالت ضعف و رخوتی تمام وجودش را در خود غرق نمود ، صدای اذان بلال ، مؤ ذن مخصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله از مسجد برخاست و این صدا پیغمبر را از آن حال بدر آورد .

فرمود : چه کسی با مردم نماز می خواند ؟

گفتند : ابوبکر .

فرمود : کمک کنید تا خودم به مسجد روم .

علی بن ابیطالب و فضل بن عباس زیر بازوان مقدسش را گرفته و در رفتن یاریش می کردند و آن حضرت از شدت مرض و ناراحتی پاهای مبارکش به زمین کشیده می شد ! فاصله کوتاه بین منزل و مسجد پیموده شد و پیغمبر وارد مسجد شد ، خود عهده دار امامت نماز گردید . به هر زحمتی که بود نماز را به پایان رساند . خواست تا در این واپسین دم حیات آخرین سخنان خود را با مردم بگوید و رمز سعادت و دوام و بقای ملّت عظیم اسلامی را به آنان گوشزد نماید .

نخست از گذشته سخن به میان آورد و فرمود : دیگر روزگار من سپری شده و عمرم به پایان رسیده است . من آنچه را که لازم بود به شما رساندم و حق رسالت را ادا کردم . شما را به راه راست هدایت نمودم و راه و رسم راستی و درستی را به شما تعلیم دادم .

و بعد سخن را به آینده کشاند و فرمود : مبادا پس از من همچون قوم یهود به اختلاف و پراکندگی روی آورید ، ملّت یهود پس از موسی راه اختلاف در پیش گرفتند و با بی اعتنایی به دین ، ضربه به ملیّت خود زدند ، ولی من از شما می خواهم که به راه آنها نروید و دنیا و آخرت خود را تباه نسازید ، همیشه با هم متّحد و به هم نزدیک باشید .

و بعد از قرآن و عترت سخن به میان آورده و فرمود : قرآن و عترت ، این دو بازمانده ای که همیشه هم آهنگ و همراهند و این است دو یادگار من در میان شما . من این دو امانت بزرگ را به شما می سپارم و از میان شما رخت برمی بندم .

و در آخر کار خواست تا عملاً سیمای حق و عدالت و مساوات اسلامی را نشان داده و روح مردم را با اهمیّت آن آشنا سازد .

او عدالت اجتماعی را پرتو تساوی می دانست ، تساوی در برابر قانون .

با کمال قاطعیّت می توان گفت که : عاملی بدبختی زاتر از امتیاز داشتن در برابر قانون برای جامعه های انسانی تصوّر نمی شود . زهری است جانسوز ، پیکر گداز ، آنگاه که در کالبد جامعه ای رخنه کند ، از سوی دیگر عدالت بیرون می رود ، امتیار و عدالت همیشه در دو قطب مخالف یکدیگر قرار دارند .

فلسفه قانون چیست ؟ و مکتبهای حقوقی برای چه تکوین یافته اند ؟

از هر چه بحث علمی است می گذریم . این مطلب را ، همه به بداهت و روشنی درمی یابند که قوانین حقوقی ایده ای جز عدالت ندارند . یک قانونگذار برای اینکه به این هدف برسد و در حقیقت از مسیر فلسفه قانون منحرف نشود ، ناچار چشم از هرچه که غیر از جامعه است فرو می بندد . قانونگذاری که با ایده عدالت بر این مسند می نشیند فردبین نیست بلکه جامعه بین است . مقصود از فرد معنای وسیع آن است ، بطوری که حتی طبقات و دسته های جامعه را هم شامل شود .

قانونگذار آنگاه که می خواهد به جامعه نظر کند ، از پشت شیشه های تار به آن نظر می افکند ، بطوری که هیچ طبقه ای در برابر او مشخص و برجسته جلوه نکند ، از پشت چنین شیشه ای است که همه طبقات اجتماعی بصورتی مبهم در بطن جامعه قرار می گیرند و آنچه که در برابر قانونگذار مشخص و موجودیّت دار نمایان می شود ، همان جامعه است .

شاید تعبیر زیبایی نباشد ولی مطلب را خوب نشان می دهد . شیشه عینک قانونگذار باید آنقدر تار باشد که حتی از دیدن برجسته ترین فرد اجتماعی هم عاجز بماند ، ثروتمند را نبیند ، مالک را نبیند ، حاکم را نبیند و حتی پیغمبر را از پشت چنین شیشه ای است که دیگر طبقاتی از قبیل موبدان ، روحانیون ، لشکریان ، کارمندان ، اشراف و . . . معنا و مفهوم خود را از دست می دهند ، همه انسانند و دیگر هیچ . و درچنین شرایطی است که قانون می تواند با توجّه به ایده عدالت ، همچون خون در رگهای جامعه بدود و آن را سرشار از شور و نشاط بنماید .

گفتم : و حتی پیغمبر را و این را ، ما از عمل خود پیغمبر استنباط کرده ایم ، از روش زندگانیش ، از سخنانی که در مقابل مردم گفته است و بالاخره از سرتاپای حیاتش او بر مسند قانونگذاری نشست ، ولی در این مسند حتی خودش را هم نمی دید ، قانون را برای جامعه و برای انسانهای جامعه می دانست ، جامعه ای که خودش هم عضوی از آن بود . قانون برای همه است . و کلمه همه در نظر او آنچنان وسیع بود که حتی خود او را هم بدون هرگونه امتیاز و تشخصی شامل می شد . تساوی در برابر قانون شعار او بود . و نمایش عظیم و پرشکوه این تساوی را ما در همین لحظه به صورتی بارز و برجسته تماشامی کنیم .

و چنین به سخن ادامه داد : میل دارم تا اگر کسی را بر من حقی هست ، بپاخیزد و حق خود را از من مطالبه کند . خجالت نکشید ! من هم مانند شما یک تن مسلمانم ! احقاق حق و مطالبه آن شرم ندارد ، برخیزید و اگر حقی بر من دارید ، از من باز ستانید ، تفاوتی بین من و شما نیست ، قرآن بر همه ما به یکسان حکومت می کند ، خدا با هیچکس رابطه خویشاوندی ندارد و این تنها عمل نیک و شایسته است که انسان را به خدا نزدیک می سازد و تنها عمل ناپسند است که آدمی را از خدا دور می کند . بخدا قسم که اگر من هم از راه صلاح و سداد منحرف شوم همانند دیگر مردم به کیفر عمل خود خواهم رسید .

و با این ترتیب رسول خدا در واپسین دم حیات ، روش قانونگذاری خود را که براساس تساوی کامل مردم در برابر قانون است ، نشان می دهد او برای تأ مین عدالت که هدف قانونگذاری است ، خود را با تمام شخصیّتی که دارد در کنار مردم قرار می دهد و خود را همانند سایر مردم ، محکوم قرآن و قانون خدا می داند و همین است راز اسلام ، رازی که با کلمه قسط و عدل بازگو می شود و جامعه توحیدی را می سازد .

 

محمد رسول الله(ص) داستان غدیر

داستان غدیر
بین راه مکّه و مدینه ، بیابان خشک و تفتیده ای است که عربها آن را صحرای جحفه می نامند . این صحرای شنزار از آثار حیات ، جز چند درخت پرشاخه وحشی و یک برکه آب ، چیز دیگری ندارد و عرب ، برکه آب را غدیر می گوید .

در صحراهای گرمازده عربستان از این غدیرها فراوان به چشم می خورد ولی هیچیک از آنها این شانس را نیاورده اند که سر از تاریخ درآورد و نام خود را سرفصل حساسترین و درخشنده ترین صفحات تاریخ بشر قرار دهند ؛ این تنها غدیر صحرای جحفه است که از میان هم قطاران خود چنین شانس بزرگی نصیبش شده و نام خود را با ابدیّت پیوند زده است .

می دانید چرا ؟ . . . .

برای اینکه جویبار ملایم و پرگسترش اسلام که از درون غار حرا سرچشمه گرفته بود ، سرانجام به این غدیر منتهی گردید . از آنجا شروع شد و در اینجا به حد کمال رسید . ماه تابنده اسلام که از کوه نور طلوع کرده بود ، در صحرای جحفه و در کنار همین غدیر ، بدری تمام گشت . در کنار همین برکه بی نام و نشان بود که پیامبر عالیقدر اسلام پس از آنکه علی علیه السلام را به مقام خلافت و جانشینی خود انتخاب نمود ، منشور کامل شدن دین را صادر کرده و از زبان خدا چنین فرمود :

. . . اَلْیَوْمَ اءَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ واءَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی . . . . (۹)

امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم .

آری ! دین بدون نام علی علیه السلام ناقص بود و نبوّت بدون ولایت ، ناتمام .

بنا است دین ، کامل و نبوّت ، تمام گردد . سال دهم هجری بود و پیغمبر از آخرین سفر حجّ خود بازمی گشت .

اینطور نوشته اند که : در مراجعت از حجه الوداع جمعیّتی در حدود صد و بیست هزار نفر خدمتش بودند . این کاروان عظیم یکی پس از دیگری منازل را پشت سر می گذاشت و به جلو می رفت . خورشید روز هیجدهم ذیحجه
مانند هر روز سر از اقیانوس ریگ ، بدر آورد . کاروان ما شتابان و به سختی راه خود را از میان شنهای نرم بیابان جستجو نموده ، در کام پر لهیب روز فرو می رفت . دلیل راه ، اعلام داشت که اینجا صحرای جحفه است ، به همین زودی به غدیرش خواهیم رسید .

صحرای جحفه !

و یا اقیانوسی از شن و رمل !

شنهایی آتش گرفته و تفتیده که فقط پاهای خشن و پرپینه شتران تاب تحمّل گرمای آنها را داشت .

شتران بصورت قافله هایی دراز ، حاجیان را از مکّه بسوی شهرها و دیارهای خود بازمی گرداندند .

درنگ ، درنگ زنگها !

کجاوه ها !

پالکیها !

اینها همه نشانی از زندگی ابتدایی مسافران بود ، زندگی مسافران ، نشانی از زندگی جهان .

جهانی برکنار از فرهنگ و علم ، دور از صنعت و تکنیک و بالاخره ناآشنا با سیستمهای دقیق اجتماعی و مسایل خاص آن .

به اعماق زمانه فرو می شویم و از میان خونها و آتشها و ستمها و شکنجه ها که نتیجه مستقیم طرز تفکّر دنیای گذشته درباره حکومت بوده است می گذریم ، به هزار و چهار صد سال قبل می رسیم ، به صحرای جحفه .

به آنجا که کاروانها ، حاجیان را از مکّه به شهرها و دیارهای خود باز می گرداند .

پیغمبر در افکار دور و درازی فرو رفته بود ، اندیشه ای بزرگ در سر و سرّی عظیم در سینه داشت ، همان سرّی که می بایست دین به آن تکمیل گردد . این
راز قلب او را سنگین کرده بود و از افشایش بیم داشت ، بیم از مرد بدخواهی که هوسهای خام و نابجایی در سر می پروراندند . آنها گمان می کردند که خدای بزرگ ، دین آیینش را بی صاحب خواهد گذارد . در فکر این بودند که پس از مرگ پیغمبر یکه تازی نموده و زمام امر حکومت را در دست گیرند ، در میان آنها اشخاص بزرگ و مؤ ثری هم دیده می شد . کسانی بودند که می بایست روی افکارشان حساب شود ، اگر پیغمبر راز جانشینی را افشا می کرد ، ممکن بود به کارشکنی پردازند و این کارشکنی برای اسلام و مسلمین گران تمام شود ، ولی بالاخره چه باید کرد ؟ این وحی خداست . دستور آسمان است که هر چه زودتر مساءله جانشینی حل شود و آن کس که خدا او را انتخاب نموده به این مقام تعیین گردد .

پیغمبر در این افکار بود و کاروانیان در فکر اینکه هرچه زودتر به منزلی رسیده و از حرارت خورشید که اینطور بی محابا سیل آتش را بر آنان فرو می ریخت ، خلاص گردند .

سیاهی درختانی چند با سایه ای که در سرابهای اطراف خود انداخته بودند ، از دور نمایان شد ؛ آنجا غدیر خم است . محلّی است که راه مصریان و عراقیان و اهل مدینه از یکدیگر جدا می شود .

آه ! که اگر این جمعیّت متفرّق شود مساءله جانشینی همچنان در ابهام بماند . باید از این موقعیّت استفاده کرد و دستور آسمانی را اجرا
نمود ، ولی باز هم فکرش از اندیشه مردم ، همان مردمی که احیاناً خود در فکر تصدّی این مقامند ، خالی نیست ، مثل اینکه باز هم باید خدا او را از تردید بدر آورد .

پیغمبر به نزدیکیهای غدیر رسیده بود ، ناگهان حالتی به او دست داد همان حالت که در موقع وحی او را می گرفت . دانه های عرق بسان مرواریدهای غلطانی که بر سینه سپید صدف بلغزد ، از پیشانی بلند و تابناکش فرو می ریخت بدنش سنگین شد و مغزش با آسمان ارتباط گرفتن :

یا اءَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اءُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ . . . . (۱۰)

ای پیغمبر ! دستور ما را به مردم ابلاغ کن ! اگر کوتاهی کنی رسالت را به انجام نرسانده ای ، خدا تو را از بدخواهان حفظ خواهد کرد .

این دستور صریح آسمانی ، کار را یکسره کرد . به دستور پیغمبر در کنار همان غدیر ، منبری از جهاز شتران بالا آمد و او بر آخرین نقطه ارتفاعش قرار گرفت . صحرای جحفه تاکنون چنین جمعیّت عظیمی را در خود جای نداده و آسمان هم بر چنین منظره پرشکوهی سایه نیانداخته بود .

پیغمبر اشاره ای کرد و این جمع عظیم در سکوتی که رنگ معنویت داشت فرو رفت . زنگهای شتران فرونشست و نفس در سینه ها حبس شد . بیابان دوباره آرامش لطیف خود را باز یافت و پیغمبر شروع به صحبت کرد ، خدا را ستایش کرد، به یگانگیش اقرار نمود ، پند داد ، موعظه کرد ، با نفس گرمش به جسمها جان بخشید و سرانجام رشته سخن را به راز خلافت کشاند .

شعاع دیدش که تا این لحظه دایره وسیع جمعیت را می پیمود ، جمع شد ، در کنار منبر ، در نقطه ای متمرکز گردید ، نیرویی در خود یافت ، روحش حرارت و بازوانش قوّت گرفت ، دست بسوی آن نقطه دراز کرد . علی علیه السلام را همچون مرغ سبکبالی از روی زمین ربوده و بر سر دست بلندش کرد ، آنقدر بالا برد تا زانوان علی علیه السلام محاذی سینه اش قرار گرفت ، سپس رو به جمعیت کرد و فرمان آسمانی خلافت را بر مردم فروخواند :

من کنت مولاه فهذا علی مولاه ، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله . (۱۱)

هر کس تحت سرپرستی و ولایت من است علی سرپرست و ولی او است .

خداوندا ! دوستانش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن باش ، یارانش را یاری کن و آنها که او را در برابر حوادث تنها گذارند ، تنها گذار .

علی علیه السلام با این فرمان به مقام امامت منصوب شد . شور و ولوله ای در مردم افتاد شادمانی و سرور بر جمعیّت بال و پر گسترد ، بهشتیان به یکدیگر تبریک گفتند و مردم به علی علیه السلام .

و خدا چنین فرمود :

. . . اَلْیَوْمَ اءَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ واءَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَرضیتُ لَکُمُ الاِْسْلامَ دیناً . .
. . . (۱۲)

محمد رسول الله(ص) روز پیروزی

روز پیروزی
. . . و آن روز ، روز عظیم و بزرگی بود که نبی اکرم پس از هشت سال با جلال و شکوهی پرابهت ، قدم به مکّه می گذارد . هشت سال پیش بود که بزرگان این شهر و بت پرستان قریش برای قتلش توطئه کرده بودند .

چهل جوان نیرومند را از قبایل مختلف عرب انتخاب کرده و به آنان مأ موریت داده بودند تا در نیمه شبی تاریک به خانه اش حمله برند و او را در بسترش به قتل برسانند و دیدیم که محمّد صلی الله علیه و آله از این جریان مطّلع گشت و در همان نیمه شب از مکّه قدم بیرون نهاد و راه مدینه را در پیش گرفت . او از شهر خود در به در شد و سر به کوه و دشت نهاد . مکّه تعالیم او را نفهمید و هاضمه فکری بزرگان ستم پیشه از هضم مکتب عادلانه او درمانده و عاجز بود . ناچار مکّه ظلم آلود را پشت سر نهاد و بسوی مدینه رهسپار گشت .

اکنون درست هشت سال از شب هجرت می گذرد . در طول این هشت سال شرایط ، تغییر فاحشی کرده است و این تغییر در همه حال به نفع محمّد و اسلام بوده است . پیامبر پس از هجرت در مدینه ، آزادانه فعالیت پیگیر و مداوم خود را شروع کرد . افکار آسمانی او همچون آب زلالی که به تشنه کامی رسد ، به روح مردم مظلوم و ستمکش ، صفا و نیرو بخشید و اینک مردم ستمدیده و از هم جدا ، در پرتو تعالیم محمّد بصورت حلقه های به هم پیوسته زنجیری درآمده اند که هیچ نیرویی قادر به از هم گسیختن آن نیست و روز به روز هم بر دامنه و گسترش این قدرت افزوده می شد .

قبایل یکی بعد از دیگری سر به آستان محمّد فرود می آوردند و اسلام هر روز رونق و شکوه تازه تری می یافت ، ولی با تمام این موفقیّتها ، پیغمبر همیشه نگران مکّه بود ، بتهای بزرگ و جبّاران اجتماع ، همه در مکّه جای گرفته بودند . بت پرستی و ستمگری از مکّه و بزرگان مکّه منشاء می گرفت و تا مکّه سقوط نکند ، اسلام و مسلمین نمی توانند آسوده خاطر شوند .

رسول خدا تصمیم به فتح مکّه گرفت . خیلی محرمانه ، قوا را بسیج کرد و محرمانه به راه افتاد . پس از هشت سال با قدرت و نیرویی که زمین حجاز تا آن روز به خود ندیده بود به نزدیکیهای مکّه ورود کرد .

ابوسفیان بزرگ مکّه و پیشوای ستمگران ، که کم و بیش از جریان باخبر شده بود ، در همان شب دست یکی از دوستان خود
را گرفت و با او از شهر خارج شد ، خواست تا از تاریکی شب استفاده کند و دور از چشم مسلمین ، خود ، شخصاً نیروی آنان را ببیند . تپه های ریز و درشت را یکی پس از دیگری پشت سر گذارد تا اینکه به صحرای مرالظهران رسید ، سپاهی عظیم صحر را پر کرده بود ، شیهه اسبان لرزه بر کوه می افکند و به همراه آن اندام ابوسفیان نیز به لرزه درآمد .

اوه ! این چه نیروی عظیمی است که در برابر خود می بینم ؟

اینها از کجا و برای چه آمده اند ؟ !

چه قدرتی می تواند با اینها مقابله کند ؟ !

راستی این محمّد است که این همه نیرو گرفته و تا این اندازه عظمت و شوکت پیدا کرده است ؟

ابو سفیان در آن شب ، پایه های حکومت ظالمانه خود را لرزان و مضطرب دید و تشخیص داد که دیگر روزگار سروری و سالاری ستمگرانه او به پایان رسیده است ، ناچار در همان شب و به همراه ابن عباس به محضر پیغمبر رفت و اسلام آورد .

ابو سفیان با روحی متزلزل و پریشان بسوی مکّه بازگشت و به دنبال آن سپاه اسلام با جلال و شکوهی بی مانند قدم به آستان خانه خدا و شهر خدا نهادند .

محمّد یتیم و همان شخصیّتی که هشت سال قبل به جرم عدالت خواهی و خداپرستی ناچار بصورت فرار از این شهر خارج شده بود ، اکنون با پیروزی و عظمت به شهر ورود می کند و سپاه او علی رغم بت پرستان
، فریاد تکبیر سر داده اند . نام خدا بتهای کعبه را به لرزه درانداخت و سرانجام هم با دست علی بن ابیطالب علیه السلام از سریر خدایی سرنگون شدند .

در آن روز ، پیغمبر خطابه ای برای مردم ایراد کرد و اصول اسلام را که بر پایه ایمان به خدا و یکتاپرستی قرار داشت برای مردم توضیح داد . توده جمعیت تاکنون از این مطالب نشنیده بودند ، عدالت برای آنان مفهومی ناآشنا بود ، مساوات و برابری را نمی شناختند . آنها با ستمکشی خو گرفته بودند و این برای آنان طبیعت دومی شده بود ، هرگز باور نمی کردند که کسی پیدا شود و در مقابل چشم ابوسفیانها و سایر گردنکشان سخن از برابری فقیر و غنی بگوید و حشمتها و جلالهای موهوم و ظالمانه را درهم فروکوبد .

این مسایل برای مردم فوق العاده جالب بود ، احساس می کردند که تازه دارند از خوابی گران برمی خیزند . می دیدند که سخنان محمّدصلی الله علیه و آله بینایی تازه ای به آنها می دهد و یا در حقیقت روح تازه ای است که به کالبد بی جانشان می دهد .

خطابه پیغمبر ، اثر خود را بخشید ، به مغزها و روحها تکان داد ، قلبها را تسخیر کرد و زاویه های نوی در برابر دیدگان مردم محروم بگشود .

سیل جمیعت به سویش روانه گشت و دسته دسته به نام بیعت دست در دست رسول خدا نهادند . در همان صبح اول ، جمعیّت عظیمی اسلام آورد و آنگاه نوبت به خانمها رسید
. بانوان مکّه ، عصر آن روز به محضر رسول خدا شرفیاب شده و بیعت نمودند و در حقیقت این بانوان جهان بودند که آن روز در پیشگاه اسلام قرار می گرفتند .

اسلام ، مکّه و غیر مکّه ، شرقی و غربی ، قدیم و جدید نمی شناسد . اسلام دینی است جهانی و برای تمام بشر در تمام اعصار و قرون ، اکنون ببینیم که پیامبر از زنان ، به نام چه اصولی بیعت گرفته است و از بانوان جهان چه خواسته است ؟

پیغمبر بانوان را به حضور طلبید و به موجب دستور صریح قرآن اصول زیر را به آنان عرضه داشت :

۱ یکتا پرستی : زن مسلمان باید به خدای یکتا ایمان داشته باشد و در همه جا و در همه حالات او را ناظر بر خود و حاکم بر خود بداند .

۲ امانت : زن مسلمان باید امین باشد و هیچگاه دست خیانت و تجاوز به مال شوهر و یا اموال دیگران دراز نکند .

۳ عفت : زن مسلمان باید هرگز از مسیر عفت و پاکدامنی خارج نشود و تن به زنا و اعمال منافی عفت ندهد .

۴ کسی را نکشد : یک بانوی مسلمان هیچگاه دست به قتل نفس نمی زند و آدم نمی کشد .

۵ بهتان نزند : و یا به عبارت دیگر فرزند نامشروع خود را که از شوهرش نیست به شوهر نسبت ندهد .

۶ گناه نکند : اوامر الهی را اطاعت نماید و از محرمات و گناهان بپرهیزد و اسلام را همانطور که هست بپذیرد و به مقررات آن عمل کند .

و اینها بود اصول اولیّه ای که پیغمبر اسلام در نخستین روز فتح مکّه به جامعه بانوان آن شهر و به گروه زنان جهان عرضه داشت و از آنان خواست تا زندگی اسلامی خود را بر پایه این اصول آسمانی قرار داده و با قبول و انجام دادن آنها در حلقه جامعه اسلامی وارد گردند .

با این ترتیب مکّه فتح شد و پیغمبر چند صباحی در آنجا توقف کرد و آنگاه خود دوباره بسوی مدینه برگشت . در این هنگام ، تقریباً تمام شبه جزیره عربستان ، اسلام را پذیرفته و مسلمان شده بودند .

در سال دهم هجری ، نبی اکرم به قصد زیارت خانه خدا و انجام مراسم حجّ دوباره به مکّه رفت و در مراجعت از مکّه و طبق دستور الهی در روز غدیر علی بن ابیطالب علیه السلام را به مقام امامت به جامعه های اسلامی معرفی کرد .

محمد رسول الله(ص) نقشه قتل

نقشه قتل
بزرگان مکّه در آن روزگار مجلسی داشتند به نام دار الندوه . دار الندوه محل تجمع شیاطین حجاز بود ، آنگاه که مشکلی پیش می آمد و حادثه ای در برابرشان قرار می گرفت در آنجا گرد می آمدند و به مشورت می پرداختند تا برای حل مشکل ، فکری کنند . چه مشکلی از مشکل محمّد صلی الله علیه و آله عظیمتر و چه حادثه ای از حادثه دعوت محمّد می تواند برای آنان خطرناکتر باشد ؟ دعوتی که جامعه را بسوی عدالت می خواند و امتیازاتی را که این شیطانکها در طول سالها برای خود ساخته و پرداخته بودند از بین می برد ، دعوتی که پایه های سروری و سالاری آنها را درهم فرو می ریزد .

آنان از وجود کثیف خود انسانی برتر ساخته بودند و توده جمعیّت را حیوان و برده و بنده خویش می پنداشتند ، حیوانات و برده هایی بارکش و زحمتکش که باید در لجنزارهایی که به دست این خون آشامان استثمارگر برایشان فراهم شده است جان دهند و از ثمره جان خویش بر حجم ثروت انسانهای برتر بیافزایند و اینک این دعوت درست در قطبی مخالف این مسیر ، می خواهد جلو برود ؛ آه که چه حرف عجیبی ! او اینها همه را ، انسان می داند ، آن هم انسانهایی همپایه ما و همچون ما دارای حقوق انسانی . او می خواهد با همه چیز ما بجنگد و افکار و عقایدی را که قرنهاست با آن خو گرفته ایم در هم بکوبد . راستی که اگر دست به پیشگیری نزنیم همه چیز ما را در آتش انقلابی که روشن کرده است می سوزاند و خاکستر می کند ، باید هر چه زودتر و سریعتر دست بکار شد و چاره ای اندیشید .

در دارالندوه اجتماع کردند تا چاره ای بیندیشند ، تا نور خدا را خاموش سازند تا بلکه بتوانند همچنان به خود کامگیهای خویش ادامه دهند . راه حلّهای فراوانی پیشنهاد شد ، ولی سرانجام تصمیم بر این گرفتند که چهل جوان نیرومند از چهل قبیله عرب انتخاب کنند و به آنان مأ موریت دهند تا در نیمه شبی تاریک خانه محمّدصلی الله علیه و آله را محاصره کنند و در لحظه ای مناسب با شمشیرهای برّنده خویش به درون بتازند و آن حضرت را در بستر خویش قطعه قطعه کنند ، باشد تا نغمه توحید خاموش شود و شعله های انقلاب آرام گیرد .

تروریستهای عرب در شبی تاریک و هول انگیز ، خانه رسول خدا را محاصره کردند . در آن شب ، خطری بزرگ و جدّی ، جان رسول خدا را مورد تهدید قرار داد و یکبار دیگر قیافه مهیب مرگ در برابر اسلام و مسلمین نمودار گشت . می رفت تا این شعله مقدس یکباره خاموش شود و دوباره جهان در تاریکی و سیاهی غرق گردد . در این لحظه حساس بود که یک فداکاری و شجاعت فوق انسانی ، می توانست این سرنوشت را تغییر دهد و پیغمبر و اسلام را از مرگ نجات بخشد .

پیغمبر صلی الله علیه و آله با وحی الهی از تصمیم دشمنان مطّلع شد و نیز دانست که هم اکنون خانه اش در محاصره مخالفان است باید هر چه زودتر فکری کرد و نقشه دشمن را نقش برآب ساخت ، مساءله ای فوق العاده مهم و حساس بود .

باید دید که دستور خدا در این زمینه چیست ؟
سرانجام پیام الهی رسید و به رسول خدا دستور داد که از مکّه خارج شده و بسوی مدینه رهسپار گردد ولی برای اینکه دشمن از جریان مطّلع نشود لازم بود که شخصی در بستر مخصوص رسول خدا بخوابد تا با این ترتیب ، محاصره کنندگان اغفال شده و از خارج شدن رسول خدا مطلع نشوند و اکنون کیست که این فداکاری عظیم را به جان بخرد و وجود خویش را در معرض شمشیرهای برّنده دشمن قرار دهد تا جان پیغمبر محفوظ بماند ؟

و باید شخصی خود داوطلب این فداکاری شود و حاضر شود به بستری قدم گذارد که هر لحظه ممکن است شمشیرهای برّنده مشرکین بر آن فرود آید و در اینجاست که ما به یکی دیگر از جلوه های شکوهمند علی بن ابیطالب علیه السلام برخورد می کنیم . او به پیغمبراسلام ، ایمان آورده بود ، ایمانی ثابت و پایدار ، بلکه چیزی بالاتر از ایمان ، اعتقاد و ایمانش به خدا و رسول خدا به سرحد عشق و شیدایی رسیده بود ، عشقی که در برابر شکوه و جلال آن ، همه چیز محو و نابود می شود .

علی علیه السلام دیگر شخصیّتی متعلّق به خودش و به خدا و رسول خدا آنچنان قوی و نیرومند بود که در راه حفظ آیین خدا و حفظ جان رسول خدا حتی جان خود را هم فراموش می کرد .

پیغمبر علی علیه السلام را خواست و به او فرمود : من مأ مور به هجرت شده ام اینک خانه ام را ، دشمنان محاصره کرده اند و خدا به من دستور داده تا از مکّه بیرون شوم و بسوی مدینه رهسپار گردم . و علی علیه السلام همچنان آرام و ساکت به سخنان پیغمبر خدا گوش می داد و رسول خدا اضافه فرمود : ولی مطلب مهمّ این است که به منظور اغفال دشمن باید کسی در بستر من بخوابد تا محاصره کنندگان از رفتن من مطّلع نشوند و آیا تو این وظیفه حساس و خطرناک را به عهده می گیری ؟

پیغمبر صلی الله علیه و آله ساکت شد و علی علیه السلام در فکری عمیق فرو رفت در مغز علی علیه السلام چه گذشت نمی دانیم ، اینقدر می دانیم که پس از لحظه ای سر برداشت و گفت : یارسول اللّه ! اگر من به بستر شما بروم جان شما محفوظ می ماند ؟

رسول خدا فرمود : آری !

وآنگاه علی علیه السلام عرضه داشت : جانم فدای تو باد ! به هر جا که می خواهی برو و من این مأ موریّت خطیر را به عهده می گیرم .

علی علیه السلام به جانب بستر رفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله بسوی مدینه و تاریخ این فداکاری پرشکوه را بنام علی بن ابیطالب در سینه جاودان خود جای داد و خدا نیز این آیه را نازل فرمود : وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرضاهِ اللّهِ . . . . (۸)

پیغمبر پس از خارج شدن از شهر ، یکی دو روز با ابوبکر در غاری پنهان شد و آنگاه رو بسوی مدینه نهاد . و این مسافرت بعدها مبداء تاریخ اسلامی شد و بنام تاریخ هجری معروف گردید .

مردم مدینه که تعدادی از آنها قبلاً به مکّه آمده و مسلمان شده بودند ، از نبی اکرم اسلام استقبال پرشوری نمودند و مقدم آن حضرت را گرامی داشتند .

پیغمبر در مدینه از آزادی کاملی برخوردار بود و در نتیجه توانست با تبلیغات عمیق و مؤ ثر خود ، اسلام را پر و بال دهد و جمعیّتها و قبایل زیادی را متوجّه اسلام سازد .

دشمنان پیغمبر که در مکّه بودند ، از پیشرفت سریع پیغمبر احساس خطر کرده و خود را آماده جنگ با آن حضرت ساختند .

نخستین جنگ در سال دوم هجری اتفاق افتاد و بنام جنگ بدر معروف شد . در سال سوم جنگ احد و در سال پنجم جنگ احزاب به وقوع پیوست . در تمام این جنگها ، سربازان
مسلمان با نیرو و قدرت ایمان در میدان جنگ دلاوریها کرده و دشمن مهاجم را که به قصد نابود کردن آنان راه مدینه را در پیش گرفته بود از بین برده ، شکست دادند .

پیغمبر برای اینکه کار خود را با کفّار قریش و دشمنان مکّی خود یکسره کند ناچار در سال هشتم هجری بسوی مکّه حرکت کرد .

محمد رسول الله(ص) قدرت وحی ۲

قسمت دوم
و طلحه اضافه کرد : آری ! پیامبران مانند طلایی هستند که ارزش آنها در آتش معلوم می شود ، مصائب و مشکلاتی هم که پی در پی برای رسول خدا پیدا می شود به منزله همان آتش است .

و از نظر تحلیل اجتماعی ، این نکته قابل توجه است که چرا جامعه های بشر در برابر مصلحین بزرگ و پیامبران الهی ، همیشه و در همه جا در بدو امر ، عکس العمل منفی نشان داده و با آنان به مبارزه برخاسته اند ، ننگینترین و شرم آورترین صفحات تاریخ بشر را مبارزه مردم با انبیا خدا تشکیل داده است .

پیامبران ، گذشته از مقام معنوی و الهی ، مردمی بودند که جامعه را بسوی خیر و نیکی و درستی و امانت و دیگر اصول انسانی و اخلاقی دعوت می کردند ، ستم و ستمگری را محکوم می کردند . برنامه اصلی آنان در مسیر فعالیتهای اجتماعی حمایت از مظلومان و مبارزه با ستمگران بوده است .

این انبیا بوده اند که برای نخستین بار در تایخ بشر ، سخن از حقوق انسانی به میان آورده و مردم را با این حقوق آشنا ساخته اند ، ولی عجیب ، عکس العمل جامعه در برابر آنان بوده است . مردم به جای آنکه از منطق عالی و آسمانی انبیا استقبال کنند و راه و روش عادلانه و انسانی آنان را بکار بندند به مبارزه با آنان برخاسته اند .

ابراهیم پیغمبر ، سخن از عدالت و محکومیت نمرود می گفت ولی مردم آتش می افروختند تا او را در میان شعله هایش بسوزانند و رسول اکرم صلی الله علیه و آله کمر به نجات انسانها بربسته بود ولی مردم به جای آنکه او را یاری کنند و به حکومت جبارانه ابوسفیانها و به خدایی احمقانه بتها خاتمه دهند در برابرش به صف بندی پرداختند و او را مورد اهانت و تمسخر و استهزا قرار دادند .

پس از درگذشت ابو طالب و خدیجه ، آن چنان کار بر پیغمبر و مردم مسلمان سخت شد که ناچار پیغمبر تصمیم گرفت از مکّه خارج شده و به دیاری دیگر برود ، به این جهت بدون مقدمه و بدون اینکه کسی را از تصمیم خود آگاه سازد از شهر خارج شد و راه طائف را در پیش گرفت .

طائف ، قصبه ای بود نزدیک مکّه و دارای آب و هوایی خوش و سالم ، درحقیقت طائف ، نقطه ییلاقی مکّه محسوب می شد ، بزرگان مکّه آنگاه که می خواستند به استراحت پردازند و از آب و هوایی مطبوع و خنک بهره مند شوند به طائف می رفتند .

طائف از نظر مردم بت پرست مکّه یک امتیاز دیگر هم داشت و آن امتیاز موهوم ، این بود که بت معروف لات نیز در آنجا قرار داشت به این جهت عده ای هم به منظور زیارت این بت بدان سوی می شتافتند ولی سفر رسول خدا به طائف از سفرهای دیگر جدا بود ، او می رفت تا مردم طائف و قبیله بنی ثقیف را به اسلام و توحید و عدالت دعوت کند ، ولی پیدا بود که دشواریهای رسول خدا در طائف اگر بیشتر از مکّه نباشد کمتر نخواهد بود ، چه آنکه مردم طائف و مخصوصاً قبیله بنی ثقیف به پستی و فرومایگی معروف بودند .

در مکّه سر و کار پیغمبر با بزرگان قریش بود و قریشیان هر چه بودند مردمی خانواده دار بودند ، ولی مردم طائف و مخصوصاً ذغال فروشان بنی ثقیف از هر گونه مردی و مردمی بدور بودند ، ارزشها را همه در پول خلاصه می کردند و به این جهت معتقد بودند که اگر بناست کسی به پیغمبری انتخاب شود آن کس باید ولید بن مغیره و یا عروه بن مسعود ثقفی باشد . آنها کم و بیش اخباری از بعثت حضرت محمّدصلی الله علیه و آله شنیده بودند و می دانستند که یک نفر از آل هاشم که به پاکی و درستی و امانت معروف است در مکّه خود را پیامبر خوانده و مردم را بسوی خدای یکتا دعوت می کند ولی هنوز او را ندیده بودند و از مقالات او بدرستی اطلاعی نداشتند و پیغمبر با این مسافرت می خواست که مقالات آسمانی خود را در معرض افکار آنان قرار دهد و آنها را نیز بسوی خدا دعوت نماید .

نبی اکرم صلی الله علیه و آله از مکّه حرکت کرد ، سه شبانه روز ره پیمود تا اینکه سرانجام درختان طائف در حاشیه افق در برابر رسول خدا نمودار شد و هر چه پیغمبر پیشتر می رفت و به شهر نزدیکتر می شد ، این افق پرطراوت ، باشکوه و جلال بیشتری در برابرش رخ می نمود .

طائف به طراوت و صفا و باغهای سبز و خرم و هوای خنک و معتدل معروف بود ، ره پیمایی به پایان رسید و بیابان خشک و سوزان پشت سر گذارده شد و پیغمبر خود را در برابر بهشت حجاز می دید ، می دید که شهر طائف با تمام زیباییش در برابر او دامن گسترده است و آیا سرنوشت او در این شهر چه خواهد بود ؟ آیا مردم طائف در برابر او و مقالات آسمانیش چه عکس العملی از خود نشان خواهند داد ؟ آیا سخنش را می پذیرند و یا همچون مردم مکّه او را مورد تمسخر و استهزا قرار داده و سرانجام هم به شکنجه و آزارش خواهند پرداخت ؟

رسول خدا در فکری عمیق فرو رفته بود ، تا از پشت پرده انبوه و متراکم زمان ، سرنوشت آینده خود را در این شهر بفهمد ، ولی این سرنوشت هر چه باشد تأ ثیری در اراده همچون کوه رسول خدا نمی تواند داشته باشد ، او باید مأ موریت الهی خود را به انجام رساند ، آنچه که برای او مطرح نیست مساءله عکس العمل مردم است . وظیفه را باید انجام داد ، باید حق و عدالت را ترویج کرد ، باید چراغ هدایت را برافروخت ، گواینکه این اظهار حق و این رهنمایی توأ م با مشکلاتی توانفرسا باشد .

او خود را آماده کرده بود تا در راه انجام وظیفه رسالت ، هرگونه زحمت و مشقتی را تحمّل کند ، بنابراین از سرنوشت مبهم و نامعلوم نمی هراسید . با قاطعیّت قدم به شهر نهاد و یکسر بسوی رؤ سای شهر رفت ، بسوی رؤ سای قبیله بنی ثقیف که در عین حال رؤ سای طائف نیز بودند .

پیغمبر به منزل یکی از آنها ورود کرد و اتفاقاً این ورود به هنگامی بود که جمعی از مردم طائف و بزرگان شهر نیز در آنجا مجلش داشتند ، جریان این مجلس را کتاب پیامبر چنین تشریح می کند ، می نویسد :

ورود محمّد صلی الله علیه و آله با قیافه ای که داشت انظار را متوجه خود کرد همینکه کلمه سلام علیکم را گفت چشمها بیشتر متوجه وی شد زیرا این جمله نزد آنها مرسوم نبود و دانستند که مرد غریبی است . محمّد به گوشه اطاق رفت ، صاحب منزل که ازرؤ سای بنی ثقیف بود با چشم همانطور او را تعقیب کرد تا نشست و فوری صدای او به این جمله بلند شد : از کجا هستی ؟

پیغمبر فرمود : از مکّه .

گفت : از چه قبیله ای ؟

و باز هم رسول خدا جواب داد : از قریش .

سؤ ال کرد : از کدام تیره ؟

جواب : از تیره بنی هاشم .

سرانجام پرسید : نامت چیست ؟

و رسول خدا فرمود : محمّد بن عبداللّه .

آن رئیس قبیله گفت : این تو هستی که ادعای پیامبری می کنی و آن غوغا را در مکّه به راه انداخته ای ؟

فرمود : آری ! من هستم ، رسول خدا ! و برای هدایت قوم عرب مبعوث شده ام به همین نیّت پیش تو آمده ام که تو و قبیله ات را به راه سعادت و خیر دعوت کنم .

و آنگاه به مناسبتی رسول خدا شروع به تلاوت آیات قرآن کرد ، وقتی که رسول خدا آیات قرآن را تلاوت می فرمود ، حالتی روحانی پدید می آمد و هر شنونده ای در آن حالت غرق می شد ، جذبه و کشش آسمانی و ملکوتی قرآن ، هر شنونده ای را بسوی مفاهیم بلند آن جذب می کرد .

بسیاری از مردم عرب فقط با شنیدن چند آیه از آیات قرآن مسلمان شده به آن حضرت ایمان آورده بودند و به این جهت یکی از توصیه های مخالفان ، به مردم این بود که کوشش کنند که صدای قرآن خواندن رسول خدا را نشنوند و بسیار اتفاق می افتاد که مردمی پنبه در گوش خود کرده و به محضر پیغمبر می رفتند تا او را از نزدیک ببینند و در عین حال بنا به توصیه مخالفان پنبه در گوش می کردند تا صدای تلاوت قرآن را نشنوند ولی همینکه نگاهشان به سیمای جذاب رسول خدا می افتاد کم کم خود را فراموش می کردند و آنگاه که پیغمبر شروع به قرآن خواندن می کرد آنان نیز کم کم پنبه را از گوش خود بیرون می آوردند و گوشهاشان با صدای پیغمبر آشنا می شد . مجذوب می شدند و مفاهیم بلند و آسمانی قرآن به همراه صدای پرکشش پیغمبر آنها را از خود بی خود می کرد ، به عالمی روحانی ورود می کردند به عالمی که دور از هرگونه عصبیّت و لجاج بود . در این شرایط بود که زنجیر آداب و رسوم قومی از دست و پای فکر و عقل آنها بازمی شد و نیز توصیه های مخالفان را از یاد می بردند . وقتی که رسول خدا تلاوت قرآن را به پایان می رساند آنان نیز مجذوبانه در برابرش تسلیم می شدند و زبان به وحدانیّت خدا و رسالت او می گشودند و سرانجام مسلمان می شدند .

همه ، حتّی رؤ سای بنی ثقیف از این جریان داستانها شنیده بودند و نیز در آن مجلس به چشم خود می دیدند که چگونه شنوندگان صدای پیغمبر مجذوب شده ، آرام آرام خود را به او نزدیک می کنند .

صاحب منزل که یکی از رؤ سای قبیله بنی ثقیف بود می دید که مجلس نشینان یکسره و یکپارچه محو کلام رسول خدا شده اند مثل این است که کلمات قرآن که از حنجره پیغمبر بیرون می آید از مرز جسمهای شنوندگان می گذرد و به عمق روح آنان ورود می کند . او تأ ثیر آیات قرآن را در حالت چشمان شنوندگان بخوبی حس می کرد و متوجّه شد اگر رسول خدا همچنان به قرآن خواندن ادامه دهد آنچنان شنوندگان را شیفته و شیدای خود می کند که دیگر مهار کردن آنان کار ساده و آسانی نخواهد بود به این جهت فریاد کشید : بس است ! و با این ترتیب ، مانع از این شد که رسول خدا بقیّه آیات را بخواند .

پیغمبر با روحی بسیار افسرده ، سکوت فرمود و می دید که نفس گرمش در قلب و دل این سنگدلان اثر نمی کند ، در آن مجلس گفتگوها بین رسول خدا و بزرگان بنی ثقیف انجام گرفت ؛ نتیجه این مکالمات و گفتگوها این بود که رسول خدا یکباره از آنان نیز ماءیوس و ناامید شود و آنان را نیز مانند مردم مکّه به حال شرک و کفر و ضلالت خود واگذارد .

پیغمبر از آن مجلس بیرون آمد و یک ماه در آن شهر بماند و به هرکس می رسید او را به اسلام دعوت می کرد ولی نتیجه تمام این فعالیتها صفر بود ، سرانجام رؤ سای شهر که از نفوذ کلام و استقامت پیغمبر صلی الله علیه و آله سخنها شنیده بودند تصمیم گرفتند که او را از شهر خارج سازند تا مبادا کلمات گرمش در قلب و دل جوانها اثر کند و آنها را از راه و رسم پدران خود باز دارد . به این جهت عده ای را مأ مور کردند که حضرتش را مورد تمسخر و استهزا و حتی سنگ پرانی قرار دهند .

رسول خدا صلی الله علیه و آله در طائف با یکی از سخت ترین و دردناک ترین مراحل زندگی رسالت خود روبرو شد ، حوادث در طائف آنچنان طاقت فرسا و غیرقابل تحمّل بود که رسول خدا ناچار شد آن شهر را نیز ترک کند و مساءله مهمّی که در آن هنگام در برابر رسول خدا قرار داشت این بود که به کدام سو برود ؟ از طائف بیرون آمد و رو بسوی نخله که در نزدیکیهای شهر مکّه قرار داشت نهاد ، تصمیمش این بود که چند روزی در آنجا توقّف کند و باده نشینانی را که در اطراف و نواحی نخله سکونت داشتند با افکار و مقالات خود آشنا نماید و بذر اسلام را در سرزمین روح آنان بیافشاند ، باشد تا روزی که این بذر رشد کند و بصورت درختی بارور و سعادت بخش ، سرزمین را در برگیرد . ولی بالاخره باید از آن سرزمین نیز کوچ کند مگر می توان در نخلستانی بی در و بند برای همیشه زندگی کرد و علاوه او وظیفه ای خطیر درپیش دارد .

به گوشه نخلستان پناه بردن و از غوغای اجتماع دامن به کناری کشیدن کار او نیست ، او باید به نجات انسانها برخیزد . باید آوای عدالت را در قلب جهان درافکند و ظلمها و ستمها را ریشه کن سازد ، مگر حوادث طائف می توانند او را از انجام وظیفه باز دارند ؟

این حوادث و این ناکامیها ممکن است بتوانند در مزاج انسانی عادی و معمولی اثر بگذارند و او را از مسیر انجام وظیفه خارج سازند ولی مساءله این است که او انسانی عادی و معمولی نبود ، او پیغمبر و برگزیده خدا بود . قدرت و نیرویی پیامبرانه داشت ، هیچ حادثه ای هرچه هم سخت و شکننده باشد نمی تواند در نیروی پیامبران اثر منفی بگذارد و آنان را از تعقیب هدف باز دارد .

رسول خدا پس از آنکه چند روزی در نخله توقّف کرد تصمیم گرفت دوباره بسوی مکّه برود . زید بن حارثه از این تصمیم متعجّب شد عرضه داشت : یا رسول اللّه ! چگونه می خواهی بسوی مکّه بروی در صورتی که مردم مکّه تو را از خود راندند و شرایطی بوجود آوردند که تو الزاماً شهر آنان را ترک کنی.

پیغمبر جواب فرمود : خدا خودش یار و مددکار ما است و او خود این مشکل را حل خواهد کرد .

و آنگاه رسول خدا بسوی مکّه به راه افتاد به نزدیکیهای شهر رسید به آنجا که کوه نور و غار حراء قرار داشت آنجا که آشیانه دائمی پیغمبر بود و او به این کوه و به این غار انس و الفتی تمام داشت . در همین کوه بود که درس نبوّت را آموخت و راه نجات انسانها را از بدبختی . همین کوه و غار حرایش بود که او را سالها در خود جای داد تا به تفکّر و اندیشه بپردازد ، او با این کوه پیوندی ناگسستنی داشت درسها را در اینجا آموخته بود و اراده اش از سختی و صلابت این کوه شکل گرفته بود .

آری ! اراده اش بسان کوه قوی و پرنیرو و پرصلابت بود . او مردی نبود که از برابر حوادث فرار کند و هدف و عقیده را به دست فراموشی بسپرد . بسوی کوه رفت تا باز هم در شکاف نیروآفرین و اندیشه زایش به تفکّر پردازد و دوباره راه خود را بسوی مکّیان سرسخت باز کند . او دو عقب نشینی را پشت سر گذارده بود یکی در جبهه مکّه و یکی هم در جبهه طائف ، عقب نشینی ای که حمله و پیشرفتی عظیم را به دنبال خود داشت و اکنون می اندیشد که چگونه حمله خود را ، حمله ای که پرلطف و سعادت آفرین است بسوی جبهه اول شروع کند .

اندیشید که : برای ورود به مکّه از سنّت دیرین عرب یعنی از جوار استفاده کند و با استفاده از جوار خود را در پناه یکی از متنفذین شهر قرار دهد تا مخالفان ، قدرت حمله به او را نداشته باشند .

جوار از نظر معنای لغوی به معنای همسایگی است و در اصطلاح مردم آن روز عرب ، عبارت بود از پناه گرفتن و پناه دادن . بر کسی که جوار می داد لازم بود از حقوق جوارگیرنده دفاع کند و از او همچون یکی از افراد خانواده خود حفظ و حراست کند .

رسول خدا شخصی را به نزد اخنس بن شریق فرستاد تا از او جوار بخواهد ولی او به نام اینکه هم پیمان و حلیف بزرگان مکّه و مخالفان آن حضرت است از دادن جوار خودداری کرد .

پیغمبر به یاد سهیل بن عمرو افتاد و از او جوار خواست ولی او هم به بهانه هایی جوارخواهی آن حضرت را رد کرد .

سرانجام کسی به نزد مطعم بن عدی فرستاد و از او جوار خواست و او پذیرفت . روزنه ورود گشوده شد و رسول خدا وارد شهر شد و گویا آن شب را در خانه مطعم بسر برده است . فردای آن روز رسول خدا در پناه شمشیرهای برادر زاده های مطعم ، به مسجدالحرام وارد شده و طواف فرمود .

ابو جهل همینکه نگاهش به پیغمبر افتاد فریاد زد : آه ! اینک محمّد تنهاست . ولی طعیمه فریاد او را در گلو خفه ساخت و گفت : برادرم مطعم به او جوار داده است . وناچار ابو جهل ساکت شد . پیغمبر پس از طواف و پس از سعی بین صفا و مروه به خانه خود مراجعت کرد .

. . . و دوباره دریای آرام طوفانی شد و باز هم بیانات منطقی و جذّاب رسول خدا موجهایی کوه پیکر را در اقیانوس فکری جامعه به تموج انداخت و باز هم مخالفان دست بکار شدند و این بار تصمیم گرفتند که کار رسول خدا را یکسره کنند و این کار جز با قتل رسول خدا یکسره نمی شد .

محمد رسول الله(ص) قدرت وحی ۱

قدرت وحی پس از وحی
قسمت اول
. . . و آنگاه از کوه به زیر آمد ، به خانه رفت . نخستین شخصی که به او ایمان آورد ، خدیجه علیهاالسلام بود و دومین نفر هم پسر عمویش علی علیه السلام . رسول خدا سه سال مردم را بطور پنهانی به آیین جدیدی که خدا بر او نازل کرده بود ، دعوت می کرد . و پس از سه سال مأ مور به تبلیغ آشکار شد . و محمّد صلی الله علیه و آله با عزمی راسخ و قاطعیّتی بی نظیر ، قدم در راه رسالت گذارد . جبهه بندیها شروع و صدمات و سختیها آغاز شد و محمّد در برابر همه آنها ایستادگی و مقاومت می کرد .

پیروان اندک رسول خدا نیز از این سختیها و صدمات ، بهره ای وافر داشتند و آنها نیز که از قدرت ایمان پرتو گرفته بودند ، در برابر این سختیها مقاومت می کردند . یکی از قویترین عواملی که می تواند سازنده راه زندگی انسان شود و در صحنه تاریخ انسانها و اجتماعات نقش عظیم و بزرگ داشته باشد ، انگیزه ایمان است .

تاریخ اسلام و حوادث قهرمانان آن ، تجلّی چشمگیر و برجسته ای از این انگیزه روحی و معنوی است. پایداری و استقامتی که پیغمبر و مسلمانان عصر پیغمبر در برابر فشارها و زجرهای مخالفان از خود نشان می دادند ، مولود همین عامل مقدّس و نیرومند ایمان بوده است ، آنهابه راه و روش خود ایمان داشته و صدای خویش را صدای عدالت می دانستند و با تمام وجود خود به مکتب نوبنیاد اسلام ایمان آورده بودند و در پرتو همین عامل ایمان بوده است که با کمال شهامت و بردباری و جان برکف از هر حادثه ای استقبال می کردند و پرچم عدالت گستر اسلام را همچنان برافراشته نگه می داشتند .

برنامه مخالفان پیغمبر در آغاز کار این بود که نخست پیروان محمّد صلی الله علیه و آله را با شکنجه و آزار از گرد او متفرق کنند و بعد تکلیف خود را با محمّد صلی الله علیه و آله یکسره سازند . این سختگیری بر ضدّ محمّد صلی الله علیه و آله و اصحاب محمّد ادامه یافت ، بطوریکه آنان حتّی نمی توانستند از مکّه خارج شوند . وقتی که این سختگیریها به اوج خود رسید پیروان رسول خدا بناچار به محضر آن حضرت آمده و از او خواستند تا اجازه دهد که با دشمنان به مبارزه برخیزند و از جان خود دفاع کنند . ولی محمّد به آنها جواب نداد و فرمود که : هنوز مأ مور به جنگ نشده ایم ، روز غلبه شما بزودی فرا می رسد ، فعلاً ثابت قدم باشید .

کفّار قریش ، روز به روز حلقه فشار و شکنجه را تنگتر می کردند تا اینکه سرانجام پیغمبر ناچار شد چاره ای بیندیشد تا مسلمانان کمتر احساس فشار و ناراحتی کنند ، به همین جهت دستور داد جمعیّتی از مسلمانان ، بسوی حبشه روند و خود را از شعاع قدرت کفّار خارج سازند .

دکتر محمّد حسنین هیکل ، مورّخ و نویسنده نامی مصر ، جریان این مهاجرت را چنین شرح داده است :

آزار و اذیّت قریش نسبت به مسلمانان از حد گذشت و کار به جایی رسید که از جان خویش در امان نبودند . محمّد صلی الله علیه و آله به آنها گفت به نقاط دیگر مهاجرت کنند ، وقتی پرسیدند : به کجا رویم ؟ به آنها گفت : به حبشه سفر کنید ، زیرا زمامدار آنجا مردی عادل است و حبشه سرزمین راستی است ، شاید خدا شما را از این سختی برهاند .

به این جهت گروهی از مسلمانان به طرف حبشه رفتند . مهاجرت به حبشه دوباراتّفاق افتاد ، بار اول عدّه مهاجرین یازده مرد و چهار زن بود که از مکّه گریخته به حبشه پناه بردند و در سایه حمایت نجاشی بیاسودند و در آنجا شنیدند که مسلمانان مکّه از آزار قریش راحت شده اند به این جهت به وطن خود بازگشتند . ولی وقتی که به مکّه رسیدند دیدند تحقیر و آزار قریش درباره مسلمانها از سابق سخت تر شده است و بار دوم گروهی از مسلمانها که عدّه آنها به غیر از زنان و کودکان هشتاد نفر بود به حبشه مهاجرت کردند و تا موقعی که محمّد صلی الله علیه و آله به یثرب هجرت کرد در آنجا بودند . مهاجرت به حبشه اولین مهاجرتی بود که در اسلام رخ داد .

پس از مهاجرت مسلمانان به حبشه ، مردم مکّه دست از آنان برنداشتند و دو نفر را با هدایای گرانبها نزد نجاشی فرستادند تا او را راضی کنند که مسلمانها را باز دهد . فرستادگان قریش ، عمرو بن عاص و عبداللّه ابن ربیعه بودند . وقتی به حبشه رسیدند هدایایی که همراه داشتند به نجاشی و درباریان وی دادند و تقاضا کردند مهاجران مکّه را به آنها تسلیم کنند .

در پیشگاه نجاشی چنین گفتند : ای پادشاه ! چند نفر جوان از ما ، به کشور تو آمده اند آنها از دین ما دست کشیده اند و به دین تو هم در نیامده اند ، آنها دین تازه ای ساخته اند که نه ما از آن خبر داریم و نه تو ؛ اکنون ، بزرگان قوم و خویشاوندانشان ، ما را فرستاده اند که آنها را پس ببریم زیرا آنان در این کار داناتر و بیناترند .

فرستادگان قریش ، درباریان نجاشی را با خود متّفق ساخته بودند که با آنها در پس گرفتن مسلمانها کمک کنند و نگذارند نجاشی به سخنانشان گوش بدهد ولی نجاشی بدین کار راضی نشد و کس فرستاد تا مسلمانها را بیاورد و گفتارشان را بشنود . همینکه آمدند از آنها پرسید : دین شما چیست که با دین من و دیگران تفاوت دارد ؟

جعفر بن ابیطالب در جواب ، سخن آغاز کرد و گفت : ای پادشاه ! ما مردمی گمراه و نادان بودیم ، بتها را می پرستیدیم ، مردار می خوردیم ، مرتکب کارهای زشت می شدیم ، با خویشان و همسایگان خود بدی می کردیم ، زورمندان ما ناتوانان را نابود می کردند ، چنین بودیم تا خدا پیغمبری به ما فرستاد که از ما بود ، نسب او را می شناختیم ، به صداقت و امانت و عفت او اطمینان داشتیم ، ما را به عبادت خدای یگانه خواند و از پرستش بتها و سنگها منع کرد و به راستی ، امانت و نیکی با خویشان و همسایگان و پرهیز از آمیزش با محارم و اجتناب از خونریزی فرمان داد و از کارهای زشت ، افترا ، دروغ ، خوردن مال یتیم و تهمت به زنان عفیف ، منع کرد و به ما دستور داد که خدا را بپرستیم و نماز بگذاریم و زکات بدهیم و روزه بداریم .

ما نیز او را تصدیق کردیم و به او ایمان آوردیم و پیرویش کردیم و خدای یگانه را پرستیدیم ، آنچه را حرام دانسته بود ، حرام دانستیم و آنچه را حلال شمرده بود ، حلال شمردیم . قوم ما به دشمنی ما برخاستند و آزارمان کردند و می خواستند ما را از عبادت خدا به بت پرستی برگردانند و کارهای زشت و بد را خوب بشماریم ، آنها کار را بر ما تنگ گرفتند و میان ما و دینمان حائل شدند ، به کشور تو آمدیم در جوارت جای گرفتیم بدین امید که در اینجا از ظلم آنان آسوده خواهیم بود .

نجاشی گفت : از آنچه پیغمبر شما از جانب خدا آورده چیزی می دانی که برای من بخوانی ؟

گفت: بلی ! و آنگاه آیاتی از سوره مریم را بخواند وقتی درباریان این سخنان را که موافق مندرجات انجیل بود ، بشنیدند تحت نفوذ آن قرار گرفتند و گفتند : این سخنان از منبعی که سخنان عیسی صادر می شد ، صادر شده است .

نجاشی گفت : این سخنان با آنچه عیسی آورده از یک جا نازل شده است . سپس به فرستادگان قریش گفت : بروید ! بخدا ! آنها را به دست شما نخواهم داد .

مسلمانان در پناه نجاشی آسوده بودند تا موقعی که شنیدند شعله دشمنی قریش فرونشسته ، به مکّه برگشتند و هنوز محمّد صلی الله علیه و آله در آنجا بود همینکه دیدند مردم مکّه دست از اذیّت مسلمانان برنداشته اند دوباره به حبشه برگشتند .

پیغمبر با اینکه به مسلمانان دستور داده بود که به منظور رهایی از شکنجه به حبشه هجرت کنند ، خودش در مکّه باقی ماند ، تا همچنان به کار بیدار ساختن افکار مردم بپردازد . منطق قوی پیغمبر و اصول عدالت پرور اسلام روز به روز در بستر افکار مردم پیشرفت می کرد و لحظه به لحظه بر تعداد طرفداران پیغمبر و پیروان اسلام می افزود ، ولی کفّار نیز از پای ننشستند و چهره مبارزه را تغییر دادند ، آنان تا به حال برای نابودی اسلام از راه مبارزه مثبت وارد شده بودند ولی در آن هنگام برای اینکه آخرین ضربه را وارد سازند ، دست به مبارزه منفی زدند و قرار دادی غیرانسانی علیه پیغمبر و پیروانش امضا کردند ، قرارداد براساس مبارزه منفی بود ، مبارزه ای صد در صد غیر انسانی و وحشیانه .

مساءله پیغمبر و اسلام ، برای بتهای اجتماع عرب آن روز بصورتی جدّی و در عین حال لاینحل درآمده بود ، آنها تصمیم گرفته بودند که مبارزه همه جانبه ای را آغاز کنند و از طریق مثبت و منفی و بطور گازانبری جلو بروند و به تصوّر خودشان روحیه پیغمبر و پیروان او را درهم شکنند . این بود که علاوه بر مبارزه مثبت ، مبارزه منفی و شدید خود را علیه اسلام و مسلمین آغاز کردند و براساس همین مبارزه بود که قراردادی بین رؤ سای عرب به امضا رسید . قرارداد ، دارای مواد مختلفی بود ، از آن جمله : قطع رابطه کامل با پیغمبر و پیروان او .

به موجب این قرارداد ، هرگونه معامله ای با آنها ممنوع شد ، نه کسی حق داشته که به آنها جنسی بفروشد و نه اینکه از آنها جنسی بخرد و مخصوصاً این ممنوعیت روی مواد غذایی تکیه بیشتری داشت و چنین مقرر داشته بود که فروش هر نوع مواد غذایی به محمّد و پیروان محمّد ممنوعیّت قطعی و اکید دارد و نیز در آن قرارداد مقرر شده بود که هیچ خانواده ای حق پیوند زناشویی با مسلمین را ندارد ، نه باید به آنها زن بدهند و نه اینکه از آنها زن بگیرند و آنگاه که یکی از افراد مسلمان با کسی اختلاف پیدا کند بر همه لازم است که جانب طرف مخالف او را بگیرند و از او حمایت کنند .

این فشارهای همه جانبه ، روز به روز کار را بر جمعیّت کوچک مسلمانان ، هرچه تنگتر می کرد ، نه کسی به آنها غذا می فروخت ، نه کسی با آنها آمد و رفت می کرد . مردم همه به دستور رؤ سای شهر از مسلمین روی برتافتند . مسلمانان از بی اعتنایی مردم و مبارزه منفی آنها سخت به ستوه آمدند ، ناچار پیغمبر برای نجات از این وضع دستور عجیبی صادر کرد ، آن حضرت برای رهایی مسلمانان از تأ ثیرات شکننده مبارزه منفی ، دستور داد که همه از شهر خارج شوند و خود نیز با آنان از شهر خارج شد . در خارج شهر مکه ، درّه ای بود بنام شعب ابی طالب . پیغمبر ویارانش خود را به این درّه رساندند و چادرهای خود را در آنجا بر سرپا کردند ولی مساءله مهمّ تهیّه آذوقه بود .

عدّه ای زن و مرد ، بزرگ و کوچ ، در راه حفظ عقاید پاک مذهبی خود از شهر ، روی برتافتند و به درّه ای بی آب و علف پناه برده بودند . آنها در مرحله اول نیازمند به غذا بودند و این غذا می بایست از شهر تهیّه شود ولی همانطور که دانستیم مردم به دستور رؤ سای قریش از فروش جنس و مواد غذایی به آنها خودداری می کردند و علاوه دیده بانهایی را نیز مأ مور کرده بودند که مراقب راهها باشند تا کسی نتواند به این جمعیّتی که گناهش ، خداپرستی و نشر اصول عدالت و آزادگی بود ، غذا برساند .

مسلمین ، سخت در محاصره افتاده بودند ، کمبود مواد غذایی آنها را رنج می داد و جسمشان را هر روز نحیفتر می ساخت ولی روحشان بسان کوههای پرصلابتی که از دوطرف چادرهای آنها سر بر آسمان می سایید ، سخت و غیرقابل تزلزل بود . ایمان و عقیده به آنها نیرو می بخشید ، نیرویی که به آنها صبر و تحمل می داد و آنان را در برابر تمام مشکلات یاری می کرد .

کم کم مواد غذایی رو به پایان بود و قیافه مهیب گرسنگی به آنها رخ نشان می داد ، سرانجام این گرسنگی ، مرگ بود ، مرگی پرشکنجه . در این بین ، دوستان ابوطالب و خدیجه همسر رسول خدا ، نقشی بس بزرگ به عهده داشتند ، نقشی که سرنوشت حیات و مرگ درّه نشینان را تعیین می کرد . آنان از هر فرصت مناسبتی استفاده کرده و در دل تاریکیهای شب تا آنجا که مقدورشان بود خواروبار تهیّه می کردند و به درّه می رساندند ، اگر وفاداری این دوستان نمی بود بدون تردید پناهندگان به درّه و از آن جمله رسول خدا صلی الله علیه و آله با مرگی سخت دردناک روبرو شده بودند ، فشار اقتصادی کم و بیش با این ترتیب شکسته می شد .

یکی از مورّخین نامی مصر درباره قرارداد چنین گفته است : قراردادی که مردم قریش برای قطع روابط خویش با محمّد صلی الله علیه و آله و پیروان او بسته بودند ، سه سال ، جاری بود . در اثنای این سه سال ، محمّد و کسان و پیروانش به یکی از درّه های نزدیک مکّه پناه برده بودند و اقسام رنجها و ناکامی را تحمّل می کردند و احیاناً برای سد رمق خویش غذایی بدست نمی آوردند . محمّد و پیروان او جز در ماههای حرام که قبایل عرب برای زیارت به مکّه می آمدند و آتش خصومتها و کینه ها موقتا خاموش می شد نمی توانستند با دیگران معاشرت کنند .

در اثنای ماههای حرام ، محمّد به قبایل عرب نزدیک می شد و آنها را به دین خدا می خواند و به ثواب و عذاب ، مژده و بیم می داد ، اذیّت و آزاری که در راه دین خدا دیده بود ، دلها را نسبت به او مهربان ساخته بود و اشخاص بسیاری به دعوتش جواب مساعد می دادند . حصاری که قریش بواسطه قطع روابط خویش به اطراف محمّد برآورده بودند و صبر و تحمّلی که در این راه از او و پیروانش به ظهور رسیده بود ، در دل آنهایی که مانند ابو سفیان و ابو لهب در سنگدلی و سرسختی استوار نبودند تأ ثیر کرد و به جانب او متمایلشان ساخته بود .

سرانجام اوضاع رقّت بار کودکان و پیرزنان درّه نشین که جملگی مسلمان بودند ، در روح بعضی از مشرکین اثر کرد .

در نتیجه ، افرادی بنامهای : هشام بن عمرو ، زهیر بن ابی امیه ، مطعم بن عدی و ابوالبختری به نفع پیغمبر شروع به فعالیّت کردند و ابو طالب نیز دست بکار شد .

فعالیّتها به ثمر رسید و در نتیجه ، پیغمبر با یاران خود بسوی شهر بازگشتند . پیغمبر از این موقعیّتی که به نفعش پیش آمده بود استفاده کرد و شدیداً دست به کار تبلیغ و هدایت مردم شد . منطق قوی پیغمبر و آیات نافذ و مؤ ثری که به نام قرآن قرائت می کرد موجب شد که روز به روز بر تعداد طرفداران او افزوده شود .

فعالیّت نافذ رسول خدا صلی الله علیه و آله موجی شدید در جامعه و در افکار مردم بوجود آورد موجی که لرزشی شدید در ارکان سیاستهای ظالمانه ستمگران اجتماع پدید آورد . این ستمگران به تکاپو و کوشش افتادند تا بلکه پیغمبر را از فعالیت بازدارند چه آنکه فعالیّت رسول خدا ، جامعه ای دیگر با موازین و ضابطه هایی نو و عادلانه برقرار می ساخت و این برای آنان غیر قابل تحمّل بود . محمّد صلی الله علیه و آله سخت در راه انجام وظیفه الهی و انسانی خود تلاش می کرد و هرچه بیشتر مشکلات بر سر راهش قرار می گرفت او سرسختانه تر و قاطعانه تر هدف خود را تعقیب می کرد . او جز به هدف و انجام وظیفه به چیز دیگری فکر نمی کرد . و از هیچ مشکلی هم نمی هراسید و در راه رسیدن به هدف به هر مبارزه ای هرچه هم سهمگین می بود ، تن در می داد .

تا اینکه یک روز ، سران مخالف که از تلاشهای مذبوحانه خود نتیجه ای نگرفته بودند ، تصمیم گرفتند ، راه را عوض کنند و خود شخصاً با محمّد صلی الله علیه و آله روبرو شوند و ببینند که او چه می گوید و چه می خواهد ؟ و بالاخره با هر وعده و وعیدی که ممکن است او را از فعالیت سرسختانه اش باز دارند .

نخست شروع کردند در نقاط ضعف انسانها مطالعه کردن ، چنین اندیشیدند که : بالاخره محمّد هرچه باشد انسان است و نقطه ضعفی دارد . مردم در نقطه های ضعف با یکدیگر متفاوتند ، یکی دل در گرو مقام دارد و عدّه ای نقطه ضعفشان پول و ثروت است ، در راه جلب ثروت از همه چیز می گذرند و هدف و انسانیّت را فراموش می کنند و اگر در کسی هیچیک از این ضعفها نباشد قطعاً در مقابل خطر مرگ که خطری عظیم و تلخناک است از مسند سرسختی و قاطعیّت به زیر می افتد و برای حفظ جان خود تن به هر پیشنهادی می دهد و محمّد هرچه باشد بالاخره انسان است و دارای یکی ازنقطه ضعفها.

آنان هنوز به درستی محمّد صلی الله علیه و آله را نشناخته بودند . محمّد انسان بود ، ولی انسانی غیر از سایر انسانها ، بافته ای بود جدا تافته ، او نقاط کمال انسانها را داشت منهای نقاطضعفشان ، او برگزیده خدا بود . به هر صورت آنها به دنبال این اندیشه به محضر محمّد صلی الله علیه و آله ورود کردند.

با قیافه ای پرمهر لب به سخن گشودند و محمّد باشکوهی پیامبرانه به سخنان آنان گوش فرا داد . آنها به رسول خدا گفتند : تو از این راه و روشی که در پیش گرفته ای چه هدف و منظوری داری ؟ چرا به خدایان ما و به بتهای عزیز ما بد می گویی ؟ تو از این راه برگرد . اگر ثروت بخواهی آنقدر ثروت به پای تو می ریزیم تا از بزرگترین ثروتمندان عرب شوی.

اگر طالب جاه و مقام باشی ما تو را به فرماندهی عرب انتخاب می کنیم ، تو سرور و سالار همه باش . ما همه فرمانبرداری تو را گردن می نهیم بشرط اینکه از این راهی که انتخاب کرده ای ، برگردی.

تو به خدایان ما بد مگو ! به آداب و سنن ما متاز ! و آنگاه هر چه از ما می خواهی بخواه.

در بسیاری از موارد حتی زبان به تهدید می گشودند می گفتند : ای محمّد ! مگر از جان خود سیر شده ای ؟ تو اگر بخواهی نظام موجود جامعه ما را به هم بزنی و دست از سرسختی برنداری ما تو را قطعه قطعه خواهیم کرد.

بزرگان ستمگر عرب از تمام راههایی که احتمالا ممکن بود ، در مزاج روحی محمّدصلی الله علیه و آله اثر بخشد و اراده او را بلرزاند وارد شدند . ولی محمّد نه از آن انسانهایی بود که ثروت و مقام او را از انجام وظیفه ای که خدا به عهده او نهاده است سرباز زند و هدف را فراموش کند . و حتی خطر مرگ هم نمی توانست مانع انجام وظیفه محمّد شود.

مخالفین از تهدیدها و تطمیعهای خود فارغ شدند و همه منتظر بودند تا عکس العمل پیغمبر را در مقابل خود ببینند و جواب او را بشنوند.

پیغمبر به سخن آمد ولی سخنی برخلاف انتظار و برخلاف امیدها و میلها . سخنان آن حضرت کلمه نبود ، بلکه مظهری عظیم بود از قدرتی اعجاب انگیز ، تراوشی بی نظیر از روحی مصمم و اراده ای خلل ناپذیر ، او گفت : بخدا قسم ! اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهید ، هرگز این مأ موریت الهی را ترک نگویم.

تاریخ این تجلّی روحی رسول خداصلی الله علیه و آله را برای ما ثبت کرده است و این ما هستیم که پس از قرنها می توانیم از روزنه این چند جمله کوتاه ، به روح عظیمی که درورای آن قرار داشته است پی ببریم و در پیشگاه عظمت و بزرگی آن سر تعظیم و تسلیم فرودآوریم.

این جواب مأ یوس کننده ، جمعیّت مخالفان را که در مقابل پیغمبر قرار داشتند ، سخت عصبانی و پریشان کرد ، برخاستند و رفتند ولی با تصمیمی شیطانی و به رنگ خون . هر جا که مذاکره به نتایجی رضایتبخش منتهی نشود رنگ خون پدیدار می گردد.

از آن پس ، اعمال زور و قدرت با شدّت بیشتری شروع شد ، فشارها و شکنجه ها به اوج خود رسید و هیچگاه تاریخ ، صحنه های دردناک این شکنجه ها را از خاطر نمی برد.

در اینجا سخن از دو حادثه بزرگی که در سال هشتم اتفاق افتاده است به میان می آوریم :

در این سال ، دو حادثه بزرگ و تأ ثّرانگیز روی داد ، یک : مرگ ابو طالب عموی پیغمبر و دیگری : مرگ خدیجه کبری علیهاالسلام .

با از دست رفتن این دو شخصیت بزرگ ، رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر دشمنان تنها شد . مخالفان رسول خدا که این دو مانع بزرگ را از سر راه خود بدور دیدند بر شدّت عمل خود افزودند و چون از راههای مسالمت آمیز و از طریق مذاکره ، این توفیق را به دست نیاوردند که رسول خدا را از راه مقدّسی که به موجب مأ موریّت الهی در پیش گرفته است بازدارند ، تصمیم گرفتند تا از راه اعمال زور و شکنجه و بالاخره با ایجاد صحنه های غیر انسانی ، پیغمبر را مجبور به تسلیم کنند و از اینجا به بعد است که رسول خدا با اهانتها و ناسزاها و حتی سنگ پرانیها مواجه شده است .

بزرگان مکّه ، مردم را تحریک می کردند تا هر جا پیغمبر خدا را ببینند به او سنگ پرانی کنند . جبهه ای بوجود آوردند تا سیل اهانت و ناسزا و دشنام را بسوی رسول خدا سرازیر سازد ، داستان معروفه خاکروبه که با دست مردی بی ادب ازپشت بام در مسیر پیغمبر افکنده شد ، یکی از زشت ترین مظاهر این مبارزه غیر انسانی است.

تاریخ می گوید(۷) : در پاره ای از مواقع ، آنگاه که رسول خدا به منزل مراجعت می کرد نخستین کاری که فرزند اطهرش صدیقه طاهره علیهاالسلام انجام می داد این بود که سر و روی پدر را از خاک و خاشاکهایی که در کوچه ها بصورت اهانت به سر و روی مقدسش ریخته بودند پاک کند . و آنچه در اینجا قابل توجه است استقامت و پایداری عجیب و بی نظیر رسول خدا در برابر این اهانتهاست .

عکس العمل پیغمبر در برابر این مبارزه های شرم آور ، چیزی جز بردباری ، صبر و حلم نبوده است . تاریخ حتی در یک مورد عکس العملی آمیخته با غضب و خشم از رسول اکرم صلی الله علیه و آله یادداشت نکرده است .

نویسنده محقق ، در کتاب پیامبر می نویسد : در یکی از این روزها که محمّدصلی الله علیه و آله با خاک و گلی که به سرش ریخته بودند وارد خانه شد دخترش که دل مجروحی از مرگ مادر داشت سراسیمه جلو دوید و گریه کنان خاک و گل را از سر و روی پدرش پاک کرد یک مرتبه صدای محمّدصلی الله علیه و آله بلند شد و فرمود : بیم و اندوه نداشته باش ، خدا پدرت را یاری خواهد کرد .

در آن ساعت ، خویلد دختر حکم که بواسطه مرگ خدیجه بیشتر با خانواده پیغمبر آمد و شد داشت ، حاضر و شاهد این وضعیّت بود . فردای آن روز این حکایت را برای ابوبکر گفت ، طلحه و زبیر نیز حاضر بودند ، ابو بکر اظهار داشت : این قوت اراده و ایمان رسول خدا ، بالاخره بر همه چیز غالب خواهد شد ، او خدا را در همه جا ، در جلوی خود ، بالای سر خود و در ورای خود می بیند .

زبیر گفت : آری ! از راهی که در پیش دارد منحرف نمی شود .

وحی چیست ؟

از نظر کسانی که به غلط می خواهند همه چیز را بر طبق اصول مادّی و ماءنوس ، توجیه کنند ، عبارت است :

خاصیّت مادّی یک مغز تکامل یافته .

تجلّی یک شعور ناشناخته باطنی .

و بالاخره انعکاسی است که از تجلیّات درونی یک نفس بلند پایه ، سر می زند .

و امّا از نظر قرآن :

بینشی است که مسبوق به حس ، عقل و مقدمات معمولی فکری نیست ، بینشی است که مستقیماً و یا با واسطه از مبداء اعلای الوهیت بر قلب پاک یک انسان تکامل یافته و صلاحیتداری افاضه و اشراق می شود .

و این است وحی از نظر قرآن :

عَلَّمَهُ شَدیدُ الْقُوی ذُومِرَّهٍ فَاسْتَوی وَهُوَ بِالاُْفُقِ الاَْعْلی ثُمَّ دَنی فَتَدَلّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ اءَوْ اءَدْنی فَاءَوْحی إِلی عَبْدِهِ

ما اءَوْحی . (۶)

وحی ، راز نبوّت

تکامل راه هستی است ، بستری است گسترده در برابر کاروان خلقت . این کاروان به کدام سو می رود و منزلگه آخرینش در کجا است ؟ نمی دانیم ! دیدی وسیع باید ، تا از قلّه بلند آفرینش و حتی از ماورای آن ، کاروان را بنگرد تا آغاز و انجام آن را بفهمد .

ما خود فردی و جزیی از این کاروانیم که در محدوده ای کم گسترش به بندیم . دیدی کوتاه و نارسا داریم و فقط محیط اطراف خود و موجودات نزدیک به خود را می بینیم و لمس می کنیم و در همین جا است که پرتوی از قانون تکامل را می بینیم ، بذر گل را می بینیم که می رود تا بصورت گل درآید و نطفه را که سرانجام در چهره انسانی زیبا و رعنا تجلّی کند و جامعه ها را که از کیفیّتهای ابتدایی به مرحله مترقّی امروز رسیده است و بالاخره به هر کجا و به هر سو که نظر می افکنیم حرکتی و جنبشی و شوری و نشاطی می بینیم و این حرکت ، بسوی بهتر شدن است .

و آنگاه این حرکتهای جزیی و ناحیه ای را روی هم ریخته و از بطن آنها قانونی کلّی بنام تکامل دریافت داشته ایم . مگر نه این است که همیشه قوانین کلی علم ، از مشاهده جزئیّات به دست می آیند ؟ و شناخت همین حساب دقیق و نظام بهت انگیز است که علوم مختلف بشری را تشکیل می دهد .

علم چیست ؟

شناخت قوانین

طبیعت ، قوانینی که براساس آنها موجودات ره می سپرند و بسوی کمال به پیش می روند . و در اینجا است که به نکته ای باریک می رسیم : رهروی در طبیعت در پرتو راهنمایی انجام می گیرد و باز هم نمی دانیم چیست .

ولی از مشاهده خود طبیعت این نکته را دریافته ایم که یک راهنمایی عالمانه و فوق العاده دقیقی در طبیعت وجود دارد و در پرتو همین راهنمایی عالمانه است که موجودات سرگشته نمی گردند و گمگشته نمی چرخند . بلکه گردش و چرخش آنها حساب شده و در خط کشی دقیق و عالمانه ای است که آنها را بسوی هدف و مقصودی که فعلاً به آن نام کمال داده ایم به پیش می روند .

و این هم دومین قانون است .

هر موجودی متناسب با خود ، با کیفیّتی خاص ، راهنمایی می شود ؛ کودک از رحم مادر متولّد می شود ، برای تکامل نیاز به غذا دارد و او هنوز چشم به جهان نگشوده و عقل ، وهم و خیالش شکوفا نگشته با تحرّکی شگفت بسوی پستان مادر می رود و دوفک خود را برای مکیدن بکار می اندازد .

و سؤ ال این است که : او این درس را در کجا آموخته ؟ از کجا می داند که برای حفظ حیات باید به پستان مادر مک بزند و غذای خود را از عمق رگهای پستان بیرون بکشد ؟ آیا توجیه و تفسیر این پدیده جز براساس قانون راهنمایی ممکن است ؟ این راهنمایی در اینجا با کیفیّت خاصی که به آن نام

غریزه داده ایم ، انجام گرفته است .

با این کودک جلو می آییم ، دوران کودکیش را پشت سر می گذاریم و جوانی می شود باعقل و بااراده و بااختیار . و در برابر خود راههایی می بیند گوناگون ، متفاوت و متضاد . . . . راه درستی ، امانت ، پاکی ، فضیلت . . . راه نادرستی ، خیانت ، ناپاکی ، رذیلت . . . به هر یک از این راهها که بخواهد می تواند برود ولی سرگشته و گمگشته است و حتّی گاهی در تشخیص راه صحیح هم دچار سرگشتگی می شود ، عقل تا حدی او را کمک و یاری می دهد ولی باز هم می بیند که در بسیاری از مسایل نیاز به راهنمایی قویتری دارد ، راهنمایی که با قاطعیّت و صراحت راه صحیح را در برابر او بگذارد و او را بسوی کمال خاص خودش رهبری نماید و باز هم در اینجا همان دو قانون ، چهره نشان می دهند .

و آیا می توان گفت که : آفرینش در اینجا روش عمومی و دائمی خود را در مساءله راهنمایی فراموش کرده و انسانها را سرگشته و گمگشته به خود واگذاشته تا به هر سو که می خواهند بروند و در نتیجه از مسیر تکامل که هدف عمومی آفرینش است بدور شوند ؟ مگر قوانین عمومی خلقت می توانند تخلف پذیر باشند ؟

و در اینجا مساءله راهنمایی با کیفیّتی انجام گرفته است که به آن نام وحی داده ایم .

وحی راز نبوّت

و حد فاصل پیامبران از دیگر مردم است . خدا راهنمایی بشر را در زمینه انتخاب راه زندگی و در سیرش بسوی تکامل با ناموس وحی انجام داده است . و رسول اکرم صلی الله علیه و آله در آن شب به این قدرت مجهز شد .

محمد رسول الله(ص) چهل سال گذشت

چهل سال از عمر محمّد صلی الله علیه و آله گذشت
لحظه حساس فرا رسید . لحظه ای که باید مستقیما بین او و جهان غیب رابطه برقرارشود . در آن شب ، مکّه در خواب بود ، سکوتی سنگین از آسمان تا به زمین دامن کشیده بود و حتّی محله بطحاء نیز خاموش شده بود و دیگر آن قهقهه های مستانه گردنکشان از محله بطحاء شنیده نمی شد .
محمّد صلی الله علیه و آله از خانه بیرون شد و بسوی خارج شهر ، همانجا که کوه نور و غارحرایش قرار داشت ، روانه گردید .
مکّه تازه می رفت که به خواب رود ، نور کمرنگی که از پنجره های کوچک خانه ها بیرون می ریخت ، سیاهی مطلق شب را درهم می شکست ، انسانی مصمم و بااراده قدم بر این تاریکیها می گذاشت و جلو می رفت .
چهل سالش بود . قامتی رسا و چهره ای از هم گشاده داشت . ابروهایش کمانی و انبوه و موهای سرش کمی پیچیده بود . چهره اش به سفیدی تمایل داشت ولی فوق العاده ، درخشان بود . پیشانیش بلند و کشیده به نظر می رسید و رگی برجسته و برآمده در آن دیده می شد . چشمانی سیاه و بس عمیق در چهره اش می درخشید ، این چشمها بسان اقیانوس ، ژرف و موّاج و همچون خورشید ، فروزان و مثل ستارگان ، متلا لو بود . دو سیل نور از این
دو چشم نافذ و پرجذبه فرو می ریخت که دنباله ای از روح پر درخشش او بود و با همین نور بود که تاریکیها را می زدود ، سیه پرده های انبوه جهل و نادانی را از هم پاره می کرد .
این نور ، چه بود ؟ نمی دانیم ! ولی می دانیم که این نور در آن شب به نقطه اوج خود رسیده بود و احساس می کرد که بیشتر از پیش و افزونتر از دیگران می بیند و می داند .
او در آن شب ، سبکی بی سابقه ای در خود احساس می کرد ، گویی فرشته ای است مجرد که این چنین سبکبال و بدون احساس سنگینی کوچه ها را در می نوردد . از شهر خارج شد .
همه چیز ناآشنا .
همه چیز مبهم و مجهول . . . .
صحرا ، دشت ، ستارگان ، هوا ، نسیم ، کوهها ، سنگ ریزه ها . . . .
اینها همه رنگ عوض کرده بودند .
گویی جهانی دیگر دامن گسترده ، با روح و نشاطی تازه و نو .
از آخرین ساختمان شهر هم گذشت .
درّه وسیع و شیب دار که اینک از سنگینی خانه ها تهی شده بود ، به رویش لبخند زد .
نسیم کوهستان بصورت حریری نرم او را لمس کرد .
خودش را فراموش کرد .
در شور و نشاط جهان گم شد ، محو شد ، سبک و بی وزن گردید .
به همراه نسیم . . . .
به همراه
نفس مطبوع فرشتگان اوج گرفت ، گسترش یافت و هر لحظه هم بر وسعتش افزوده می گشت .
از درّه ها ، از کوهها ، از دشتها و بالاخره از مرزهای مادّه گذشت .
در نور خوشرنگ و نیلوفری ستارگان حل شد ، با آنها درآمیخت ، با همه چیز ، باطبیعت ، با زمین ، با آسمان ، با مادّه ، با معنی . . . .
دیگر پرده ها همه به کنار رفته بودند .
او به رنگ جهان در آمده بود .
مثل اینکه همه چیز را در برابر خود می دید و حقایق آفرینش ، عریان از برابرش رژه می رفتند .
در دل جهان چه اسرار و رموزی نفهته است !
اسرار و رموزی که به هر کس چهره نمی گشایند .
چه حوصله ای دارند ؟
و چگونه می توانند این چنین مُهر سکوت بر لب زنند ؟
فقط گاهگاهی رخ نشان می دهند .
آن هم نه به همه .
مثل اینکه هر چشمی ، تاب تحمّل تابش آنها را ندارد و در هر مغزی ، شایستگی درک آنها نیست .
شرایط مغزی و روحی خاصی لازم است ، که اسرار و رموز جهان را درک کند و زبان آنها را بفهمد .
او در آن شب به این مرحله از تکامل رسیده بود .
مغزش پی در پی جرقّه می زد .
درخشش این جرقه ها از مرکز وجودش منشاء می گرفت و به تمام پهنه هستی گسترش می یافت و در پرتو آن ، همه چیز را می دید .
او دیگر به اسرار آمیزترین و در عین حال پرتجلّی ترین رازهای هستی راه یافته بود .
بهتر گفته باشم :
او به منشاء هستی راه یافت و با او پیوند گرفت ، رابطه این پیوند ، نور بود ، نوری به رنگ رحمت الهی ، نوری که یک سویش همچون ذات خدا بی کرانه و نامتناهی بود و سوی دیگرش به وجود محمّد صلی الله علیه و آله ختم شده بود .
یک بال این نور ، در مشرق و بال دیگرش ، در مغرب بود .
آفرینش ، نور باران شده بود .
موجودات در پرتو این نور ، جان گرفته بودند . سراپای هستی تحرّک و احساس شده بود .
سنگریزه ها سرود تسبیح می خواندند .
ستارگان پایکوبان هلهله شادی سر داده بودند .
و او اینها همه را می دید و می شنید . سرانجام ، جهان هستی ، نور ، همه با هم به آواز درآمدند و زمزمه توحید سر دادند .
و از محمّد صلی الله علیه و آله خواستند که او هم با آنها هم آواز شود و با آنان به ترنّم درآید و سرود آفرینش را که کلید حل معمای خلقت است با آنها بخواند .
معمای خلقت ؟ ؟
و این است نخستین و اصیلترین مجهول انسان ، در جهان خلقت .
این تحرّک و جنب و جوش از کجا و برای چیست ؟
گیاه می روید ، ستاره چشمک می زند ، خوررشید گرمی و حرارت می بخشد ، قوانین خلقت به درستی و در مسیری مطلوب ، انجام وظیفه می کنند ، همه جا
تلاش ، همه جا حرکت ، همه جا شور و نشاط ، اینها برای چیست ؟ از کجا آمده اند ؟ و از کدامین قدرت منشاء گرفته اند ؟
این است معمّای خلقت و رازی که همیشه در چشم انداز عقل بشر با درخشش و برجستگی خاصّی قرار داشته است .
و او نیز چهل سال در این باره فکر کرده بود .
جامعه او معمّای خلقت را با بت حل کرده بود . ولی مغز او این مطلب را نمی پذیرفت .
چگونه ممکن است بت گرداننده چرخ عظیم خلقت باشد .
مغز او اینک به تکاملی شایسته رسیده بود ، تکاملی که می توانست در پرتو آن صدای طبیعت را بشنود و حقایق آن را ببیند .
و از آن بالاتر ! اینک این قدرت را یافته بود که حتی از مرز طبیعت هم بگذرد و به سر منشاء آن ، آفریدگار آن ، خدای آن ، راه یابد .
و سخنان او را که پرده از راز خلقت و معمای هستی بر می گرفت ، بشنود .
او همچنان به جلو می رفت .صحرای وسیع در پایین و آسمان پر ستاره در بالا ، دو منظره دلپذیری بودند که در برابر محمّد صلی الله علیه و آله آغوش گشوده و او را بسوی خود جذب می کردند . نور ماه ، اطلس سفید رنگی به دور محمّد صلی الله علیه و آله پیچید و دنباله آن اطلس به روی زمین و آسمان ولو شده بود .
گویی آسمان به زمین نزدیک شده و ستارگان با اندام دلفریب و سیمین
خود بالای سر محمّد صلی الله علیه و آله قرار گرفته اند . مثل این بود که فاصله ها همه از میان برداشته شده است . ماه و ستارگان آسمان در کنار درختان و کوههای صحرا ، بدون اینکه از یکدیگر فاصله ای داشته باشد ، به رقص و پایکوبی مشغولند .
محمّد صلی الله علیه و آله از میان این همه شور و نشاط به جایگاه مخصوص می رفت ، قدم به دامنه کوه گذارد ، نیرویی ناشناخته در خود مشاهده کرد ، به همین جهت بود که برخلاف شبهای دیگر ، خیلی چابک و چالاک از شیب تند کوه بالا رفت .
او در آن شب ، روشنایی خاصی در خود احساس می کرد و در پرتو همین روشنایی بود که افقهای تازه ای در برابر خود نمودار می دید .
به بالای کوه رسید به غار حرا .
قدم به درون گذارد و در تاریکی آن محو گردید . مکّه در خواب بود و نمی دانست که هم اکنون در بالای سرش ، در دامنه جبل نور چه حادثه عظیمی در شرف تکوین است .
بتهای بزرگ و کوچک ، لات ، عزی و هبل همچون شیاطینی که از دور فرشته ای را ببینند ، به خود می لرزیدند . ارواح شیاطین هریک در گوشه ای خود را پنهان می کردند گویی همه از نزدیک شدن فرشته رحمت الهی جبرئیل اطّلاع یافته بودند .
محمّدصلی الله علیه و آله در درون غار بود ، حالتی نو در خود مشاهده کرد . می دید که مغزش در امشب
جرقّه های تازه ای می زند و قلبش احساسهای دیگری در خود می یابد .
از غار بیرون آمد ، هیجان بیشتری در خود یافت . گویی زمین و آسمان ، ماه و ستارگان ، درختان و سنگریزه ها همه با او حرف می زنند ، ترسید . . . .
خواست فرار کند ، خواست حتی از خودش هم بگریزد . از این حالت شگفت و پرهیجانی که روحش را تسخیر کرده بود ، می ترسید . تصمیم گرفت برگردد و راه خانه را در پیش گیرد ؛ ولی توان از قدمهایش و قدرت از اراده اش سلب شده بود . حیرت زده ایستاد . چشم به افق دوخت ، نوری دید . نوری پردرخشش و پرلمعان ، به خود لرزید .
همه چیز را فراموش کرد ، حتی خودش را هم . نور در پهنه افق دامن بگسترد ، بالاآمد ، پهن شد ، سراسر آسمان را به زیر بال و پر گرفت ، چشمان محمّدصلی الله علیه و آله در آن نور خیره شد . نور از آسمان فرود آمد ، پایین و پایینتر . . . تا اینکه سرانجام طبیعت از آن نور پر شد . کوهها ، درختها ، صخره ها ، همه و همه در آن نور غرق شدند .
جهان نور باران شده بود ، محمّدصلی الله علیه و آله در وسط اقیانوس نور ، حیرت زده به آن خیره شده بود . به هر طرف که نظر می کرد آن را می
دید . . . جلو ، عقب ، بالا ، پایین ، یک بال نور در مشرق و بال دیگرش در مغرب بود . . . و محمّد در وسط آن قرار داشت ، صدایی از نور برخاست .
محمّد ! . . . بخوان !
محمّد ترسید ، وحشت کرد ، با حیرت و شگفتی جواب داد : نمی توانم ، بخوانم !
نور : بخوان !
و باز هم محمّد جواب داد : نمی توانم ! درسی نخوانده ام ! مکتب ندیده ام !
نور نزدیکتر آمد ، به محمّدصلی الله علیه و آله رسید و او را در خود فرو پیچید . محمّد نور را حس کرد ، مانند ابریشم ، نرم و همچون هوا ، لطیف بود . نور محمّدصلی الله علیه و آله را فشار داد و گفت : حالا دیگر بخوان !
محمّدصلی الله علیه و آله : چه بخوانم ؟
نور : اِقْرَاءْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذی خَلَقَ خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ اِقْرَاءْ وَرَبُّکَ الاَْکْرَمُ اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الاِْنْسانَ مالَمْ یَعْلَمْ . (۵)
بخوان بنام پروردگارت ! پروردگاری که رقم آفرینش از او است ، خدایی که انسان را آفرید و از لختی خون ، این نقش بدیع را بوجود آورد .
بخوان بنام خداوند کریمی که علم را در زبان قلم نهاد و انسان را به آنچه که نمی دانست آگاه کرد .
نخستین پیام از آسمان به زمین رسید و با این ترتیب محمّد صلی الله علیه و آله در آن شب به مقام شامخ پیامبری برگزیده شد .
این نخستین وحی بود که بی پرده بت را درهم شکست و از خدا ، از پروردگار ، از همان قدرت و نیرویی که آفرینش و پرورش از ناحیه او است سخن به میان آورد و آنگاه پرده جهل را از هم بدرید و از نور علم که در زبان قلم نهاده است سخن به میان آورد و این همان نوری است که روشنگر راه سعادت انسانها است و با این ترتیب داستان آن شب با دو اصل خدا و علم موجودیّت گرفت و از آن پس این دو اصل ، راه نوینی را در برابر محمّد صلی الله علیه و آله در برابر تاریخ بشر بگشودند .
و اینها همه در پرتو وحی بود .

محمد رسول الله(ص)سفر تجارت

محمّد به سفر تجارت می رود
ابو طالب دارای عائله ای سنگین بود و کم کم احساس می کرد که هزینه زندگی بر بنیه مالی او سنگینی می کند .
در آن موقع هنوز محمّد تحت کفالت ابوطالب بسر می برد ، برای اینکه گشایشی در زندگی بوجود آید ، ابوطالب تصمیم گرفت که برای محمّد کاری سودآور جستجو کند . در این بین خبر شد که خدیجه دختر خویلد برای انجام کارهای تجاری خود در جستجوی شخصی امین و پاک است . نزد او رفت و برادر زاده خود ، محمّد را به خدیجه معرفی کرد و او هم بلادرنگ سرپرستی کاروان تجارتی خود را که بسوی شام می رفت به عهده محمّد سپرد .
محمّدصلی الله علیه و آله به همراه میسره ، غلام خدیجه بسوی شام حرکت کرد و در این مسافرت سود فراوانی برد و تمام آن سودها را با کمال امانت پس از مراجعت از سفر ، تقدیم خدیجه کرد .
خدیجه از سود فراوانی که نصیبش شده بود سخت خوشحال شد و به محمّد علاقه فراوانی پیدا کرد . ولی کم کم این علاقه رنگ و روی دیگری به خود گرفت و خدیجه از قلبش نغمه های تازه ای می شنید ، نغمه هایی که می توان نام سرود عشق را به آنها داد .
آرامش زندگی خدیجه بهم خورد ، او که تاکنون خواستگاران بسیاری از بزرگان و ثروتمندان قریش را رد کرده بود ، اینک خود را در دام محبّت برادرزاده ابوطالب می بیند . در دام محبّت همان جوان بیست ساله ای که قدرت جسم و قوت روح را با هم جمع کرده است . همان جوانی که روحش سرشار از فضیلت ، پاکی و درستی است و در خصایل انسانی ، سرآمد جوانان قریش است .
سرانجام خدیجه تصمیم گرفت که مطلب را با محمّد در میان گذارد و علاقه خود را به ازدواج با او برایش فاش سازد . خدیجه این کار را بوسیله دوستش نفیسه انجام داد و محمّدصلی الله علیه و آله نیز ازدواج با او را پذیرفت .
خطبه عقد بوسیله ابو طالب عموی پیغمبر که بزرگ خاندان قریش نیز بود قرائت شد و زندگی جدید محمّدصلی الله علیه و آله آغاز گردید .
محمّدصلی الله علیه و آله در زندگی جدید خود ، باز هم حالات اختصاصی و تفکّرهای مداوم خویش را از دست نداد و باز هم گاه و بیگاه از شهر بیرون می شد و بسوی کوه نور می رفت و چه بسا روزها و شبهایی را که در آنجا می گذراند .
این کوه چه بود ؟
برای همه ، توده ای از سنگهای خشن و وحشی که با غروری کبرآمیز سر بر آسمان می سایند ، ولی برای او ، پناهگاهی بود که از غوغا و هیاهوی شهر به سکوت پرصفایش پناه می برد . وقتی که از شهر و بی عدالتیهایش خسته می شد ، زمانی که ناله محرومیّت بیچارگان تارهای وجودش را فرسوده و ناتوان می ساخت ، آنگاه که هیکل بدقواره بتها که به غلط نام خدا به خود گرفته و سقوط فکری جامعه اش را باعث شده بودند ، روحش را مضطرب و پریشان می کرد و بالاخره هنگامی که می خواست در محیطی مساعد به تفکّر و اندیشه پردازد ، به آن کوه پناه می برد .
روزها و شبها را با تنهایی و خلوت در آنجا سر می کرد . در همین تنهاییها و در کنار صخره های همین کوه بود که کم کم افکار محمّدصلی الله علیه و آله شکل گرفت . گاه می شد که ساعتهای زیادی بی حرکت و بی صدا در خود و در سکوت ابهام آمیز آن کوه غرق می شد .
در این حالت بود که حتّی گذشت زمان را نیز فراموش می کرد . گرسنگی و تشنگی را از یاد می برد ، از عالم مادّه و قوانین خاص آن بیرون می شد ، به جهانی دیگر قدم می گذاشت ، به جهانی که همه چیزش برای ما مجهول و اسرار آمیز است .
در آن جهان بود که روحش با ابدیّت پیوند می گرفت ، جسمش در کوه نور و غارحرایش بود ولی روحش سراسر هستی را زیر پا می گذاشت ، با حقایق آفرینش روبرو می شد و راز دَهر را عریان و برهنه در مقابل خود می دید .
در آن عالم بود که محمّد با همه چیز آشنا می شد ، درس نبوّت را می آموخت و راه نجات انسانیّت را تعلیم می گرفت .
نبوّت و رسالت
چهل سال از عمرش گذشت . آن شب ، شب بیست و هفتم از ماه رجب بود . در آن شب ، جهان روپوش سیاه شب را بر روی خود کشیده در خواب بود ، کوههای خشن و مخروطی شکل ، همچون دیوهای افسانه ای مکّه را محاصره کرده ، آن را تنگ در آغوش گرفته بودند .
کوه ابوقبیس هرچه بیشر خود را بالا کشیده بود ، می خواست تا از آن بالا هرچه بهتر مکّه در خواب رفته را تماشا کند . مکّه ظلم آلود ، مکّه بیدادگر را یا آنکه می خواست هرچه بیشتر خود را به آسمان نزدیک کند و شکوه و شکایت مردمی را که در دامنش غنوده بودند در گوش آسمان فرو خواند . می خواست تا راز ظلم و ستم همشهریان خود را با اختران با روشندلان سپهر با آنها که سینه شفافشان همچون عدالت سفید و روشن بود ، در میان گذارد .
می خواست تا از زمین به آسمان پناه برد و بارهای خود را سبک کند ، بارهایی که بصورت دخترکانی زیبا و با دست خون آلود پدرانی ستمگر و نادان در دامنش به زیر خاک رفته و به خواب ابدی فرو رفته بودند . آری ! . . . .
حتّی تن سنگین کوه هم ، از این همه ظلم و وحشیگری به لرزه در آمده بود . این سنّت عرب بود . دختر را می کشتند و در مجامع عمومی به این امر افتخار می کردند . منجلابهای ستم زندگی ، مکّیان را در خود فرو برده بود و هر جا بصورتی تجلّی می کرد . تجلّی چشمگیرش بصورت اختلاف غنی و فقر بود .
در آنجا . . . در ارتفاعات دامنه های کوهها . . . در محله بطحاء . . . همانجا که خانه هایی وسیع و مجلّل از سنگهای
سیاه و سفید داشت ، عدّه ای انگشت شمار زندگی اشرافی و پرتجمّلی برای خود ترتیب داده ، در ناز و نعمت غرق بودند . هر ظهر و شام ، دود آبی رنگ آشپزخانه هایشان به آسمان می رفت و غذاهای رنگارنگ و لذیذ را به سرسفره های آنان می فرستاد .
در تنگهاشان شراب و در دلهاشان شادی و لذّت همراه با بیرحمی و خشونت ، موج می زد . شراب ، عقل آنها را برده بود ، عقل که برود ، رحم و مروّت نیز نابود می شود .مردمی سنگدل بودند که در خانه هایی سنگی و در عیش و نوش بسر می بردند . هرکس در خانه خود کنیزکانی داشت ، کنیزکانی خوشرنگ و خوش آواز .عبداللّه جدعان هم که فروشنده غلام و کنیز بود در همین محل منزل داشت . کنیزکان بینوا بصورت مال التجاره ای سودآور ، یکجا به منزل او ورود می کردند و سپس تک تک و یا چند چند به خانه این و آن نقل مکان می کردند و بزم شبهای بطحانشینان را گرمی و صفا می بخشیدند ، می زدند ، می خواندند ، می رقصیدند و اشراف مکّه را غرق در مستی و هوس می کردند .
شبهای بطحا ، دیدنی و تماشایی بود ، در درون منازلش قهقهه های مستانه موج می زد . همین موج بود که پرده نازک شب را می درید و جلو می رفت ، می رفت تا به سینه کوهها می خورد ، برمی گشت ، دامنه شیب دار کوهها آن را با خود به پایین می برد ، تا اینکه به اعماق درّه ها می رسید ، همانجا که بینوایان سکنی داشتند ، از درها و دیوارهای گلین و پرشکاف خانه ها عبور می کرد و به کلبه های احابیش (۴) بینوایان ورود می کرد .
تن آنها را می لرزاند و آتش به دلشان می افکند ، این آتش ، دل و جانشان را می سوخت و بخار می کرد ، بخار این سوختن بود که بصورت آههایی سوزان و دردناک از اعماق جان آنها برمی خاست و راه آسمان را در پیش می گرفت . آنجا محلّه فقیرنشین مکّه بود ، اعماق درّه .همانجا که ریشه کوهها به هم می پیوست و صخره های بزرگ و وحشی سر بر هم گذارده و طاقهایی محقر و بی در و بند تهیه کرده بودند . مردمی بیچاره و درمانده در آنجا و احیاناً در زیر همان طاقهای صخره ای زندگی می کردند . مردمی که از همه چیز محروم بودند . حداکثر مال و ثروت آنها بزی بود پشم ریخته که آن هم از گرسنگی و بینوایی پوستش به استخوانش چسبیده بود ، مراتع اطراف مکّه در تیول بطحانشینان بود . و اما بزهای احابیش ناچار در مزبله ها چرا می کردند ، بی خود نبود که پستانشان از شیر و کالبدشان از حیات ، تهی بود.
بینوایان رنج می بردند و ثمره دسترنج آنها بصورت جامهای شراب ، سفره اشراف را رنگین و رنگینتر می ساخت . بدنهای استخوانیشان در زیر ضربه های تازیانه ستم اشراف همیشه سیاه و کبود بود .دادگاهی نبود که داد آنها را از ستمگران بستاند و حکومتی نبود که گردنکش را به جای خود بنشاند و بینوا را زیر حمایت خود گیرد . اشراف ، همان بطحانشینان مغرور و خودخواه همه چیز را در خود خلاصه کرده بودند . خود حاکم بودند و خود قاضی و قانون نیز عبارت بود از اراده آنها ، آنها رؤ سای قبایل بودند ، که . . . به حکم داشتن ثروت و مال ، به حکم داشتن امتیازات موهوم خانوادگی ، به حکم اینکه مثلاً از قبیله قریشند نه از قبیله ای دیگر ، به حکم اینکه تعداد افراد قبیله شان از سایر قبایل بیشتر است ، به حکم اینکه مناصب پرافتخار خانه کعبه در دست آنها است و بالاخره . . . به حکم موهوماتی از این قبیل ، ریاست و حکومت بر مردم را حق مسلم و قطعی خود می دانستند .
ریاست و حکومتی که نه از آراء و افکار طبقات توده جمعیّت منشاء می گرفت و نه از اصول حق و عدالت . این حکومت سیاه ، مردم را نیز به خاک سیاه نشانده بود . بیچاره مردم که در زیر چکمه های آهنین و کوبنده این جبّاران خرد می شدند و هرگز هم دم برنمی آورند . یعنی ستمگران قریش و بیدادگران محله بطحاء هرگونه قدرتی را در آنها نابود کرده بودند و هرگونه توانایی را از آنها گرفته بودند ، حتی توان تفکّر صحیح را ؛ تفکّر ، نقطه شروع می خواهد.
و یا به اصطلاح تموج فکری ، باید از مبادی خاصی شروع شود . اگر آن مبادی صحیح و درست باشند ، تفکّر نیز نتایج صحیح و درخشان می دهد . و اگر آن مبادی غلط و نادرست باشند ، تفکّر نیز از همان نقطه شروع ، به راه غلط می رود و در نتیجه ، هرگز هم به نتایج صحیح و درستی نائل نمی شود .
بزرگترین حیله و نیرنگ بطحانشینان این بود که مبادی صحیح تفکّر را از جامعه گرفته بودند . حق ، عدالت ، سعادت اجتماعی ، صلاحیت و شایستگی لغاتی نبود که در مغزهای مردم موقعیت و اعتباری داشته باشد و منشاء و مبداء تفکّر آنان شود .
بیچاره مردم آنگاه که می خواستند درباره حکومت و جامعه فکر کنند بلافاصله مبادی خاصی مغز و روح آنها را از خود پر می کرد . لغات و مفاهیمی از قبیل رئیس قبیله ، ثروت ، خاندان قریش ، وابستگی به کعبه ، ریشه خانوادگی و نظایر اینها ، مبادی تفکّر جامعه عرب آن روز را درباره حکومت و ریاست تشکیل می داد.
قدرت و اعتبار ، این عناوین پوچ در جامعه آن روز ، قطعی و غیرقابل انکار بود و جامعه آنها را بصورت اصول موضوعه پذیرفته بود . تفکّر عرب درباره حکومت و ریاست بر محور همین کلمات و مفاهیم دور می زد و پیداست که این مبادی نتیجه ای جز حکومت جبّاران نداشت و محمّد صلی الله علیه و آله می خواست تا به حکومت جبّاران و بطحانشینانی که این عناوین را در خود جمع کرده بودند ، خاتمه دهد.
نیرنگ دیگر این شخصیّتهای کاذب و دروغین این بود که به خود رنگ قداست و حرمت داده بودند ، مجسمه هایی بیجان را از اینجا و از آنجا ، از شام ، از سواحل بحراحمر و دیگر نقاط ، در مکّه گرد آورده آنها را در کعبه که می بایست جایگاه عبادت خدای یکتا بوده باشد ، جمع کرده بودند ، کعبه را بتکده ساختند.
آنگاه مناصب گوناگون و مختلفی را بوجود آورده و بین خود قسمت کرده بودند . دربانی کعبه ، پرده داری کعبه ، نگاهبانی مسجدالحرام ، آب دادن به زیارت کنندگان (سقایت ) و خزانه داری کعبه از این قبیل بود .
این مناصب که از موقع و مقام بتها منشاء می گرفت ، رنگ و روی حرمت داشت و سیطره ای معنوی بر افکار مردم . این مقامها که به غلط خود را در زیر لباس معنویّت جای داده بودند به اندازه کافی در دل و روح مردم اثر گذاشته ، قدرت هرگونه مخالفتی را در برابر صاحبان خود ، از توده جمعیّت سلب کرده بودند .
بطحانشینان خود را در پناه سنگر این مقامها جای داده و با کمال اطمینان و بدون ترس از انقلاب ، به ظلم و بی عدالتیهای خود ادامه می دادند . قدرتی مافوق نیروهای انسانی لازم بود که خود را از زیر سیطره این همه شرایط ، رهایی بخشد و با فکری برکنار از تاءثیرات محیط واقعیّتهای نامطلوب جامعه را آنطور که هستند ، ببیند . این قدرت در اسلام خلاصه شده بود .
محمّد صلی الله علیه و آله در جامعه مکّیان و در کنار بتها ، ظلمها و بی عدالتیها چشم به جهان گشود ، رشد یافت ، بزرگ شد ، ولی هیچگاه تحت تاءثیر آنها قرار نگرفت .بُت را سجده نکرد . دامن مقدّسش به ظلم آلوده نشد . با اینکه خود از قبیله بزرگ و اشرافی قریش بود ، هرگز گرد تبختر و غرور بر چهره آسمانیش ننشست.
گفتیم او از قبیله قریش بود و قریشیان در بطحاء ، در آن سرزمین بلند و اشرافی منزل داشتند ، ولی محمّد صلی الله علیه و آله بیشتر دوست داشت که به اعماق درّه برود و در کنار بینوایان جای بگیرد ، به درد دل آنها برسد و از ثروت همسر باوفایش خدیجه که در اختیار او بود ، به زندگی آنها رونق بخشد و نیازمندیهایشان را برطرف سازد . او از اینکه بتها بر افکار و نظامهای غلط بر اجتماع حکومت می کردند رنج می برد . می خواست تا این هردو را ویران سازد و بر فراز ویرانه های آنها جامعه جدیدی را بنا کند ، جامعه ای با افکار نو و نظامهایی عادلانه .جامعه ای که در آن بُت به خاک مذلّت نشیند و امتیازات موهوم درهم شکسته شود و نظامهای غلط جای خود را به سیستمهای صحیح و عادلانه دهد . او در این افکار بود و برای خود دنیایی داشت ، دنیایی با معیارهایی دیگر و با ممیّزات و مشخصاتی خاص . او در شکاف کوه نور به دنیای خود فکر می کرد .
این کوه برای محمّد صلی الله علیه و آله همه چیز بود ، منبع الهام بود ، سرچشمه فیض و جوشش بود ، مدرسه بود ، عامل رشد و تکامل بود . محمّد صلی الله علیه و آله از هیاهوی شهر فرار می کرد و به سکوت سنگین و پردامنه این کوه پناه می برد . در آنجا بود که کتاب جامعه را در برابر خود می گشود و درباره اوراق سیاه و کبودش به مطالعه و تفکّر می پرداخت ، بدنش به لرزه می آمد و از آن همه بدبختی و فساد و ظلم که دامنگیر بشریّت شده بود رنج می برد .
می خواست نعره بکشد ، فریاد زند و دنیا را متوجّه عواقب وخیم و دردناک این همه فساد و گناه بنماید . می خواست تا جنبشی به وجود آورد ، جنبشی پر موج و ظلم شکن . ولی نه ! هنوز لحظه حساس فرا نرسیده بود . او برای این جنبش نیاز به نیرویی فوق انسانی داشت . نیرویی که مستقیما او را با مبداء لایزال الهی مرتبط سازد و قدرتش را با قدرت عظیم و لایتناهی یزدانی پیوند دهد .
در آن عصر ، جامعه های انسانی به آن درجه از بدبختی و فساد رسیده بودند که دیگر نفس گرم مصلحی بزرگ و یا جنبش و انقلاب پیشوایی معمولی و عادی ، نمی توانست آنها را از مسیری که در آن می روند ، باز دارد . باید مصلحی آسمانی و پیشوایی در لباس پیامبری ، عهده دار این جنبش شود . شخصیّتی که با قدرتی آسمانی و مجهز به تأ ییدات الهی ، پیکار را شروع کند .